خانه / بایگانی برچسب: حافظ

بایگانی برچسب: حافظ

مسابقه شعرسرایی و داستان نویسی “شعرکوتاه”

مسابقه شعرسرایی شعر کوتاه

مخاطبان در چهار گروه سنی ۷ تا ۱۰ سال، ۱۱ تا ۱۳ سال، ۱۴ تا ۱۷ سال و بیشتر از ۱۷ سال می توانند در این مسابقه شرکت کنند. از علاقه مندان شرکت در مسابقه شعرسرایی “شعر-کوتاه” دعوت به عمل می آید آثار خود را در بخش نظرات با عنوان “شرکت …

ادامه نوشته »

خواجه حافظ شیرازی / سلطان خوبان

حافظ

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب …

ادامه نوشته »

خواجه حافظ شیرازی / می‌دمد صبح

حافظ

می‌دمد صبح و کله بست سحاب الصبوح الصبوح یا اصحاب می‌چکد ژاله بر رخ لاله المدام المدام یا احباب می‌وزد از چمن نسیم بهشت هان بنوشید دم به دم می ناب تخت زمرد زده است گل به چمن راح چون لعل آتشین دریاب در میخانه بسته‌اند دگر افتتح یا مفتح …

ادامه نوشته »

خواجه حافظ شیرازی / موسیقی در شعر حافظ شیرازی

حافظ

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد عالم از ناله عشاق مبادا خالی که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد محترم دار دلم کاین …

ادامه نوشته »

خواجه حافظ شیرازی / دوش در حلقه ما قصه ی گیسوی تو بود

حافظ

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود عالم …

ادامه نوشته »

خواجه حافظ شیرازی / شب وصل است و طی شد نامه هجر

حافظ

شب وصل است و طی شد نامه هجر سلام فیه حتی مطلع الفجر دلا در عاشقی ثابت قدم باش که در این ره نباشد کار بی اجر من از رندی نخواهم کرد توبه ولو آذینتی بالهجر و الحجر برآی ای صبح روشن دل خدا را که بس تاریک می‌بینم شب …

ادامه نوشته »

خواجه حافظ شیرازی / یادگار عمر

حافظ

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر تا کی …

ادامه نوشته »

خواجه حافظ شیرازی / آشنایان در مقام حیرتند

حافظ

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب …

ادامه نوشته »

خواجه حافظ شیرازی / عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

حافظ

نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هر که در او غش باشد خط ساقی گر از …

ادامه نوشته »

خواجه حافظ شیرازی / ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

حافظ

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد اندیشه آمرزش و پروای ثوابت راه دل عشاق زد آن چشم خماری پیداست …

ادامه نوشته »

غزلیاتی از حضرت حافظ در باره آمدن عید نوروز

حافظ

عید است و آخر گل و یاران در انتظار ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار دل برگرفته بودم از ایام گل ولی کاری بکرد همت پاکان روزه دار دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن از فیض جام و قصه جمشید کامگار جز نقد جان …

ادامه نوشته »

خواجه حافظ شیرازی / خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

حافظ

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت به قصد جان من زار ناتوان انداخت نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت شراب خورده و خوی …

ادامه نوشته »

خواجه حافظ شیرازی / سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

حافظ

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت آشنایی نه …

ادامه نوشته »

خواجه حافظ شیرازی / ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

حافظ

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست شب تار است و ره وادی ایمن در پیش آتش طور کجا موعد دیدار کجاست هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات بگویید که هشیار کجاست آن کس است اهل بشارت که اشارت داند …

ادامه نوشته »

خواجه حافظ شیرازی / باده از خون رزان است نه از خون شماست

حافظ

روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست …

ادامه نوشته »