خانه / بایگانی برچسب: مولانا

بایگانی برچسب: مولانا

مولانا – سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش + اشعار مناسبتی

مولانا – سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش مجموعه: شعر و ترانه سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش    مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش گه می فتد از این سو گه می فتد از آن سو آن کس که مست گردد خود این بود نشانش چشمش بلای مستان ما را …

ادامه نوشته »

مولانا

مولانا

ای رستخیز ناگهان، وی رحمت بی منتها امروز خندان آمدی، مفتاح زندان آمدی خورشید را حاجب تویی، اومید را واجب تویی در سینه ها برخاسته، اندیشه را آراسته ای روح بخش بی بَدَل، وی لذت علم و عمل ما زان دغل کژ بین شده، با بی گنه در کین شده …

ادامه نوشته »

زندگی نامه عرفی شیرازی :

مولانا محمد بن خواجه زین‌الدین علی بن جمال‌الدین شیرازی ملقب به جمال‌الدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقى و خط نسخ …

ادامه نوشته »

مولانا / چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را

مولانا

چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را می‌دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر با نقش گرمابه مکن این جمله …

ادامه نوشته »

مولانا / جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را

مولانا

جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را از زعفران روی من رو می‌بگردانی چرا یا این دل خون خواره را لطف و مراعاتی بکن یا قوت صبرش بده در یفعل الله ما یشا این دو ره آمد در روش یا صبر یا شکر نعم بی شمع …

ادامه نوشته »

مولوی / چندان بنالم ناله‌ها چندان برآرم رنگ‌ها

مولانا

چندان بنالم ناله‌ها چندان برآرم رنگ‌ها تا برکنم از آینه هر منکری من زنگ‌ها بر مرکب عشق تو دل می‌راند و این مرکبش در هر قدم می‌بگذرد زان سوی جان فرسنگ‌ها بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی تا بر سر سنگین دلان از عرش بارد سنگ‌ها با این …

ادامه نوشته »

مولوی / چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها

مولانا

چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها کز چشم من دریای خون جوشان شد از جور و جفا گر لب فروبندم کنون جانم به جوش آید درون ور بر سرش آبی زنم بر سر زند او جوش را معذور دارم خلق را گر منکرند از عشق ما اه لیک …

ادامه نوشته »

مولانا / چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را

مولانا

چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را خورشید چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدم دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را ای عقل کل ذوفنون تعلیم فرما یک فسون کز وی بخیزد در درون …

ادامه نوشته »

مولوی / من دی نگفتم مر تو را کای بی‌نظیر خوش لقا

مولانا

من دی نگفتم مر تو را کای بی‌نظیر خوش لقا ای قد مه از رشک تو چون آسمان گشته دوتا امروز صد چندان شدی حاجب بدی سلطان شدی هم یوسف کنعان شدی هم فر نور مصطفی امشب ستایمت ای پری فردا ز گفتن بگذری فردا زمین و آسمان در شرح …

ادامه نوشته »

مولانا / آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ

مولانا

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی از پا و سر بریدی بی‌پا و سر به رقص آ …

ادامه نوشته »

مولانا / حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

مولانا

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها وآنگه شراب عشق …

ادامه نوشته »

دوبیتی ، مثنوی و ترجیع بند در باره عید نوروز از حضرت مولانا

مولانا

اندر دل من مها دل‌ افروز توئی یاران هستند لیک دلسوز توئی شادند جهانیان به نوروز و به عید عید من و نوروز من امروز توئی مولانا   گفت ای یاران زمان آن رسید کان سر مکتوم او گردد پدید جمله برخیزید تا بیرون رویم تا بر آن سر نهان …

ادامه نوشته »

مولانا / بی تو نمی‌گوارد این جام باده ما را

با آن که می‌رسانی آن باده بقا را بی تو نمی‌گوارد این جام باده ما را مطرب قدح رها کن زین گونه ناله‌ها کن جانا یکی بها کن آن جنس بی‌بها را آن عشق سلسلت را وان آفت دلت را آن چاه بابلت را وان کان سحرها را بازآر بار …

ادامه نوشته »

مولوی / بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان‌ها

بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان‌ها تا وا شود چو کاسه در پیش تو دهان‌ها بر گیجگاه ما زن ای گیجی خردها تا وارهد به گیجی این عقل ز امتحان‌ها ناقوس تن شکستی ناموس عقل بشکن مگذار کان مزور پیدا کند نشان‌ها ور جادویی نماید بندد زبان مردم تو …

ادامه نوشته »

مولانا / جانا قبول گردان این جست و جوی ما را

جانا قبول گردان این جست و جوی ما را بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را بی ساغر و پیاله درده میی چو لاله تا گل سجود آرد سیمای روی ما را مخمور و مست گردان امروز چشم ما را رشک بهشت گردان امروز کوی ما را ما کان …

ادامه نوشته »

مولانا / دیوار گوش دارد آهسته‌تر سخن گو

خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را دامی نهاده‌ام خوش آن قبله نظر را دیوار گوش دارد آهسته‌تر سخن گو ای عقل بام بررو ای دل بگیر در را اعدا که در کمینند در غصه همینند چون بشنوند چیزی گویند همدگر را گر ذره‌ها نهانند خصمان و دشمنانند در قعر …

ادامه نوشته »