خانه / بایگانی برچسب: بهترین رمانهای روز دنیا_رمانهای عاشقانه_رمانهای ایرانی و خارجی_برترین رمانهای روز دنیا(ایرانی و خارجی و عاشقانه)»برترین داستانها و رمانهای دنیا

بایگانی برچسب: بهترین رمانهای روز دنیا_رمانهای عاشقانه_رمانهای ایرانی و خارجی_برترین رمانهای روز دنیا(ایرانی و خارجی و عاشقانه)»برترین داستانها و رمانهای دنیا

داستان کوتاه دسته گل:

مردی وارد گل فروشی شد تا دسته گلی برای مادرش – که در شهر دیگری زندگی می کرد- سفارش دهد و با پست برای او بفرستد. وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که در کنار در نشسته بود و گریه می کرد.مرد نزدیک دختر رفت و از …

ادامه نوشته »

گلفروش:

رفتم نشستم کنارش گفتم : برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟ گفت : بفروشم که چی ؟ تا دیروز می فروختم که با پولش آبجی مو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد ، با گریه گفت : تو می خواستی گـُل بخری ؟ گفتم : بخرم که …

ادامه نوشته »

خاطره ی عاشقانه سروین:

داستان ارسالی از سروین(مربوط به پست خاطره های عاشق شدن شما) روزی که عاشق شدم نمیدونم کی بود و چه جوری شد ولی به خودم که اومدم دیدم نمی تونم بدون اون زندگی کنم خیلی برام سخت بود ولی غرورم رو گذاشتم زیر پامو بهش گفتم .اونم گفت که دوستم …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه و عاشقانه مرد مست:

مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش می بره… زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه… صبح که مرد …

ادامه نوشته »

داستان عاشقانه و کوتاه ایستگاه عشق:

باز رسیدیم به ایستگاه بارون همه جا رو خیس کرده بود شب بود… راه زیادی رو پیاده گذرونده بودیم… خسته بودیم گفتیم بقیه راه رو با اتوبوس بریم… بخار از دهنت بیرون میومد… خستگی رو توی چشمات میدیدم یادته… عشقم بودی… مث این فیلما کاپشن خودمو دادم بهت که به …

ادامه نوشته »

خدا:

یه خانواده ی سه نفری بودن یه دختر کوچولو بود با مادر و پدرش بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به دختر کوچولوی ما میده بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت . دختر کوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو …

ادامه نوشته »

ﻋﺸﻖ:

ﭘﺪﺭﻡ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ” ﺯﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺴﯿﻮﺍﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺭﺷﺖ، ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. ” ﻭﻟﯽ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻧﻪ ﻣﻮﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺭﺷﺖ! ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ: ” ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﯼ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﺮﺩ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺯﻣﺨﺖ ﻭ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﯽ …

ادامه نوشته »

دخترک:

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او …

ادامه نوشته »

مهر پدری:

مردی سالخورده با پسر تحصیل کرده‌اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: «این چیه؟» پسر پاسخ داد: «کلاغ». پس از چند دقیقه دوباره پرسید: «این چیه؟» پسر گفت: «بابا من که همین الان بهتون گفتم، کلاغه.» بعد از مدت کوتاهی پیر …

ادامه نوشته »

دل:

نشسته بود رو زمین و داشت یه تیکه هایی رو از رو زمین جمع می کرد . بهش گفتم : کمک می خوای ؟ گفت : نه گفتم خسته میشی بزار خوب کمکت کنم؟ گفت : نه ، خودم جمع می کنم گفتم : حالا تیکه های چی هست ؟ …

ادامه نوشته »

گفتگو با خدا:

خواب دیدم در خواب گفتگویی با خدا داشتم. خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟ گفتم : اگر وقت داشته باشید. خدا لبخند زد و گفت : وقت من ابدی ست. چه سئوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟ گفتم : چه چیز …

ادامه نوشته »

داستانی زیبا از کتاب سوپ جو:

داستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد… ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.آن موقع من ۹-۸ ساله بودم.یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده …

ادامه نوشته »

هفت خاج رستم(یار علی پورمقدم):

کنون زین سپس هفتخوان آورم سخن‌های نغز و جوان آورم (فردوسی) … نرد با خامدست می‌بازی یا ایمون اضافه داری که باز مثل دیشب همین مجال، هی ادبوس ادبوس می‌کنی؟ آخه گردن‌دوک تو کجا قمه‌قمه کشی دیده‌ای که حالا آهوی دشت می‌بخشی که اگه یه چقوکش به هفت اقلیمه، اشکبوسه …

ادامه نوشته »

