خانه / بایگانی برچسب: مسعود سعد سلمان

بایگانی برچسب: مسعود سعد سلمان

شکوه _مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مقطعات

ای بزرگی که پایه قدرت همچو خورشید بر فلک سوده ست از جود تو غنی گشته ست رنجه از جاه تو برآسوده ست صیقل عدل تو به تیغ هنر از جهان زنگ جور بزدوده ست هر که او تخم خدمتت کشته ست جز بزرگی و جاه ندروده ست نیست پوشیده …

ادامه نوشته »

مدح ابوسعید _ مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مقطعات

ای مایه سعادت ای بوسعید ای از سعود گشته مرکب جاهت ز چرخ یافته میدان رایت ز مهر ساخته مرکب روحی ز عیب و نقص منزه عقلی به ذات و عرض مهذب چون صدر تو که یابد مقصد از جود تو نشسته مرتب بازم قضا فکند چو صرصر ناکام در …

ادامه نوشته »

شکایت _مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مقطعات

نه جای شخودن بماند از دو رخ نه جای دریدن بماند از قبا بگریم همی در فراقت چنانک که داود بر تربت او ریا که از بس سرشکم بروید همی به یاقوت انگشتری بر گیا

ادامه نوشته »

به خواجه ناصر _ مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مقطعات

خواجه ناصر خدای داند و بس کآروزی تو تا کجاست مرا من چو رفتم تو هیچ کردی یاد صحبت من بگوی راست مرا کار چونست مر تو را کامروز کار با برگ و بانواست مرا نزد بونصر پارسی گویم روز بازار تیز خاست مرا همه کام و هوا به دولت …

ادامه نوشته »

هجا _مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مقطعات

با تو نکال از هجاست زیراک به جلوه است آن تن تو و ایضا مست و خراب دوش بخفتی شد پاره دامن تو و ایضا واکنون دو رنگ بینم از هار ریش ملون تو و ایضا هرگز فر حج ندیدم جز تو ای روسپی زن تو و ایضا امروز از …

ادامه نوشته »

اندرز _ مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مقطعات

آسان گذران کار جهان گذران را زیرا که جهان خواند خردمند جهان را پیراسته می دار به هر نیکی تن را آراسته می خواه به هر پاکی جان را میدان طمع جمله فرازست و نشیب است ای مرکب پر حرص فرو گیر عنان را جانست و زبانست زبان دشمن جانست …

ادامه نوشته »

ناله از قلعه نای_مسعود سعد سلمان

به جمله ما که اسیران قلعه ناییم نشسته ایم و زیان کرده بر بضاعتها نه مالهایی کآنگاه بود فایده داشت نه سود دارد اکنون همی براعتها همان کفست و نخیزد ازو سخا و کرم همان دلست نجنبد درو شجاعت ها به روز تا بر ما اندر آید از روزن کنیم …

ادامه نوشته »

شکوه از روزگار و ناله از زندان_مسعود سعد سلمان

کرد با من زمانه حمله به جنگ چون مرا بسته دید میدان تنگ رنج و غم را ز بهر جان و دلم تیغ پولاد کرد و تیر خدنگ هر زمانی همی رسد مددش دو سپه روز و شب ز روم و ز زنگ زان کشد تیغ صبح هر روزی که …

ادامه نوشته »

ستایش شاهزاده خسرو ملک _مسعود سعد سلمان

سپهریست ایوان خسرو ملک ز دیدار تابان خسرو ملک ببالد کمال و بنازد شرف ز دعوی و برهان خسرو ملک نهاده جهان و فلک چشم و گوش به ایما و فرمان خسرو ملک گشاده زبانست و بسته میان جلالت به پیمان خسرو ملک نبشته ملک نام های شرف برو کرده …

ادامه نوشته »

ستایش یکی از بزرگان_مسعود سعد سلمان

زهی در بزرگی جهان را شرف زهی از بزرگان زمان را خلف نمایی به جود آنچه عیسی به دم نمایی به رای آنچه موسی به کف نه با دشمنان تو در آب نم نه با دوستان تو در نار تف یکی شربت آب خلافت که خورد بشد اشکمش همچو پشت …

ادامه نوشته »

ثنای سلطان علاء الدوله مسعود _مسعود سعد سلمان

شاد باش ای شاه عالم شاد باش با بتان دلبر نوشاد باش شاه مسعودی و تا باشد جهان در سعادت خرم و آباد باش مقتدای پادشاهانی به ملک شهریاران را به عدل استاد باش ملک همزاد تو آمد تو به ناز در تن این نازنین همزاد باش خلق گیتی بنده …

