خانه / بایگانی برچسب: فروغی

بایگانی برچسب: فروغی

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

شاه جم جاه کلامی که بیان فرماید از کمال شرفش نقش نگین باید کرد « دل ما را ز چه رو زار و حزین باید کرد عاشقی کفر نباشد نه چنین باید کرد بادهٔ صاف به یاران کهن باید کرد نظر لطف به عشاق غمین باید کرد ما گدایان را …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

ای بهشتی رخ طوبی قد خورشید لقا بشنو این بیت خوش از خسرو جاوید لقا « تو اگر پای به دشت آری شیران دژم بگریزند ز پیش تو چو آهوی ختا» با دو زلفت سخن از مشک ختن محض غلط با دو چشمت مثل از آهوی چین عین خطا چشم …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

در پای تو تا زلف چلیپای تو افتاد بس دل که از این سلسله در پای تو افتاد تنها نه من افتادهٔ سر پنجهٔ عشقم بس تن که ز بازوی توانای تو افتاد هرگز نشود مشتری یوسف مصری شوریده سری کز پی سودای تو افتاد در دیدهٔ عشاق نه کم …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

تا دلم در خم آن زلف سیه‌نام افتاد چون غریبی است که در کشمکش شام افتاد سر ناکامی دل باختگان دانستم تا مرا کار بدان دلبر خودکام افتاد چه کنم گر نکنم پیروی باد صبا که میان من و او کار به پیغام افتاد نظر از روشنی شمس و قمر …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

پرده بگشای که من سوختهٔ روی توام حسرت اندوختهٔ طلعت نیکوی توام من نه آنم که ز دامان تو بردارم دست تیغ بردار که منت کش بازوی توام سینه چاکان محبت همه دانند که من سپر انداختهٔ تیغ دو ابروی توام نتوان کام مرا داد به دشنامی چند که همه …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

در عالم عشق تو نه کفر است و نه اسلام عشاق تو فارغ ز پرستیدن اصنام آن جا که جمال تو نه تغییر و نه تبدیل وان جا که وجود تو نه آغاز و نه انجام در مژده گذر کن که دمی در بدنش روح بر زنده نظر کن که …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

گر نه زلفش پی شبیخون است پس چرا حال دل دگرگون است درد شیرین دوای فرهاد است غم لیلی نشاط مجنون است صبر در چنگ شوق مغلوب است عقل در کار عشق مفتون است چون ننالم که تیغ بر فرق است چون نگریم که بخت وارون است خون من ریخت …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

همه جا جلوهٔ آن صاحب وجه حسن است همه کس بستهٔ آن زلف شکن بر شکن است رخ افروخته‌اش خجلت ماه فلک است قد افراخته‌اش غیرت سرو چمن است بهر قربانی آن چشم سیه باید ریخت خون هر آهوی مشکین که به دشت ختن است گر نیارد به نظر سیم …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

قاعدهٔ قد تو فتنه به پا کردن است مشغلهٔ زلف تو بستن و واکردن است خرمی صحن باغ با تو خرامیدن است فرخی صبح عید با تو صفا کردن است هر که به ناچار کرد از سر کویت سفر منزلش اول قدم رو به قفا کردن است چون نکند چشم …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

شیوهٔ خوش منظران چهره نشان دادن است پیشهٔ اهل نظر دیدن و جان دادن است چون به لبش می‌رسی جان بده و دم مزن نرخ چنین گوهری نقد روان دادن است خواهی اگر وصل یار از غم هجران منال ز آن که وصول بهار تن به خزان دادن است چشم …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

تا دیدن آن ماه فروزنده محال است فیروزی‌ام از اختر فرخنده محال است تا زلف پراکندهٔ او جمع نگردد جمعیت دل‌های پراکنده محال است تا از همه شیرین دهنان چشم نپوشی بوسیدن آن لعل شکرخنده محال است مشکل که به دستم رسد آن لعل گهر بار بر دست گدا گوهر …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

ترک چشمش که مست و مخمور است خون ما گر بریخت معذور است کوی معشوق عرصهٔ محشر بانگ عشاق نغمهٔ صور است خسرو عشق چون به قهر آید صبر مغلوب و عقل مقهور است همه از زورمند در حذرند من ز سرپنجه‌ای که بی‌زور است با وجود بلای عشق خوشم …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

از دل سخت تو کز سنگ سیه سخت‌تر است می‌توان یافت که آه دل ما بی‌اثر است من و سودای غمت گر همه جان در خطراست من و خاک قدمت گر همه خون در هدر است آن که کرد از غم عشق تو ملامت ما را علت آن است که …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

