خانه / بایگانی برچسب: حسن حسینی

بایگانی برچسب: حسن حسینی

کرامات نورانی (حسن حسینی)

هلا ، روز و شب فانی چشم تو دلم شد چراغانی چشم تو به مهمان شراب عطش می دهد شگفت است مهمانی چشم تو بنا را بر اصل خماری نهاد ز روز ازل بانی چشم تو پر از مثنوی های رندانه است شب شعر عرفانی چشم تو تویی قطب روحانی …

ادامه نوشته »

اشعار حسن حسینی

گریزی ندارم که شعری بگویم دل نازکت را به نحوی بجویم   بگویم که پشتم به خورشید گرم است زمانی که گُل می کنی روبرویم   و حالا در این قحطی آب و احساس دلم را کجا مثل دستم بشویم؟   از اول تو بی پرده با من نگفتی که …

ادامه نوشته »

سید حسن حسینی:

یک نفر شاعر بود یک نفر تاجر بود تاجر مورد بحث          در علوم ادبی دستی داشت شعر بازی می کرد – مثل کفتر بازی – شاعر ِ ما ، روزی          شعر «آزاد»ی گفت شعر مذکور به دست تاجر واصل شد تاجر از خواندن شعر عصبانی شد و آن …

ادامه نوشته »

خسته‌ام دوستان…

خسته‌ام دوستان… به نام خدا خسته ام دوستان به جان شما خسته‌ام دوستان … ز پا تا به سر … یا به شکل دگر! به دیگر بیان خسته‌ام دوستان هیاهو هیاهو هیاهو، سکوت صدا بی صدا خسته‌ام دوستان زیادی زمین خورده و خاکی‌ام کمی بی‌هوا خسته‌ام دوستان ببخشید معذورم از …

ادامه نوشته »

فراوانی است و فراوانی است/ به هر مرغ چندین قفس میرسد…

فراوانی است و فراوانی است/ به هر مرغ چندین قفس میرسد… ز بس فتنه از پیش و پس می رسد          به سختی مجـــال نفـس میرسد گــل از بــاغ دامـن کشان می رود            که از بام و در خار و خس میرسد صـــف آرایی لشـکــر عـــاشـــقی             به فرمـــاندهان هــــوس میرسد و میــراث …

ادامه نوشته »

اشعار حسن حسینی

چراغی در آن دشت‬ ‎‫سوسو نمی‌زد ‎‫و رامشگر باد‬ ‎‫چنگی به تار هیاهو نمی‌زد!‬ مرا دید‬ ‎‫و خندید‬ ‎‫و در باد گم شد…‬ زنی باستانی،‬ ‎‫زنی ارغوانی!‬ که گیسوی آشفته‌اش‬ ‎‫با دلم مو نمی‌زد!‬ ‎‫«سید حسن حسینی‬»

ادامه نوشته »

اشعار حسن حسینی

من آن معنی رو به ویرانی ام که در خانه ی لفظ، زندانی ام دلم غنچه وار از غریبی گرفت نسیمی نیامد به مهمانی ام ندارم سر سجده بر بادها بلند است اقبال پیشانی ام بگو صورت سنگی روزگار فریبد به لبخند سیمانی ام از این پس عبور از دلم …

ادامه نوشته »

دفتر سیاه (حسن حسینی)

یک شب ستاره‌ای خُرد فریاد زد که ای ماه تا چند خودنمایی؟! آن‌گاه ماه ِ غمگین آهی کشید و با دست خورشید را نشان داد! یک شب ستاره‌ای خُرد از فرط خستگی مُرد! سیدحسن حسینی

ادامه نوشته »

خنجر می زنند (حسن حسینی)

گرچه نا آکاه خنجر می زنند دوستان هم گاه خنجر می زنند   گاه بهر مال ، اشباه الرجال گاه بهر جاه خنجر می زنند   روز روشن خیل شاعر پیشگان با هلال ماه خنجر می زنند   بانوان دل نازک و بی طاقتند با کمی اکراه خنجر میزنند   …

ادامه نوشته »

شاهد مرګ (حسن حسینی)

شاهد مرگ غم انگیز بهرم چه کنم؟ ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟   نیست از هیچ طرف راه برون شد زشبم زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟   از ازل ایل وتبارم همه عاشق بودند سخت دلبسته ی این ایل وتبارم چه کنم؟   من کزین فاصله …

ادامه نوشته »

بیا عاشقی را رعایت کنیم (حسن حسینی)

بیا عاشقی را رعایت کنیم ز یاران عاشق حکایت کنیم از آن ها که خونین سفر کرده اند سفر بر مدار خطر کرده اند از آن ها که خورشید فریادشان دمید از گلوی سحر زادشان غبار تغافل ز جانها زدود هشیواری عشقبازان فزود عزای کهنسال را عید کرد شب تیره …

ادامه نوشته »

از گناه اولین بر حضرت آدم رسید (حسن حسینی)

شادروان سید حسن حسینی : آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسید از گناه اولین بر حضرت آدم رسید گوشه‌گیری کردم از آوازهای رنگرنگ زخمه‌ها بر ساز دل از دست بی‌دادم رسید قصه شیرین عشقم رفت از خاطر ولی کوهی از اندوه و ناکامی به فرهادم رسید مثل …

ادامه نوشته »

من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام (حسن حسینی)

من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟

ادامه نوشته »

شعر لحظه تحویل سال

سید حسن حسینی : فردا صبح بهار تحویل می شود غروبی که فقط چهل و هفت بهار تکرار شده است!!! ماهی ها دل تنگ! سیر ها و سنجد ها در پلاستیک بهار در دور دست ها در راه پله ها بوی تند سبزی پلو پیچیده تشدید پررنگی روی تنهایی من! …

ادامه نوشته »

شعر سید حسن حسینی

زنده یاد سید حسن حسینی : هلا ، روز و شب فانی چشم تو دلم شد چراغانی چشم تو به مهمان شراب عطش می دهد شگفت است مهمانی چشم تو بنا را بر اصل خماری نهاد ز روز ازل بانی چشم تو پر از مثنوی های رندانه است شب شعر …

ادامه نوشته »

شعر اتوبان از سید حسن حسینی

سید حسن حسینی : در اتوبان سلوک شاعری هروله ای کرد و گذشت زاهدی چپ شد و مرد عارفی پنچری روح گرفت. شاعری شعر جهانی می گفت هم بدان گونه که می افتد و دانی می گفت شاعری شوریده از خودش بر می گشت کاغذی در کف داشت پی یک …

ادامه نوشته »