سه قطره خون

صادق هدایت “دیروز بود که اطاقم را جدا کردند، آیا همانطوری که ناظم وعده داد من حالا به کلی معالجه شده‌ام و هفته‌ی دیگر آزاد خواهم شد؟ آیا ناخوش بوده‌ام؟ یک سال است، در تمام این مدت هرچه التماس می‌کردم کاغذ و قلم می‌خواستم به من نمی‌دادند. همیشه پیش خودم …

ادامه نوشته »

خاطره ای از استاد دکتر شفیعی کدکنی:

چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا” رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده …

ادامه نوشته »

اسکناس ۱۰۰ یوروئی:

اسکناس ۱۰۰ یوروئی درست هنگامی است که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمنبای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند. ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود. او وارد تنها هتلی که در این ساحل است می شود، اسکناس ۱۰۰ یوروئی را روی پیشخوان …

ادامه نوشته »

چهار همسر:

روزگاری پادشاه ثروتمندی بود که چهار همسر داشت؛ او همسر چهارم خود را بسیار دوست می داشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی می کرد، این همسر از هر چیزی بهترین را داشت… پادشاه همچنین همسر سوم خود را نیز …

ادامه نوشته »

داستانی واقعی از ناصر الدین شاه:

روزی ناصرالدین شاه قاجار در تابستان در عمارت ملوکانه سلطنت آباد دراز کشیده بودند؛ در حالی که درباریان در پایین نشسته، با پادشاه به طور محرمانه صحبت می کردند. شاه در اثنای سخن گفت: چرا انوشیروان را عادل می گفتند؟ مگر من عادل نیستم؟ احدی جسارت نکرد که پاسخ دهد. …

ادامه نوشته »

داستانی از اسکندر(سید مهدی شمس الدین، جوانه های جوان، ص ۴۸۲):

گویند اسکندر وارد شهری شد، و روی سنگ قبرها را خواند، دید همه در سن جوانی مرده اند و مرده ها بیش از سی سال نداشتند. پیرمردی را پیدا کرد و گفت: من با همه جهانگردی که داشتم، شهری مثل شهر شما ندیده ام، بگو چرا در این شهر همه …

ادامه نوشته »

تفاوت عشق با ازدواج:

یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت و باارزش بود، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید این هدیه با ارزشی رو بی هیچ …

ادامه نوشته »

داستانی از ” آنتوان دوسنت اگزوپری”:

مغازه داری روی شیشه مغازه اش اطلاعیه ای به این مضمون نصب کرده بود “توله های فروشی”. نصب این اطلاعیه ها بهترین روش برای جلب مشتری، بخصوص مشتریان نوجوان است، به همین خاطر خیلی بعید بنظر نمی رسید وقتی پسرکی در زیر همین اطلاعیه هویدا شد و بعد از چند …

ادامه نوشته »

فقر:

نذر کرده بود درس دکتری اش که تمام شد یکی دو سالی را در یک منطقه محروم طبابت کند. حالا درسش تمام شده بود و برای خودش دکتری ! روستای دور افتاده ای را انتخاب کرد بار و بندیل را بست و عازم آنجا شد. مریض هایش همه اهالی ده …

ادامه نوشته »

فرشته ای از جنس احساس:

🔻مرد از راه می رسه ناراحت و عبوس زن:چی شده؟ مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش) زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو! مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه …. لبخند می زنه …

ادامه نوشته »

احترام:

🔰محله ما یک رفتگر دارد، صبح که با ماشین از درب خانه خارج می شوم سلامی گرم میکند و من هم از ماشین پیاده می شوم و دستی محترمانه به او می دهم ، حال و احوال را می پرسد و مشغول کارش می شود…. همسایه طبقه زیرین ما نیز …

ادامه نوشته »

گزیده ی دوبیتی های بابا طاهر عریان شماره یک تو دوری از برم دل در بـــرم نیست هــــوای دیگــری اندر سرم نیست به جـــــان دلبـــرم کــز هر دو عالم تمنـــای دگـــر جـــــز دلبرم نیست ـــــــــــــــــــــــــــــ دلــــی دیــــرم خــــــریدار محبت کــــــز او گـــرم است بازار محبت لباســـــی دوختــــم بر قامت دل …

ادامه نوشته »

استاد و شاگرد:

معلم

  🔻روزی شاگردی به استاد خویش گفت:استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟شاگرد گفت:بله با کمال میل .استاد گفت:پس آماده شو با هم به جایی برویم .شاگرد قبول کرد .استاد شاگرد جوانش را به پارکی که …

ادامه نوشته »