خانه / بایگانی برچسب: حسین منزوی

بایگانی برچسب: حسین منزوی

حسین منزوی / به غیر از آینه، کس روبروی بستر نیست

به غیر از آینه، کس روبروی بستر نیست و چشم آینه، جز مـــا به سوی دیگر نیست  چنان در آینه خورده گره تنــــم بـــــه تنت  که خود، تمیز تو و من، زهم میسر نیست  هــــــزار بار کتاب تن تــو را خوانــدم هنوز فصلی از آن کهنه و مکرر نیست  برای …

ادامه نوشته »

حسین منزوی / منگر چنین به چشمم، ای چشم آهوانه

منگر چنین به چشمم، ای چشم آهوانه ترســــم قـــرار و صبـــرم برخیزد از میانه ترسم به نام بوسه غارت کنم لبت را با عذر بی قراری ، ایــــن بهترین بهانه ترسم بسوزد آخـــــر، همراه من تو را نیز این آتشی که از شوق در من کشد زبانه چون شب شوداز …

ادامه نوشته »

حسین منزوی / تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم آتش گرفتــم از تو و در صبحدم زدم با آسمان مفاخره کردیم تاســـحر او از ستاره دم زدومن ازتو دم زدم او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید من  برق چشم ملتهب ات را  رقــم زدم تا کور سوی …

ادامه نوشته »

گنجشک من ! پر بزن درزمستانم لانه کن / حسین منزوی

گنجشک من ! پر بزن درزمستانم لانه کن با جیک جیک مستانت خانه را پر ترانه کن چون مرغکان بازیگوش از شاخی به شاخی بپر از این بازویم پر بزن بر این بازویم خانه کن با نفست خوشبختی را به آشیانم بوزان با نسیمت بهار را به سوی من روانه …

ادامه نوشته »

حسین منزوی / به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت دلــی کــــه کرده هـوای کرشمه‌های صدایت نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز کـــه آورد دلــــــم ای دوست! تاب وسوسه‌هایت تو را ز جرگــــه‌ی انبوه خاطرات قدیمی برون کشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت تو سخت و دیر به …

ادامه نوشته »

حسین منزوی / شکوفه های هلو رستــه روی پیرهنت

شکوفه های هلو رستــه روی پیرهنت دوباره صورتـــی ِ صورتی است باغ تنت دوباره خواب مــرا مــی برد کــــه تا ببرد به روز صورتی ات – رنگ مهربان شدنت چه روزی ، آه چه روزی! که هر نسیم وزید گلـــی سپرد بــــه من پیش رنگ پیــرهنت چه روزی ، آه چه …

ادامه نوشته »

حسین منزوی / بـــی تــــو دل من گرفته است

چون آفتـــاب خزانـــی ، بـــی تــــو دل من گرفته است جانا ! کجایی که بی تو ، خورشید روشن گرفته است ؟ این آسمان بی تو گویی ، سنگی است بر خانه امروز سنگی کـــه راه نفس را ، بر چـــاه بیژن گرفته است از چشــــم می گیرم آبــــی  تا …

ادامه نوشته »

حسین منزوی / از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم

  ++۶۶۶۶۶۹ ز زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم آوار  پریشانــی‌ست ،  رو  ســوی چـــه بگریزیم؟ هنگامه ی حیرانی‌ ست، خود را به که بسپاریم؟ تشویش هزار ” آیا”، وسواس هزار “اما” کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان …

ادامه نوشته »

حسین منزوی / همواره عشق بی خبر از راه می رسد

همواره عشق بی خبر از راه می رسد چونان مسافری که به ناگاه می رسد   وا می نهم به اشک و به مژگان تدارکش چون وقت آب و جاروی این راه می رسد   اینت زهی شکوه که نزدت سلام من با موکب نسیم سحرگاه می رسد   با …

ادامه نوشته »

حسین منزوی / لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شدعشق بزرگم آه چه آسان حرام شد می شد بدانم که اینکه خط سر نوشت من از دفتـــــر کــــدام شب بستــــه وام شد ؟ اول دلــم فراق تو را سرسری گرفت و آن زخم کوچک دلم آخر جذام شد شعر من از قبیله خونست خون …

ادامه نوشته »

حسین منزوی / چنان گرفتــه ترا بازوان پیچکی ام

چنان گرفتــــــــــــــــه ترا بازوان پیچکی ام  که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام نه آشنایی ام امـــــروزی است با تو همین کـــه می شناسمت از خوابهای کودکی ام عروسوار خیـــــــــــــــــال منی که آمده ای دوباره باز به مهمانی عروســـــــــــــکی ام همین نه بانوی شــــعر منی …

ادامه نوشته »

حسین منزوی / بی‌تو به سامان نرسم ، ای سر و سامان همه تو

بی‌تو به سامان نرسم ، ای سر و سامان همه تو ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو من همه تو ، تو همه من ، او همه تو ، ما همه تو هرکه و هرکس همه تو ، ای همه تو ، آن …

ادامه نوشته »

حسین منزوی / بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست

  بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست گفتم کــــه سرانجـــام بـــه دریـــا بزنم دل هشدار دل! این بار ، که دریای من اینست من  رود  نیاسودنــم  و  بودن  و  تا  وصــل آسودگی ام نیست که معنای من اینست هر جا که تویی …

ادامه نوشته »

حسین منزوی / نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست

نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست عشق را همواره با دیوانگی پیوند هاست شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست چند می گویی که  از من شکوه ها داری به دل ؟ لب که بگشایم مرا  هم با تو چندان  ماجراست عشق را …

ادامه نوشته »