خانه / بایگانی برچسب: سهراب سپهری

بایگانی برچسب: سهراب سپهری

اشعارسهراب سپهری / روشنی من گل آب + شعرهای زیبا

سهراب-سپهری

اشعارسهراب سپهری / روشنی من گل آب ابری نیست بادی نیست می نشینم لب حوض گردش ماهی ها روشنی من گل آب پاکی خوشه زیست مادرم ریحان می چیند نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط نور در کاسه مس چه …

ادامه نوشته »

سهراب سپهری / سایه

سهراب-سپهری

انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد. زمین باران را صدا می زند. گردش ماهی آب را می شیارد. باد می گذرد. چلچله می چرخد. و نگاه من گم می شود. ماهی زنجیری آب است ، و من زنجیری رنج. نگاهت خاک شدنی ، لبخندت پلاسیدنیست. سایه را بر …

ادامه نوشته »

سهراب سپهری / تا شقایق هست زندگی باید کرد

سهراب-سپهری

دشت هایی چه فراخ کوه هایی چه بلند در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟ من دراین آبادی پی چیزی می گشتم پی خوابی شاید پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود که صدایم می زد پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم چه …

ادامه نوشته »

سهراب سپهری / وقت لطیف شن

سهراب-سپهری

باران اضلاع فراغت را می شست. من با شن های مرطوب عزیمت بازی می کردم و خواب سفرهای منقش می دیدم. من قاتی آزادی شن ها بودم. من دلتنگ بودم. در باغ یک سفره مانوس پهن بود. چیزی وسط سفره، شبیه ادراک منور: یک خوشه انگور روی همه شایبه را …

ادامه نوشته »

سهراب سپهری / جهنم سرگردان

سهراب-سپهری

شب را نوشیده ام و بر این شاخه های شکسته می گریم. مرا تنها گذار ای چشم تبدار سرگردان ! مرا با رنج بودن تنها گذار. مگذار خواب وجودم را پر پر کنم. مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم. سپیدی …

ادامه نوشته »

سهراب سپهری / زندگی چیزی نیست که لب طاغچه‌ی عادت از یاد من و تو برود

سهراب-سپهری

زندگی چیزی نیست؛ که لب طاغچه‌ی عادت از یاد من و تو برود. زندگی؛بعد درخت است به چشم حشره. زندگی تجربه‌ی شب‌پره در تاریکی است. زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد. زندگی سوت قطار است که در خواب پلی می‌پیچد. زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود …

ادامه نوشته »

سهراب سپهری / زندگی، خاطره‌ی آمدن و رفتن ماست

سهراب-سپهری

شب آرامی بود میروم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید، هدیه‌اش داد به من خواهرم تکه‌ی نانی آورد، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند، و مرا برد به آرامش …

ادامه نوشته »

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ / سهراب سپهری

سهراب-سپهری

کار مانیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است  که در افسون گل سرخ شناور باشیم پشت دانایی اردو بزنیم  دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم  صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم  هیجان ها را پرواز دهیم  روی ادرک  ‚ فضا ‚ رنگ …

ادامه نوشته »

صدای پای آب / سهراب سپهری

سهراب-سپهری

اهل کاشانم روزگارم بد نیست. تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی. مادری دارم ، بهتر از برگ درخت. دوستانی ، بهتر از آب روان. و خدایی که در این نزدیکی است: لای این شب بوها، پای آن کاج بلند. روی آگاهی آب، روی قانون گیاه. من مسلمانم. …

ادامه نوشته »

سهراب سپهری / شعر ساعت

سهراب-سپهری

سایه دراز لنگر ساعت روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود: می‌آمد، می‌رفت. می‌آمد، می‌رفت. و من روی شن‌های روشن بیابان تصویر خواب کوتاهم را می‌کشیدم، خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود و در هوایش زندگی‌ام آب شد. خوابی که چون پایان یافت من به پایان خودم رسیدم. من تصویر …

ادامه نوشته »

سهراب سپهری / تو چقدر تنهایی …

سهراب-سپهری

صبح امروز کسی گفت به من: تو چقدر تنهایی … گفتمش در پاسخ : تو چقدر حساسی … تن من گر تنهاست… دل من با دلهاست… دوستانی دارم بهتر از برگ درخت که دعایم گویند و دعاشان گویم… یادشان دردل من … قلبشان منزل من…… صافى آب مرا یادتو انداخت…رفیق… …

ادامه نوشته »

سهراب سپهری / پشت هیچستانم

سهراب-سپهری

به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است که خبر می آرند از گل وا شده ی دورترین نقطه ی خاک پشت هیچستان چتر خواهش باز است تا نسیم عطشی در بن برگی بدود زنگ باران به صدا می آید آدم …

ادامه نوشته »

سهراب سپهری / به حباب نگران لب یک رود ، قسم

سهراب-سپهری

نه تو می مانی نه اندوه و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود ، قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم ، خواهد رفت آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه …

ادامه نوشته »

دو شعر کوتاه از سهراب سپهری

سهراب-سپهری

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت ؟ …………………………. من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس …

ادامه نوشته »

سهراب سپهری / هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .

سهراب-سپهری

من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم! هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود. کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد. هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت . من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد ….. و شبی …

ادامه نوشته »

سهراب سپهری کیست ؟

سهراب-سپهری

سهراب سپهری در ۱۵ مهر ماه ۱۳۰۷ در شهر کاشان به دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با این حال به هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می کرد، تار می …

ادامه نوشته »

سهراب سپهری / بانگی از دور مرا می خواند

سهراب-سپهری

دیرگاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا می خواند، لیک پاهایم در قیر شب است. رخنه ای نیست در این تاریکی در و دیوار به هم پیوسته سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته. نفس آدمها   …

ادامه نوشته »