کیفیت نگاه تو از جام خوش‌تر است لعل لبت ز بادهٔ گلفام خوش‌تر است نظارهٔ رخ تو به اصرار خوب تر بوسیدن لب تو به ابرام خوش‌تر است گر خال تواست دانهٔ مرغان نیک‌بخت از صحن بوستان شکن دام خوش‌تر است من کافر محبتم اما به راستی کفر محبت تو …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

دی در میان مستی خنجر کشیده برخاست وز ما به جز محبت جرمی ندیده برخاست چشم سیاه مستش آیا چه دیده باشد کز کوی تیره بختان می‌ناچشیده برخاست هم بر هوای بامش مرغ پریده بنشست هم بر امید دامش صید رمیده برخاست دوش از رخش نسیمی بگذشت سوی گلشن گل …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

تا طرف نقاب از رخ رخشان تو برخاست خورشید فلک از پی فرمان تو برخاست تا تنگ دهان را به شکر خنده گشودی طوطی به هوای شکرستان تو برخاست بر افسر شاهان سرافراز نشیند هر گرد که از گوشهٔ دامان تو برخاست داغی است که در سینهٔ صد چاک نهفتند …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

عمری که صرف عشق نگردد بطالت است راهی که رو به دوست ندارد ضلالت است من مجرم محبت و دوزخ فراق یار واه درون به صدق مقالم دلالت است گیرم به خون دیده نویسم رساله را کس را در آن حریم چه حد رسالت است در عمر خود به هیچ …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

از جلوه حسنت که بری از همه عیب است آسوده دل آن است که در پردهٔ غیب است هم از رخ تو صحن چمن لاله به دامان هم از خط تو باد صبا نافه به جیب است در مرحلهٔ شوق نه ننگ است و نه ناموس در مسالهٔ عشق نه …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

دوش در آغوشم آمد آن مه نخشب کاش که هرگز سحر نمی‌شدی این شب مهوشی از مهر در کنار من آمد چون قمر اندر میان خانهٔ عقرب عشق به جایی مرا رساند که آنجا گردش گردون نبود و تابش کوکب هست به سر تا هوای کعبه مقصود کوشش راکب خوش …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

پایه عمر گران‌مایه بر آب است برآب همه جا شاهد این نکته حباب است ، حباب باده خور باده به بانک نی و فتوای حکیم زان که دل درد تو را چاره شراب است، شراب بر سر کوی خرابات کسی آباد است که مدام از می دیرینه خراب است، خراب …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

ای زلف تو بر هم زن فرزانگی ما وین سلسله سرمایهٔ دیوانگی ما سر بر دم تیغ تو نهادیم به مردی کس نیست درین عرصه به مردانگی ما با ما نشدی محرم و از خلق دو عالم سودای تو شد علت بیگانگی ما آن مرغ اسیریم به دام تو که …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

تا به مستی نرسد بر لب ساقی لب ما بر نیاید ز خرابات مغان مطلب ما عشق پیری است که ساغر زده‌ایم از کف او عقل طفلی است که دانا شده در مکتب ما تو به از شرب دمادم نتوانیم نمود که جز این شیوهٔ شیرین نبود مشرب ما ملتی …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

آشنا خواهی گر ای دل با خود آن بیگانه را اول از بیگانه باید کرد خالی خانه را آشنایی‌های آن بیگانه پرور بین، که من می‌خورم در آشنایی حسرت بیگانه را چشم از آن چشم فسونگر بستن از نامردمیست واعظ کوته نظر کوته کن این افسانه را گر گریزد عاشق …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

دی به رهش فکنده‌ام طفل سرشک دیده را در کف دایه داده‌ام کودک نورسیده را بخت رمیده رام شد وحشت من تمام شد کان سر زلف دام شد پای دل رمیده را از لب شکرین او بوسه به جان خریده‌ام زان که حلاوتی بود جنس گران خریده را گر به …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

هر جا کشند صورت زیبای شاه را خورشید سجده می‌کند آن جای‌گاه را شمس الملوک ناصرالدین شه که صورتش معنی نمود آیت خورشید و ماه را شاهنشهی که حاجب دولت‌سرای او بر خسروان گشوده در بارگاه را فرماندهی که لشکر کشورگشای او برداشتند از سر شاهان کلاه را شاهی که …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

غرق مهر شاه دیدم آفتاب و ماه را دوست دارند این دو کوکب ناصرالدین شاه را آن شهنشاهی که نیکی کرد با خلق زمین تا به طاق آسمان زد قبه خرگاه را گوهر درج سعادت اختر برج شرف آن که اقبالش بلندی می‌دهد کوتاه را ناگهان از خدمتش قومی به …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

چنان بر صید مرغ دل فکند آن زلف پرچین را که شاهی افکند بر صعوهٔ بیچاره شاهین را گهی زلفش پریشان می‌کند یک دشت سنبل را گهی رخسارش آتش می‌زند یک باغ نسرین را گر از رخ آن بت زیبا گشاید پردهٔ دیبا فرو بندند نقاشان، در بت خانهٔ چین …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