ادامه نوشته »

مدح عبدالحمید بن احمد _مسعود سعد سلمان

در تو ای گنبد امید و هراس گردش آس هست و گونه آس سبز و خرم چو آسی اندر چشم باز بر فرق تیز کرد چو آس نه غلط می کنم تو داری تو فعل الماس و گونه الماس این چنین آفریده گشت جهان شغل از انواع و مردم از …

ادامه نوشته »

ستایش سیف الدوله محمود_مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید

شبی چو روز فراق بتان سیاه و دراز درازتر ز امید و سیاه تر ز نیاز ز دور چرخ فرو ایستاده چنبر چرخ شبم چو چنبر بسته در آخرش آغاز برآمده ز صحیفه فلک چو شب انجم چو روز در دل گیتی فرو شده آواز من و جهان متحیر ز …

ادامه نوشته »

در نصیحت و ستایش منصور بن سعید_مسعود سعد سلمان

چند گویی که نشنوندت راز چند جویی که می نیابی باز بد مکن خو که طبع گیرد خو ناز کم کن که آز گردد ناز از فراز آمدی سبک به نشیب رنج بینی که بر شوی به فراز بیشتر کن عزیمت چون برق در زمانه فکن چو رعد آواز کمتر …

ادامه نوشته »

صفت اراده خویش و آرزوی سفر خراسان_مسعود سعد سلمان

چو عزم کاری کردم مرا که دارد باز رسد به فرجام آن کار کش کنم آغاز شبی که آز برآرد کنم به همت روز دری که چرخ ببندد کنم به دانش باز اگر ندارم گردون نگویدم که بدار وگر نتازم گردون نگویدم که بتاز نه خیره گردد چشم من از …

ادامه نوشته »

مدح اختری و التزام به نام اختری و اختر_مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید

ای اختری نه یی تو مگر اختر گردون فضل گشته به تو انور آن اختری که سعد بود بی نحس آن اختری که نفع بود بی ضر اندر بروج مدح و ثنا شعرت سایر چو اختر است به هر کشور شعرت رسیده در ندب ظلمت چشم مرا به نور یکی …

ادامه نوشته »

مدح بهرامشاه و التزام به نام آن پادشاه_مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید

تا برآمد ز آتش شمشیر بهرامی شرار داد گیتی را فلک بر ملک بهرامی قرار کرد بهرام افتخار از ملک شه بهرام شاه در همه معنی که برتر دیده از این افتخار گشت ملک و عدل او آباد تا ملکست و عدل ملک بهرامی لباس و عدل بهرامی نگار پیش …

ادامه نوشته »

وعظ و تنبیه _مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید

گردش آسمان دایره وار گاه آرد خزان و گاه بهار گه کند عیش زندگانی تلخ گه کند روز شادمانی تار دیده ای را زند ز انده نیش جگری را خلد ز مرگی خار نرهد زو نهنگ در دریا نجهد زو پلنگ در کهسار کرده بر سرکشان به حمله ستم برده …

ادامه نوشته »

ستایشگری _ مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید

خسروا چون تو که دیدست افتخار و اختیار خسروان را اختیاری خسروی را افتخار شاهی و شیری و هر شاهی و هر شیری که هست مانده از هول تو اندر اضطراب و اضطرار ذات جاهت را نشانده کامگاری بر کتف عدل ملکت را گرفته بختیاری در کنار عدل و حق …

ادامه نوشته »

وصف بهار و مدح ثقه الملک طاهر بن علی _مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید

رنگ طبعی به کار برده بهار نقش ها بود از آنچه برد به کار چهره سنگ و روی گل دارد مانوی کارگونه گونه نگار همه پرصورتست بی خامه همه پر دایره ست بی پرگار ابر بر کار کرد کار گهی بسدین پود و زمردینش تار بنگر اکنون ز میرم و …

ادامه نوشته »

هم در ستایش او _مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید

رسید عید و من از روی حور دلبر دور چگونه باشم بی روی آن بهشتی حور مرا که گوید کای دوست عید فرخ باد نگار من به لهاور و من به نیشابور ره دراز و غریبی و فرقت جانان اگر بنالم دارید مر مرا معذور ز یار یاد همی آیدم …

ادامه نوشته »