خانه / بایگانی برچسب: فروغی بسطامی

بایگانی برچسب: فروغی بسطامی

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

یک دو بیت از شاه می‌خوانم نگارا گوش کن زان که هر یک هم‌سری با در غلطان می‌کند « قد سرو آسای تو زین سان که جولان می‌کند عاشق دیوانه را سرمست و حیران می‌کند نیست از دست غمت جمعی به عالم گوییا هر کجا جمعی است زلف تو پریشان …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

شاه بیت غزل بنده سه بیت از شاه است که فروزنده‌تر از گوهر شهوار بود « دل من مایل آن لعبت فرخار بود جان من در ره آن شوخ دل آزار بود زلف مشکین خم اندر خمش از بوالعجبی تودهٔ مشک دمد طبلهٔ عطار بود مست از خانهٔ خود چون …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

تا ز شاه این پنج بیت الحق شنیدم طبع من مستغنی از در ثمین شد «عید مولود امیر المؤمنین شد عالم بالا و پایین عنبرین شد از برای مژدهٔ این عید حیدر جبرییل از آسمان اندر زمین شد پنج عنصر حیدر کرار دارد قدرت حق زان که با خاکش عجین …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

فریاد که رفت خونم از یاد چون دیده به روی قاتل افتاد فرزند بشر بدین روش نیست حوری بچه‌ای تو یا پریزاد آتش به درون من کسی زد کز خانه تو را برون فرستاد تا طرهٔ پرشکن گشادی عشقم گرهی ز کار نگشاد تا دانهٔ خال تو برآید بس خرمن …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

تا به در میکده جا کرده‌ام توبه ز تزویر و ریا کرده‌ام خرقهٔ تقوی به می افکنده‌ام جامهٔ پرهیز قبا کرده‌ام خواجگی از پیر مغان دیده‌ام بندگی اهل صفا کرده‌ام کام خود از مغبچگان جسته‌ام درد دل از باده دوا کرده‌ام یک دو قدح می به کف آورده‌ام رفع غم …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

تو و آن قامتی که موزون است من و این طالعی که وارون است تو و آن طره‌ای که مفتول است من و این دیده‌ای که مفتون است تو و آن پیکری که مطبوع است من و این خاطری که محزون است تو و آن پنجه‌ای که رنگین است من …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

میان گبر و مسلمان از آن سرافرازم که زلف و روی تو آیات کفر و دین من است به عرصه‌ای که درآیند خیل سوختگان منم که داغ تو آرایش جبین من است فتاده تا نظرم بر کمان ابروی تو چه دیده‌ها که ز هر گوشه در کمین من است از …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

چنان ز وحشت عشقت دلم هراسان است که اولین نفسم جان سپردن آسان است اگر به جان منت صدهزار فرمان است خلاف رای تو کردن خلاف امکان است میان به کشتن من بسته‌ای و خرسندم که در میانه نخستین حجاب ما جان است به عشق زلف و رخت فارغم ز …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

شربتی در دو لعل جانان است که خیالش مفرح جان است از پی قتل مردم دانا تیغ در دست طفل نادان است می‌توان یافتن ز زخم دلم کاین جراحت نه کار پیکان است قتل‌گاهی است کوی او کان جا زخم بیداد و تیغ پنهان است دلم از نالهٔ شعله در …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

امشب ز روی مهر مهی در سرای ماست کز یمن مقدمش سر مه زیر پای ماست ای عشق پا به تارک جمشید سوده‌ایم تا سایهٔ‌تو بر سر خورشیدسای ماست ما از ازل رضا به قضای خدا شدیم زان تا ابد رضای قضا در رضای ماست عهدی نبسته‌ایم که در هم …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

کف بر کف جانانه و لب بر لب جام است در دور سپهر آن چه دلم خواست به کام است آنجا که بناگوش تو شامم همه صبح است و آنجا که سر زلف تو صبحم همه شام است من سجده کنم بر تو اگر عین گناه است من باده خورم …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

تا حلقهٔ زنجیر دل آن زلف دراز است درهای جنون بر من سودازده باز است شور دل فرهاد شکر خندهٔ شیرین تاج سر محمود و کف پای ایاز است چشمی که تویی شاهد او محو تماشا جایی که تویی قبلهٔ او گرم نماز است زان عمر من و زلف تو …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

تا خانهٔ تقدیر بساط چمن آراست نشنید کس از سروقدان یک سخن راست هر جا گذری اشک من از دیده پدیدار هر سو نگری روی وی از پرده هویداست ماییم و جهانی که نه بیم است و نه امید ماییم و نگاری که نه زیر است و نه بالاست ماییم …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

بار محبت از همه باری گران‌تر است و آن کس کشد که از همه کس ناتوان‌تر است دیگر ز پهلوانی رستم سخن مگوی زیرا که عشق از همه کس پهلوان‌تر است چون شرح اشتیاق دهد در حضور دوست بیچاره‌ای که از همه کس بی‌زبان‌تر است هر دل که شد نشانهٔ …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

آن که مرادش تویی از همه جویاتر است وان که در این جستجو است از همه پویاتر است گر همه صورتگران صورت زیبا کشند صورت زیبای تو از همه زیباتر است چون به چمن صف زنند خیل سهی قامتان قامت رعنای تو از همه رعناتر است سنبل مشکین تو از …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

طبیب اهل دل آن چشم مردم آزار است ولی دریغ که آن هم همیشه بیمار است نگار مست شراب است و مدعی هشیار فغان که دوست به خواب است و خصم بیدار است چگونه در غم او دعوی وفا نکنم که شاهدم دل مجروح و چشم خون‌بار است هنوز قابل …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

یک اشارت ز تو بر قتل جهان بسیار است در کمینی که تویی تیر و کمان بیکار است من و اوصاف تو تا شغل قلم تحریر است من و تحسین تو تا کار زبان گفتار است بر سیمین تو را از زر خالص ننگ است رخ رخشان تو را از …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

آن که لبش مایهٔ حلاوت قند است کاش بگوید که نرخ بوسه به چند است دوش اسیر کسی شدم که ندانم ترک سمرقند یا سوار خجند است از پی جولان چو بر سمند نشیند چشمهٔ خورشید بر فراز سمند است گر شب وصلش کشد به روز قیامت دیده هنوز از …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

بنشست و ز رخ پرده برانداخته برخاست کار من دل سوخته را ساخته برخاست ماهی است چو با طلعت افروخته بنشست سروی است چو با قامت افراخته برخاست پیداست ز بالیدن بالای بلندش کز بهر هلاک من دلباخته برخاست چشمش پی خون ریختن مردم هشیار مستی است که با تیغ …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

هر گه که آن خسرو زرین کمر از جا برخاست آسمان گفت که قرص قمر از جا بر خاست گر بساط می و معشوق نباشد به میان به چه امید توان هر سحر از جا بر خاست مگر آن سرو خرامنده به رفتار آمد که بسی دیدهٔ حسرت نگر از …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

جستیم راه میکده و خانقاه را لیکن به سوی دوست نجستیم راه را تا کی کشیم خرقهٔ تزویر را به دوش نتوان کشیدن این همه بار گناه را کی بنده پا نهاد به سر منزل یقین زنهار خواجه هر مکن این اشتباه را بیچاره آن گروه که از اضطراب عشق …

ادامه نوشته »

زندگی نامه میرزا عباس فروغی بسطامی :

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله …

ادامه نوشته »