خانه / بایگانی برچسب: سعدی

بایگانی برچسب: سعدی

عمر برَف است و آفتاب تموز / شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی

هر دم از عمر می‌رود نفسی چون نگه می‌کنم نماند بسی ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روز دریابی   خجل آنکس که رفت و کار نساخت کوس رحلت زدند و بار نساخت خواب ِنوشین بامداد رحیل باز دارد پیاده را ز سبیل                    [سبیل = راه] هر …

ادامه نوشته »

شعر معروف شیخ اجل سعدی به مناسبت میلاد حضرت محمد (ص)

سعدی

ماه فروماند از جمال محمد سرو نروید باعتدال محمد قدر ملک را کمال و منزلتی نیست در نظر قدر با کمال محمد وعده دیدار هر کسی بقیامت لیله الاسری شب وصال محمد آدم و نوحو خلیل و عیسی و موسی آمده مجموع در ظلال محمد عرصه دنیا مجال همت او …

ادامه نوشته »

ایام عشق / سعدی شیرازی

سعدی

خوشتر از دوران عشق ایام نیست بامداد عاشقان را شام نیست مطربان رفتند و صوفی در سماع عشق را آغاز هست انجام نیست کام هر جوینده‌ای را آخریست عارفان را منتهای کام نیست از هزاران در یکی گیرد سماع زانکه هر کس محرم پیغام نیست آشنایان ره بدین معنی برند …

ادامه نوشته »

تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت / سعدی

سعدی

اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی به کسی نمی‌توانم که شکایت از تو خوانم همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی تو به آفتاب مانی …

ادامه نوشته »

شب فراق سعدی

سعدی

شب فراق نخواهم دواج دیبا را که شب دراز بود خوابگاه تنها را ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند که احتمال نماندست ناشکیبا را گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی روا بود که ملامت کنی زلیخا را چنین جوان که تویی برقعی فروآویز و گر نه دل برود پیر …

ادامه نوشته »

سعدی شیرازی / رسم شکستن نبود عهد وفا را

سعدی

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را گر سرم می‌رود …

ادامه نوشته »

سعدی شیرازی / مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

سعدی

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را باری به چشم احسان در حال ما نظر کن کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را من بی تو زندگانی خود …

ادامه نوشته »

طنز در اشعار سعدی

سعدی

شیرین دهان آن بت عیار بنگرید در در میان لعل شکربار بنگرید بستان عارضش که تماشاگه دلست پرنرگس و بنفشه و گلنار بنگرید از ما به یک نظر بستاند هزار دل این آبروی و رونق بازار بنگرید سنبل نشانده بر گل سوری نگه کنید عنبرفشانده گرد سمن زار بنگرید امروز …

ادامه نوشته »

سعدی / چنان خوب رویی بدان دلربایی

سعدی

چنان خوب رویی بدان دلربایی دریغت نیاید به هر کس نمایی مرا مصلحت نیست لیکن همان به که در پرده باشی و بیرون نیایی وفا را به عهد تو دشمن گرفتم چو دیدم مرا فتنه تو بیوفایی چنین دور از خویش و بیگانه گشتم که افتاد با تو مرا آشنایی …

ادامه نوشته »

شیخ اجل سعدی / خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

سعدی

شیخ اجل سعدی خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست طاقت بار فراق این همه ایامم نیست خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد سر مویی به غلط در همه اندامم نیست گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف من که در خلوت خاصم خبر از …

ادامه نوشته »

شیخ اجل سعدی : من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم

سعدی

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم که تو هرگز …

ادامه نوشته »

شیخ اجل سعدی : هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

سعدی

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم مگر تو روی …

ادامه نوشته »

سعدی / یکی شاهدی در سمرقند داشت

سعدی

یکی شاهدی در سمرقند داشت که گفتی بجای سمر قند داشت جمالی گرو برده از آفتاب ز شوخیش بنیاد تقوی خراب تعالی الله از حسن تا غایتی که پنداری از رحمتست آیتی همی رفتی و دیده‌ها در پی اش دل دوستان کرده جان بر خیش نظر کردی این دوست در …

ادامه نوشته »

خواجه حافظ شیرازی / سلطان خوبان

حافظ

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب …

ادامه نوشته »