خانه / بایگانی برچسب: بزرگترین وبلاگ داستان کوتاه

بایگانی برچسب: بزرگترین وبلاگ داستان کوتاه

داستان کوتاه دسته گل:

مردی وارد گل فروشی شد تا دسته گلی برای مادرش – که در شهر دیگری زندگی می کرد- سفارش دهد و با پست برای او بفرستد. وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که در کنار در نشسته بود و گریه می کرد.مرد نزدیک دختر رفت و از …

ادامه نوشته »

گلفروش:

رفتم نشستم کنارش گفتم : برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟ گفت : بفروشم که چی ؟ تا دیروز می فروختم که با پولش آبجی مو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد ، با گریه گفت : تو می خواستی گـُل بخری ؟ گفتم : بخرم که …

ادامه نوشته »

خاطره ی عاشقانه سروین:

داستان ارسالی از سروین(مربوط به پست خاطره های عاشق شدن شما) روزی که عاشق شدم نمیدونم کی بود و چه جوری شد ولی به خودم که اومدم دیدم نمی تونم بدون اون زندگی کنم خیلی برام سخت بود ولی غرورم رو گذاشتم زیر پامو بهش گفتم .اونم گفت که دوستم …

ادامه نوشته »

هیـچ کس زنده نیست،همه مُردند:

حتما بخونید… دوستی می گفت: خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند. تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام می دادند، ابتدا و انتهای کلاس، که مجبور باشی تمام ساعترا سر کلاس بنشینی. همرشته ای داشتم که شیفته …

ادامه نوشته »

داستان عاشقانه و کوتاه ایستگاه عشق:

باز رسیدیم به ایستگاه بارون همه جا رو خیس کرده بود شب بود… راه زیادی رو پیاده گذرونده بودیم… خسته بودیم گفتیم بقیه راه رو با اتوبوس بریم… بخار از دهنت بیرون میومد… خستگی رو توی چشمات میدیدم یادته… عشقم بودی… مث این فیلما کاپشن خودمو دادم بهت که به …

ادامه نوشته »

خدا:

یه خانواده ی سه نفری بودن یه دختر کوچولو بود با مادر و پدرش بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به دختر کوچولوی ما میده بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت . دختر کوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو …

ادامه نوشته »

بابامو بهم پس بدین…:

دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . . . دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!! ولی … هیچوقت نفهمیدند کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا ! یک هفته در تب ســـــــوخت . . . !!

ادامه نوشته »

مهر پدری:

مردی سالخورده با پسر تحصیل کرده‌اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: «این چیه؟» پسر پاسخ داد: «کلاغ». پس از چند دقیقه دوباره پرسید: «این چیه؟» پسر گفت: «بابا من که همین الان بهتون گفتم، کلاغه.» بعد از مدت کوتاهی پیر …

ادامه نوشته »

دل:

نشسته بود رو زمین و داشت یه تیکه هایی رو از رو زمین جمع می کرد . بهش گفتم : کمک می خوای ؟ گفت : نه گفتم خسته میشی بزار خوب کمکت کنم؟ گفت : نه ، خودم جمع می کنم گفتم : حالا تیکه های چی هست ؟ …

ادامه نوشته »

دنیا:

روزی جوانی پیش پدرش آمدو گفت:دختری رادیده ام ومیخواهم بااوازدواج کنم .من شیفته زیبایی این دختر وجادوی چشمانش شده ام . پدرباخوشحالی گفت :بگواین دخترکجاست تابرایت خواستگاری کنم وبه اتفاق رفتند تادخترراببینند اماپدربه محض دیدن دختر دلباخته اوشدوبه پسرش گفت: ببین پسرم این دخترهم ترازتونیست وتونمیتوانی اوراخوشبخت کنی اورابایدمردی مثل …

ادامه نوشته »

هفت خاج رستم(یار علی پورمقدم):

کنون زین سپس هفتخوان آورم سخن‌های نغز و جوان آورم (فردوسی) … نرد با خامدست می‌بازی یا ایمون اضافه داری که باز مثل دیشب همین مجال، هی ادبوس ادبوس می‌کنی؟ آخه گردن‌دوک تو کجا قمه‌قمه کشی دیده‌ای که حالا آهوی دشت می‌بخشی که اگه یه چقوکش به هفت اقلیمه، اشکبوسه …

ادامه نوشته »

سه قطره خون

صادق هدایت “دیروز بود که اطاقم را جدا کردند، آیا همانطوری که ناظم وعده داد من حالا به کلی معالجه شده‌ام و هفته‌ی دیگر آزاد خواهم شد؟ آیا ناخوش بوده‌ام؟ یک سال است، در تمام این مدت هرچه التماس می‌کردم کاغذ و قلم می‌خواستم به من نمی‌دادند. همیشه پیش خودم …

ادامه نوشته »

خاطره ای از استاد دکتر شفیعی کدکنی:

چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا” رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده …

ادامه نوشته »

اسکناس ۱۰۰ یوروئی:

اسکناس ۱۰۰ یوروئی درست هنگامی است که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمنبای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند. ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود. او وارد تنها هتلی که در این ساحل است می شود، اسکناس ۱۰۰ یوروئی را روی پیشخوان …

ادامه نوشته »

چهار همسر:

روزگاری پادشاه ثروتمندی بود که چهار همسر داشت؛ او همسر چهارم خود را بسیار دوست می داشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی می کرد، این همسر از هر چیزی بهترین را داشت… پادشاه همچنین همسر سوم خود را نیز …

ادامه نوشته »

داستانی واقعی از ناصر الدین شاه:

روزی ناصرالدین شاه قاجار در تابستان در عمارت ملوکانه سلطنت آباد دراز کشیده بودند؛ در حالی که درباریان در پایین نشسته، با پادشاه به طور محرمانه صحبت می کردند. شاه در اثنای سخن گفت: چرا انوشیروان را عادل می گفتند؟ مگر من عادل نیستم؟ احدی جسارت نکرد که پاسخ دهد. …

ادامه نوشته »

تمرکز:

همیشه روی مسئله تمرکز کن نه روی راه حل حتما می پرسی چگونه؟ یک داستان واقعی برات تعریف می کنم تا متوجه شوی اولین باری که آمریکایی ها به فضا رفتند با مشکلی روبرو شدند و آن این بود که خودکار در فضا نمی نوشت و آنها برای تهیه گزارش …

ادامه نوشته »

داستانی از اسکندر(سید مهدی شمس الدین، جوانه های جوان، ص ۴۸۲):

گویند اسکندر وارد شهری شد، و روی سنگ قبرها را خواند، دید همه در سن جوانی مرده اند و مرده ها بیش از سی سال نداشتند. پیرمردی را پیدا کرد و گفت: من با همه جهانگردی که داشتم، شهری مثل شهر شما ندیده ام، بگو چرا در این شهر همه …

ادامه نوشته »

فقر:

نذر کرده بود درس دکتری اش که تمام شد یکی دو سالی را در یک منطقه محروم طبابت کند. حالا درسش تمام شده بود و برای خودش دکتری ! روستای دور افتاده ای را انتخاب کرد بار و بندیل را بست و عازم آنجا شد. مریض هایش همه اهالی ده …

ادامه نوشته »

مرگ و نیکی:

🔻اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه. گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه. گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم. گفت: من رفتنی ام! گفتم: یعنی چی؟ گفت: دارم میمیرم. گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟ گفت: …

ادامه نوشته »

فرصت:

  🔻دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود. دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد …

ادامه نوشته »