خانه / بایگانی برچسب: صبوحی

بایگانی برچسب: صبوحی

شاطرعباس صبوحی » غزلیات _ زخم و مرهم

تا صبا شانه بر آن زلف خم اندر خم زد آشیان دل صد سلسله را، برهم زد تابش حسن تو در کعبه و بتخانه فتاد آتش عشق تو، بر محرم و نامحرم زد تو صنم قبلهٔ صاحب نظرانی امروز که زنخدان تو آتش به چه زمزم زد حال دلسوختهٔ عشق، …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات _ سفر با او

بی شاهد و شمع و شکر و می، چه توان کرد؟ بی بربط و طنبور و دفّ و نی، چه توان کرد؟ سر کرد قدم در طلب او به ره عشق این مرحله را گر نکنم طی، چه توان کرد؟ بردار یکی توشه که هنگام عزیمت با داشتن جام جم …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات _ شب هجران

دیده در هجر تو شرمندهٔ احسانم کرد بس که شب‌ها گهر اشک بدامانم کرد عاشقان دوش ز گیسوی تو دیوانه شدند حال آشفتهٔ آن جمع پریشانم کرد تا که ویران شدم آمد به کفم گنج مراد خانهٔ سیل غم آباد که ویرانم کرد شمّه‌ای از گل روی تو به بلبل …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات _نظاره

جلوهٔ روی تو آفتاب ندارد نشئهٔ ماء تو را شراب ندارد طرّه مده پیچ و تاب، باز کن از هم غالیه آنقدر پیچ تاب ندارد زلف تو بر روی تو بود، عجبی نیست هر بچه ای ز آتش، اجتناب ندارد ما همه دیوانهٔ توئیم، که مجنون روز جزا پرسش و …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات _دام و دانه

دلی که در خم زلف، شانه می‌طلبد چو طایری است که شب، آشیانه می‌طلبد ز شوق خال تو، دل می‌تپد در آن خم زلف حریص بین، که به دام است و، دانه می‌طلبد دلم به خانه خرابی خویش می‌گرید چو بهر زلف تو مشّاطه شانه می‌طلبد ز بهر کشتنم این …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات _تعبیر خواب

خواب دیدم که همی خون ز کنارم می‌رفت رفت تعبیر که از قلب فگارم می‌رفت به هوای سر زلفین خم اندر خم او از کف صبر و وفا رشتهٔ تارم می‌رفت شام هجران تو، از اوّل شب تا به سحر خون دل متصل از دیده قرارم می‌رفت دوش می‌رفت چو …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات _ آتشی در خرمن

عشق آمد و امن جانم گرفت شحنهٔ شوقم گریبانم گرفت عشوه‌ای فرمود چشم کافرش زاهد دین گشت و ایمانم گرفت رشته ای در کف ز زلف سر کشش گرچه مشکل آمد آسانم گرفت آفتابی گشت تابان در مهش تحت و فوق و کاخ و ایمانم گرفت از شراره آه و …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات _ تشنگی

بر سر مژگان یار من مزن انگشت آدم عاقل به نیشتر نزند مشت پرده چو باد صبا ز روی تو برداشت ریخت به خاک آبروی آتش زرتشت پیش لبت جان سپردم و به که گویم بر لب آب حیات، تشنگیم کشت پشت مرا اگر غمت شکست، عجب نیست بار فراق …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات _ اشک بیقراری

در این زمانه نه یاری، نه غمگساری هست غریب کشور حسنیم روزگاری هست ز شوخ چشمی و طنّازی و جفا جوئی به دامن مژه ام اشک بیقراری هست شکست خار کهن آشیان گلزارم همی شنیده ام از بلبلان بهاری هست ز ابر دست تو منّت نمی‌کشم ساقی اگر قدح ندهی، …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات_ سودای دوست

رفت دلم همچو گوی، در خم چوگان دوست وه که ز من برگرفت، رفت به قربان دوست نی متصوّر مراست خوبتر از صورتش ماه برآرد اگر سر ز گریبان دوست بر سر سودای دوست گر برود سر زدست پای نخواهم کشید از سر میدان دوست گر همه عالم شوند دشمن …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات _رخ زیبا

توتیای دیدهٔ عشّاق خاک پای تست عارفان را نقل مجلس نقل شکر خای تست ما بتو محتاج و متضر، تو از ما بی‌نیاز مشکل ما احتیاج ما و استغنای تست هر چه زان بالاتر استاد ازل خلقت نکرد برتر و بالاتر از آن قامت و بالای تست سر ز پا …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات_نیاز

تا چند پیش ناز تو باید نیاز کرد بر ناز خود بناز که نازت کشیدنی است چشمت نظر ز لُطف به عاشق نمی‌کند چون آهوی ختائی کارش رمیدنی است از مشربت زلال لبست کام دل برآر سرچشمهٔ حیات زلالت چشیدنی است خوشدل مرا نمای بد شنامت ای حبیب چون حرف …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات _پریزاد

