خانه / بایگانی برچسب: بسطامی

بایگانی برچسب: بسطامی

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

نشه‌ای داده به من دست از این مطلع شاه که ننوشیده قدح بی خبر از خویشتنم دگر دهد باده کنون ساقی سیمین بدنم توبهٔ پیش به یک جرعهٔ می برشکنم» تا به پیرانه‌سرت جام دمادم بخشند ای جوان باده به من بخش که پیر کهنم مستی عشق تو را چند …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

مطربی زمزمه سر کرد سحر در گل‌زار رفتم از این غزل شاه به یک بار از کار «مجلس ما چو بهشت است در این فصل بهار خیز ای ساقی مستان قدح باده بیار باده هم چو گل احمر یا لالهٔ سرخ باده هم چو دل عاشق یا روی نگار بادهٔ …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

زیب غزل کردم این سه بیت ملک را تا غزلم صدر هر مراسله باشد «ده دله از بهر چیست عاشق معشوق عاشق معشوق به که یکدله باشد با گله خوش نیست روی خوب تو دیدن دیدن رویت خوش است بی گله باشد طاقت و صبرم نمانده‌ست دگر هیچ در شب …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

این چار رباعی از شه تاجور است کارایش دیوان قضا و قدر است چون بنویسی دهندهٔ کام دل است چون بسرایی برندهٔ هوش سر است «امروز سوار اسب رهوار شدم از بهر شکار سوی کهسار شدم آن قدر به چنگ باز و تیهو آمد کز کثرت قتلشان در آزار شدم» …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

بگشای گوش هوش و بیا در سرای ما بشنو کلام خسرو کشورگشای ما «ساقی بیار بادهٔ سرخی برای ما تا بگذرد ز چرخ برین جای پای ما در ساکنان هفت فلک خواب و خور نماند از نالهٔ شبانه و از های های ما معشوق جام می به کفم داد و …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

دل به ابروی تو ای تازه جوان باید داد بوسه بر تیغ تو باید زد و جان باید داد شمه‌ای از خط سبز تو بیان باید کرد گوشمالی به همه سبزخطان باید داد یا نباید خم ابروی تو شمشیر کشد یا به یاران همه سر خط امان باید داد به …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

تا سوی من آن چشم سیه را نگه افتاد از یک نگهش دل به بلایی سیه افتاد من بندهٔ آن خواجه که با مژدهٔ عفوش هر بنده که بر خواست به فکر گنه افتاد گردید امید دلم از ذوق فراموش هرگه که مرا دیده به امیدگه افتاد صد بار دل …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

در پای تو تا زلف چلیپای تو افتاد دلها به تظلم همه در پای تو افتاد دل در طلب خندهٔ شیرین تو خون شد جان در طمع لعل شکرخای تو افتاد کوثر به خیال لب میگون تو دم زد طوبی به هوای قد رعنای تو افتاد یک طایفه هر صبح …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

بر دوش تو تا زلف زره‌پوش تو افتاد بار دل عالم همه بر دوش تو افتاد تار سر زلفت ز گران باری دل‌ها صد بار سراسیمه در آغوش تو افتاد یک سلسله دیوانهٔ آن حلقه زلفند کز بهر چه بر طرف بناگوش تو افتاد آن دل که نبوده‌ست کسی جز …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

دست در حلقهٔ آن جعد چلیپا زده‌ام دل سودازده را سلسله و پا زده‌ام عشقم آتش زد و آب مژه از سر بگذشت پی آن گوهر یک دانه به دریا زده‌ام در بر غمزهٔ طفلی سپر انداخته‌ام من که بر قلب جهان با تن تنها زده‌ام ساقیم کرده چنان مست …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

من خراب نگه نرگس شهلای توام بی خود از بادهٔ جام و می مینای توام تو به تحریک فلک فتنهٔ دوران منی من به تصدیق نظر محو تماشای توام می‌توان یافتن از بی سر و سامانی من که سراسیمهٔ گیسوی سمن‌سای توام اهل معنی همه از حالت من حیرانند بس …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

کار من تا به زلف یار من است صد هزاران گره به کار من است هر کجا روز تیره‌ای بینی دست پرورد روزگار من است شادمانی به شدمن ارزانی تا غم دوست دوستدار من است ناصح تیره‌دل چنان داند که محبت به اختیار من است آن که در هیچ جا …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

پیام باد بهار از وصال جانان است بیار باده که هنگام مستی جان است قدم به کوچهٔ دیوانگی بزن چندی که عقل بر سر بازار عشق حیران است وجود آدمی از عشق می‌رسد به کمال گر این کمال نیابی، کمال نقصان است بقای عاشق صادق ز لعل معشوق است حیات …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

مرگ بر بالین وجانان غافل است جان بدین سختی سپردن مشکل است سینه‌ام مجروح و زخمم کاری است حسرتم جانکاه و دردم قاتل است هر که داند لذت شمشیر دوست بر هلاک خویشتن مستعجل است شربت مرگ از برای عاشقان صحت کامل، شفای عاجل است از کمند عشق نتوان شد …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است چاره کن درد کسی کز همه ناچارتر است من بدین طالع برگشته چه خواهم کردن که ز مژگان سیاه تو نگونسارتر است گر تواش وعدهٔ دیدار ندادی امشب پس چرا دیدهٔ من از همه بیدارتر است طوطی ار پستهٔ خندان تو بیند گوید …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

ساقی فرخنده پی تاب کفش ساغر است پیرو چشم خوشش گردش هفت اختر است تشنه لب دوست را بر لب کوثر مخوان مطلب این تشنه کام آن لب جان پرور است عارف خونین جگر تشنه لب لعل دوست واعظ کوته‌نظر در طلب کوثر است خیز و بجو جام جم سوی …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

