خانه / بایگانی برچسب: عرفی شیرازی

بایگانی برچسب: عرفی شیرازی

عرفی شیرازی » رباعیها

عرفی سخنت گر چه معما رنگ است وین زمزمه را به ذوق یاران جنگ است بخروش که مرغان حرم می دانند کاین نغمهٔ ناقوس کدام آهنگ است

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » رباعیها

عرفی که همیشه در سلامت رو داشت دیدم که عجب جای از آن بد خو داشت صذ بیشهٔ شعله داشت در هر بن مو صد خوشهٔ ناله بر سر هر مو داشت

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » رباعیها

آن کز نظرش حجاب صورت بر خاست بر جزو و کلش نظر به یک دیده رواست گر جوهر قطره صاف باشد یا درد در قطره چنان بجو که گویی دریاست

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » رباعیها

این ناله که در آتش خویش است کباب این گریه که در شیشهٔ خم کرده شراب مرغی است که آتش از هوا می گیرد مستی است که از خمار جوید می ناب

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

آنی که پای تا به سرت عجب طاعت است شب زنده داریت بتر از خواب غفلت است خواهی به کعبه رو کن و خواهی یه سومنات دل بد مکن که شش جهت از بهر طاعت است بیرون بود حلاوت و تلخی و مدح و ذم رد و قبول با همه …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

امید صلح از آن با شکیب ایوب است که دشمن آشتی انگیز و دوست محجوب است همین عطیه به هر حال خوشدلم دارد که هر چه رفت به عنوان خیر محسوب است تهی بساطی این عهد بین که بی من و تو زمانه نازکش و آفتاب محبوب است نسیم پیرهن …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

صد شکر که بتخانه ی اندیشه خراب است ناقوس و تبش در گرو باده ی ناب است با قسمت خود هر که تو بینی جم و دارا است محتاجی مردم همه آن سوی حساب است سیرابی و لب تشنگی از هم نشناسیم این است که آسایش ما عین عذاب است …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

صد فوج عشوه از نظر من گذشته است تا شهسوار عشوه گر من گذشته است چون نگذرد به جور که از راه تجربه بر ناله های بی اثر من گذشته است بیچاره عافیت که ز وی تا بریده ام عمرش به جستن خبر من گذشته است شادی به دستگیری من …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

مراد و خضر عنان گیر باید از چپ و راست که کج روی نکنم ور نه عزم راه خطاست عجب که باورم آید از راه اندیشی که آفتاب قیامت ز سایه ی طوبی است به ملک صدق گنه را به عفو دشمنی است جزاء جرم در این خطه جزو کاه …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

غزلی گفته ام آن باعث گفتار کجاست نوگلی چیده ام آن گوشه ی دستار کجاست یک سبو می به در صومعه آرم که دگر می فروشان بستانند که بازار کجاست خرمن آن ده دنیا به جوی گو بفروش آن که داند که سر کوچه ی خمار کجاست گام اول به …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

عشق ناوک ریز و یک مویم تهی از یار نیست باورم باید که هر مویی ز یار افگار نیست برهمن چون بست زنارم، مغان گفتند حیف کاین زمان در کافرستان عرب زنار نیست می تراود می به جام و جام می آید به لب نیست باکی گر به بزم عشق …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

نعره زد عشق دین ما بگریخت کفر نیز از کمین ما بگریخت بسکه شد ابر گریه آتشبار تخم عیش از زمین ما بگریخت در دم نزع یار غم گردیم نفس واپسین ما بگریخت باز کردیم دیده بر رخ دوست نگه شرمگین ما بگریخت زآتش دل چراغ بر کردیم سایه از …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

صد چشمه ی زهر از لب داغ دل ما ریخت غم روغن تلخی به چراغ دل ما ریخت ساقی چو می عشق تو می کرد به ساغر هر صاف که آید به ایاغ دل ما ریخت هر گرد ملالی که برفتند ز دل ها عشقت همه بر روی فراغ دل …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