در قمار عشق آخر، باختم دل و دین را وازدم در این بازی، عقل مصلحت بین را فصل نوبهار آمد، جام جم چه می‌جویی از می کهن پرکن، کاسهٔ سفالین را آن که در نظر بازی ، عیب کوه‌کن کردی کاش یک نظر دیدی، عشوه‌های شیرین را باد غیرت آتش …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

دادیم به یک جلوهٔ رویت دل و دین را تسلیم تو کردیم هم آن را و هم این را من سر نخواهم شدن از وصل تو آری لب تشنه قناعت نکند ماء معین را میدید اگر لعل تو را چشم سلیمان می‌داد در اول نظر از دست نگین را بر …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را که تا هستیم بشناسیم از کافر مسلمان را به کوی می‌فروشان با هزاران عیب خوشنودم که پوشیده‌ست خاکش عیب هر آلوده دامان را تکبر با گدایان در میخانه کمتر کن که اینجا مور بر هم می‌زند تخت سلیمان را تو هم …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

جان به لب آمد و بوسید لب جانان را طلب بوسهٔ جانان به لب آرد جان را سر سودا زده بسپار به خاک در دوست که از این خاک توان یافت سر و سامان را صد هزاران دل گم گشته توان پیدا کرد گر شبی شانه کند موی عبیر افشان …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

گر به تیغت می‌زند گردن بنه تسلیم را که آتش نمرود گلشن گشت ابراهیم را یا مرو در پیش رویش یا چو رفتی سجده کن کان خم ابروی واجب کرده این تعظیم را گو به هم آمیزش قدر دهانش را ببین آن که گفتا با الف الفت نباشد میم را …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

ساقیا کمتر می امشب از کرم دادی مرا تا سحر پیمانه پر کردی و کم دادی مرا تا شراب آلوده لعلت گفت حرفی از کباب رخصتی بر صید مرغان حرم دادی مرا شام اگر قوت روانم دادی از خون جگر صبح یاقوت روان از جام جم دادی مرا دوش گفتی …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

وقت مردن پا نهاد آن شمع بالین مرا تا بخربندی ستاند جان غمگین مرا دوش بوسیدم لب شکرفشانش را به خواب کاش پنداری نبود این خواب شیرین مرا خون آهوی حرم را در حرم خواهند ریخت محرمان بینند اگر آهوی مشکین مرا برکند از باغ بیخ نسترن را بی خلاف …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

شد وقت مرگ نوش لبی هم‌نشین مرا عمر دوباره شد نفس واپسین مرا با صد هزار حسرت از آن کو گذشته‌ام وا حسرتا اگر بگذارد چنین مرا چون برکنم ز سینهٔ سیمین دوست دل که ایزد نداده است دل آهنین مرا گفتم به چشم عقل نیفتم به چاه عشق بستی …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

گرفت خط رخ زیبای گل عذار مرا فغان که دهر، خزان کرد نوبهار مرا کشیدسرمه به چشم و فشاند طره به رو بدین بهانه سیه کرد روزگار مرا فرشته بندگیش را به اختیار کند پری رخی که ز کف برده اختیار مرا ربود هوش مرا چشم او به سرمستی که …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

تا در پی دهانش بگذاشتم قدم را گفتم به هر وجودی کیفیت عدم را محمود بوسه می‌زد پای ایاز و می‌گفت بنگر چه می‌کند عشق سلطان محتشم را بر تخت‌گاه شاهی آسوده کی توان شد بگذار تاج کی را، بردار جام جم را چندی غم زمانه می‌خورد خون ما را …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

طالب جانان به جان خریده الم را عاشق صادق کرم شمرده ستم را صف زده مژگان چشم خیمه نشینی از پی قتلم کشیده خیل حشم را قبلهٔ خود ساختم بتی که جمالش پرده نشین ساخت صد هزار صنم را خرمی شادی فزا که مایهٔ مستی است هیچ دوایی نکرده چارهٔ …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

باعث مردن بلای عشق باشد مرا راجت جان من آخر آفت جان شد مرا نرگس او با دل بیمار من الفت گرفت عاقبت درد محبت عین درمان شد مرا کو گریبان چاک سازد صبح از این حسرت که باز مطلع خورشید آن چاک گریبان شد مرا دوش پیچیدم به زلفش …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

چنین که برده شراب لبت ز دست مرا مگر به دامن محشر برند مست مرا چگونه از سرکویت توان کشیدن پای که کرده هر سر موی تو پای بست مرا کبود شد فلک از رشک سربلندی من که عشق سرو بلند تو ساخت پست مرا بدین امید که یک لحظه …

ادامه نوشته »