اندوه تو شد وارد کاشانه‌ام امشب مهمان عزیز آمده در خانه‌ام امشب صد شکر خدا را که نشسته‌ست به شادی گنج غمت اندر دل ویرانه‌ام امشب من از نگه شمع رخت دیده نورزم تا پاک نسوزد پر پروانه‌ام امشب بگشا لب افسونگرت ای شوخ پری چهر تا شیخ بداند ز …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

اولم رام نمودی به دل آرامی‌ها آخرم سوختی از حسرت ناکامی‌ها تو و نوشیدن پیمانه و خشنودی دل من وخاک در می‌خانه و بدنامی‌ها چشم سر مست تو تا ساقی هشیاران است کی توان دست کشید از قدح آشامی‌ها قدمی رنجه کن از سرو سمن ساق به باغ تاصنوبر نزند …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

یار بی پرده کمر بست به رسوایی ما ما تماشایی او ، خلق تماشایی ما قامت افروخته می‌رفت و به شوخی می‌گفت که بتی چهره نیفروخت به زیبایی ما او ز ما فارغ و ما طالب او در همه حال خود پسندیدن او بنگر و خودرایی ما قتل خود را …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

ای کاش جان بخواهد معشوق جانی ما تا مدعی بمیرد از جان فشانی ما گر در میان نباشد پای وصال جانان مردن چه فرق دارد با زندگانی ما ترک حیات گفتیم کام از لبش گرفتیم الحق که جای رشک است بر کامرانی ما سودای او گزیدیم جنس غمش خریدیم یا …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

چشم بیمار تو شد باعث بیماری ما به مسیحا نرسد فکر پرستاری ما تا ز بندت شدم آزاد، گرفتار شدم سخت آزادی ما بند گرفتاری ما سر ما باد فدای قدم عشق ، که داد با تو آمیزش ما از همه بیزاری ما بس که تن خسته و دل زار …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

خطت دمید از اثر دود آه ما شد آه ما نتیجه روز سیاه ما ما را به جرم عشق تو کشتند منکران سرمایهٔ ثواب شد آخر گناه ما ما خون‌بهای خویش نخواهیم روز حشر گر باز بر جمال تو افتد نگاه ما شاهد ضرور نیست شهیدان عشق را گو هیچ …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

چون خاک می‌شود به رهت جان پاک ما بگذار نخوت از سر و بگذر به خاک ما یا رب که دامن تو نگیرد به روز حشر خونی که ریختی ز دل چاک چاک ما دردا که هیچ در دل سختت اثر نکرد اشک روان و آه دل دردناک ما تا …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

آمد به جلوه شاهد بالا بلند ما آماده شد بلای دل دردمند ما ما مهر از آن پسر سر مویی نمی‌بریم برند اگر به خنجر کین بندبند ما تا چشم خود به دورهٔ ساقی گشاده‌ایم دور زمانه چشم ببست از گزند ما گفتم که نوش‌داروی عشاق خسته چیست گفتا تبسمی …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

هر چه کردم به ره عشق وفا بود، وفا وانچه دیدم به مکافات جفا بود ، جفا شربت من ز کف یار الم بود، الم قسمت من ز در دوست بلا بود، بلا سکه عشق زدن محض غلط بود ، غلط عاشق ترک شدن عین خطا بود، خطا یار خوبان …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

نه دست آن که بگیریم زلف ماهی را نه روز روشنی از پی شب سیاهی را فغان که بر در شاهی است دادخواهی ما که از ستم ندهد داد دادخواهی را گدای شهرم و بر سر هوای آن دارم که سر نهم به کف پای پادشاهی را ز خسروان ملاحت …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

کاش آن صنم آماده شدی جلوه‌گری را در پرده نشاندی صنم کاشغری را گر جعد تو مویی فکند بر سر آتش احضار کند روح هوا فوج پری را از منظر خورشید تو گر پرده برافتد هر ذره کند دعوی صاحب‌نظری را هر گه که چو طاوس خرامی عجبی نیست گر …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

آن که نهاده در دلم حسرت یک نظاره را بر لب من کجا نهد لعل شراب‌خواره را رشتهٔ عمر پاره شد بس که ز دست جور او دوخته‌ام به یکدگر سینهٔ پاره پاره را کشتهٔ عشق را لبش داده حیات تازه‌ای ورنه کسی نیافتی زندگی دوباره را با همه بی‌ترحمی …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

من گرفته‌ام بر کف نقد جان شیرین را تو نهفته ای در لب خنده‌های شیرین را من فکنده‌ام در دل عقده‌های بی‌حاصل تو گشوده‌ای بر رخ طره‌های پرچین را من ز دیده می‌ریزم قطره‌های گوناگون تو زشیشه می نوشی باده‌های رنگین را تا نشانده‌ام در دل ساق سرو و سیمینت …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

بوسه آخر نزدم آن دهن نوشین را لب فرهاد نبوسید لب شیرین را صدهزاران دل دیوانه به زنجیر کشم گر به چنگ آورم آن سلسله پرچین را گر شبی حلقهٔ آن طره مشکین گیرم مو به مو عرضه دهم حال دل مسکین را سیم اگر بر زبر سنگ ندیدی هرگز …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

ترک چشم تو بیارست صف مژگان را تیره بخت آن که بدین صف نسپارد جان را فارغم در غم عشق تو ز ویرانی دل که خرابی نرسد مملکت ویران را گر نبودی هوس نقطهٔ خالت بر سر پشت پایی زدمی دایرهٔ امکان را شد فزون بس که خریدار لبت می‌ترسم …

ادامه نوشته »

زندگی نامه میرزا عباس فروغی بسطامی :

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله …

ادامه نوشته »