گشود برقع و توفان حسن عالم سوخت متاع شادی و غم جمع بود در هم سوخت که زد به داغ دلم دامن کرشمه که باز به نیم شعله هم خان و مان مرهم سوخت فروغ حسن تو در گلشن بهشت افتاد که برگ لاله و گل در میان شبنم سوخت …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

صد شکر کز اقبال غم و لشگر آفت در مملکت عشق نشینم به خلافت هر چند که در خورد جمالت نظری نیست حیف است که پنهان بود آن حسن لطافت تا دختر رز دست در آغوش برقصید گو محتسب شهر مکن ترک ملامت هر چند که شمشیر به بیگانه نراند …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

دل چو به غم شاد زیست، مهر و وفا از او طلب غم چو گو ۰۰۰ رفت، برگ و نوا از او طلب یا به دعا غیر درد، از در ایزدی مخواه یا به طلب اگر خوشی، برگ و نوا از او طلب جون روش عهد ما، کرده فلک واژگون …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

صد قول به یک زمزمه طی می کنم امشب مستی نه به اندازه ی می می کنم امشب مجنون ترا قبله اجابت ز دعا بود هنگام دعا روی به حی می کنم امشب تا کی طلب از وادی راحت کندم دور این ناقه درین مرحله پی می کنم امشب آن …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

از بس که در معارضه دیدم مثال ها عاجز شدم ز کشمش احتمال ها با آن که هیچ مطلب ممکن روا نشد دل خوش نمی کنیم مگر از محال ها آن جاست برگ عیش که هز سو فشانده اند پروانه های سوخته پرها و بال ها مشغول درد خویش چو …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

دلم در کعبه رو کرد و همت جوید از دل ها که خواهد ماندش از بی کعبه ها در طی منزل ها تو افلاتون دلی، اندیشه را چین در جبین مفکن در آن وادی که جز حسرت ندانی حل مشگل ها مثالی گویمت عامی صفت بردار زان نقشی جمال کعبه …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

گفت و گوی غم یعقوب بود پیشه ی ما بوی پیراهن یوسف دهد اندیشه ی ما اندر آن بیشه که با شیر دُمم آفت نیست روبه از بی جگری رم کند از بیشه ی ما کوهکن صنعت ما داشت ولی فرق بسی است قوت بازوی دل می طلبد تیشه ی …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

نداد نور شراری چراغ هستی ما گلی نچید ز شاخ، دراز دستی ما عنایت صمدی رد کفر ما نکند اگر کمال به دیر و صنم پرستی ما سر فتادگی تا به عرش می ساید کلاه فخر بلندی ربود پستی ما ز نیم مستی ما زآن کرشمه می‌بارد که چشم شاهد …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

نوش دارو نشأ ی علت نهد در جان ما در خمار معجز افتد عیسی از درمان ما آبروی شمع را بیهوده نتوان ریختن صد شب یلداست در هر گوشه ی زندان ما ما خجل اما سخن در صنعت مشاطه اشت گر نمود کفر دارد شاهد ایمان ما زخم ها برداشتیم …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

ار نالهٔ شبانه اثر برده‌ایم ما ناموس گریه‌های سحر برده‌ایم ما سرمای عافیت نشناسیم کز ازل در گرمسیر عشق به سر برده‌ایم ما باد مراد گر نوزد دم به دم چه باک کشتی ز موج خیز به در برده‌ایم ما راهی که خضر داشت ز سرچشمه دور بود لب تشنگی …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

فارغیم ای عاملان حشر ز احسان شما کشت و کار ما نمی گنجد به میزان شما رندی ام ای میر دیوان، جزا ثابت بود من صبوحی کرده می آیم به دیوان شما نیست غم ز آلودگی ای سالکان راه عشق دست کوثر می فشاند گرد ایوان شما آفتاب ما طلوع …

ادامه نوشته »