تا مرا عشق تو، ای خسرو خوبان به سر است پند هفتاد و دو ملت به برم بی‌اثر است نه من اندر طلبت بر در دیر و حرمم هر که جویای جمال تو بود، دربدر است می‌نماید که تو از خیل پریزادانی کی به این دلبری و حسن و لطافت …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات _نقطه خال تو

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است آری! افطار رطب در رمضان مستحب است روز ماه رمضان، زلف میفشان که فقیه بخورد روزهٔ خود را به گمانش که شب است زیر لب، وقت نوشتن همه کس نقطه نهد این عجب! نقطه خال تو به بالای لب است …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات _ دل گمشده

عشقت آتش بدل کس نزند تا دل ماست کی به مسجد سزد آن شمع که بر خانه رواست به وفائی که نداری قسم ای ماه جبین هر جفائی که کنی در دل من عین وفاست گر از ریختن خون منت خرسندی است این نه خونست بیا دست بر آن زن …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات _گل بادام

سُرخ و بیجادهٔ رخ و تازه لب از باده و مست رفته از غایت مستی گل بادام از دست مترشح غد و موزون قد و میگون لب و مست جامه گلنار و کمر زرکش و ساغر در دست طرّه اش شعبده بازو نگهش شهر آشوب چشم بیمار و دو ابروی …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات _نقش خود

مکن دریغ ز من ساقیا شراب امشب از آنکه ز آتش خود، گشته ام کباب امشب ز بس‌که شعله زند در دل من، آتش شوق ز آتش دل خویشم در التهاب امشب به خواب دیده ام آن چشم نیم خوابش دوش گمان مبر که رود دیده ام به خواب امشب …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات _شوق جمال

صبر و قرارم دگر به یک نظر امشب از تن و جانم ربود شوخ شکرلب کاکل مشکین به دوش اوست؟ نه بالله هشته به سر، آن نگار، عنبر اشهب موی پریشش به عین طرفه کمندیست یا که ز مه واژگون شده است دو عقرب؟ بر جهد از گوی عاج صفهٔ …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات _ بیداری ما

نیست او را سر موئی سر سودائی ما کار شد سخت، مگر بخت کند یاری ما تا به آهوی ختن، نسبت چشمت دادند شهره گردید به هر شهر، خطا کاری ما گر بدادیم بهای دهنت نقد روان سود بردیم که شد هیچ خریداری ما همه شب تا به سحر، از …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات _ جستجو

چه خونبها به از این کشتگان کوی تو را که بنگرند به محشر، دوباره روی تو را تمام، گمشدگان ره توئیم و کنیم به هر طریق که باشیم، جستجوی تو را دم مسیح که گویند روح پرور بود یقینم آنکه به لب داشت گفتگوی تو را ز غصه، چون پر …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات _تبّری

تا پریشان به رُخ آن زلف سمن ساست تو را جمع اسباب پریشانی دلهاست تو را دست بردی به رخ از شرم و حریفان گفتند که تو مو سائی و عزم ید بیضاست تو را همچو ترسا بچگان عود و صلیب افکندی یا حمایل زد و سو زلف چلیپاست تو …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات_مسوزان

ایا صیّاد رحمی کن، مرنجان نیم‌جانم را بکَن بال و پرم، امّا مسوزان استخوانم را اگر قصد شکارم داشتی اینک اسیرم من دگر از باغ بیرون شو، مسوزان آشیانم را به گردن بسته‌ای چون رشتهٔ بر پای زنجیرم مروّت کن اجازت ده که بگشایم زبانم را به پیرامون گُل از …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات

اگر روزی بدست آرم سر زلف نگارم را شمارم مو به مو شرح غم شب‌های تارم را برای جان سپردن، کوی جانان آرزو دارم که شاید با دو سیل او، برد خاک مزارم را ندارم حاجت فصل بهاران با گل و گلشن به باغ حسن اگر بینم نگار گلعذارم را …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات

تا به دام غمش آورد خدا، داد مرا هر چه می‌خواستم از بخت، خدا داد مرا رفع مخموری از آن چشم سیه دارد چشم چشم دارم که خرابی کند آباد مرا نتوانم ز خداداد بگیرم دادم کاش گیرد ز خداداد خدا داد مرا گر دلش سخت تر از سنگ بود، …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات

گل شکفت و آن گل رخسار یاد آمد مرا سرو دیدم آن قد و رفتار، یاد آمد مرا صبح، دیدم طرِّهٔ شبنم به روی برگ گل زان لب و دندان گوهر بار، یاد آمد مرا چون به طرف گلستان آمد سحر باد صبا از نسیم روحبخش یار، یاد آمد مرا …

ادامه نوشته »

شاطرعباس صبوحی » غزلیات

پدر، خواهد ببرّد زلفکان چون کمندش را پسر حیران، که چون سازد گرفتاران بندش را کند کوتاه، دست از زلف و از لعل شکر خندش نداند کاین دو هندو، پاسبانانند قندش را سپندش خال و دودش زلف و آتش، پرتو رویش عبث بی دود میخواهی بر این آتش، سپندش را …

ادامه نوشته »