خانه / بایگانی برچسب: انوری

بایگانی برچسب: انوری

انوری _ بی‌مهر جمال تو دلی نیست

بی‌مهر جمال تو دلی نیست بی‌مهر هوای تو گلی نیست بگذشت زمانه وز تو کس را جز عمر گذشته حاصلی نیست تا از چه گلی که از تو خالی در عالم آب و گل دلی نیست در دائرهٔ جهان محدث چون حادثهٔ تو مشکلی نیست در تو که رسد که …

ادامه نوشته »

انوری _ مکن ای دل که عشق کار تو نیست

مکن ای دل که عشق کار تو نیست بار خود را ببر که بار تو نیست مردی از عشق و در غم دگری گرچه این هم به اختیار تو نیست دیده راز تو فاش کرد ازآنک دیده در عشق رازدار تو نیست نوبهار آمد و جهان بشکفت زان ترا چه …

ادامه نوشته »

انوری _ روی برگشتنم از روی تو نیست

روی برگشتنم از روی تو نیست که جهانم به یکی موی تو نیست زان ز روی تو نگردانم روی که به جز روی تو چون روی تو نیست هیچ شب نیست که اندر طلبت بسترم خاک سر کوی تو نیست هیچ دم نیست که بر جان و دلم داغی از …

ادامه نوشته »

انوری _ هرکه چون من به کفرش ایمانست

هرکه چون من به کفرش ایمانست از همه خلق او مسلمانست روی ایمان ندیده‌ای به خدا گر به ایمان خویشت ایمانست ای پسر مذهب قلندر گیر که درو دین و کفر یکسانست خویشتن بر طریق ایشان بند که طریقت طریق ایشانست دست ازین توبه و صلاح بدار کاندرین راه کافری …

ادامه نوشته »

انوری _ حسن را از وفا چه آزارست

حسن را از وفا چه آزارست که همه ساله با جفا یارست خود وفا را وجود نیست پدید وین که در عادتست گفتارست از برون جهان وفا هم نیست کاثرش ز اندرون پدیدارست چه وفا این چه ژاژ می‌گویم که ازو حسن را چه آزارست تا مصاف وفا شکسته شدست …

ادامه نوشته »

انوری _ کارم ز غمت به جان رسیدست

کارم ز غمت به جان رسیدست فریاد بر آسمان رسیدست نتوان گلهٔ تو کرد اگرچه از دل به سر زبان رسیدست در عشق تو بر امید سودی صد بار مرا زیان رسیدست هرجا که رسم برابر من اندوه تو در میان رسیدست این آب ز فرق برگذشته است وین کارد …

ادامه نوشته »

انوری _ پایم از عشق تو در سنگ آمدست

پایم از عشق تو در سنگ آمدست عقل را با تو قبا تنگ آمدست نام من هرگز نیاری بر زبان آری از نامم ترا ننگ آمدست هرچه دانی از جفا با من بکن کت زبونی نیک در چنگ آمدست هرکسی آمد به استقبال من اندهانت چند فرسنگ آمدست انوری پایت …

ادامه نوشته »

انوری _ گلبن عشق تو بی‌خار آمدست

گلبن عشق تو بی‌خار آمدست هر گلی را صد خریدار آمدست عالمی را از جفای عشق تو پای و پیشانی به دیوار آمدست حسن را تا کرده‌ای بازار تیز فتنه از خانه به بازار آمدست باز کاری درگرفتستی مگر نو گرفتی تازه در کار آمدست تا ترا جان جهان خواند …

ادامه نوشته »

انوری _ رخت مه را رخ و فرزین نهادست

رخت مه را رخ و فرزین نهادست لبت بیجاده را صد ضربه دادست چو رویت کی بود آن مه که هر مه سه روز از مرکب خوبی پیادست کجا دیدست بیجاده چنان خال که فرزین بند نعلت را پیادست ز مادر تا تو زادی کس ندیدست که یک مادر مه …

ادامه نوشته »

انوری _ ای به دیدهٔ دریغ خاک درت

ای به دیدهٔ دریغ خاک درت همه سوگند من به جان و سرت گوش را منتست بر همه تن از پی آن حدیث چون شکرت اشک چون سیم و رخ چو زر کردم از برای نثار رهگذرت مایهٔ کیمیاست خاک درت کی درآید به چشم سیم و زرت دل بی‌رحم …

ادامه نوشته »

انوری _ دل در آن یار دلاویز آویخت

دل در آن یار دلاویز آویخت فتنه اینست که آن یار انگیخت دل و دین و می و عهد و قوت رخت بر سر به یکی پای گریخت دل من باز نمی‌یابد صبر همه آفاق به غربال تو بیخت ور نمی‌یابد آن سلسله موی کار جانم به یکی موی آویخت …

ادامه نوشته »

انوری _ جرم رهی دوستی روی تست

جرم رهی دوستی روی تست آفت سودای دلش موی تست دل نفس از عشق تو تنها نزد در همه دلها هوس روی تست ناوک غمزه مزن او را که او کشتهٔ هر غم‌زدهٔ خوی تست هست بسی یوسف یعقوب رنگ پیرهنی را که درو بوی تست از در خود عاشق …

ادامه نوشته »

انوری – تا دل مسکین من در کار تست

تا دل مسکین من در کار تست آرزوی جان من دیدار تست جان و دل در کار تو کردم فدا کار من این بود دیگر کار تست با تو نتوان کرد دست اندر کمر هرچه خواهی کن که دولت یار تست دل ترا دادم وگر جان بایدت هم فدای لعل …

ادامه نوشته »

انوری _ غم عشق تو از غمها نجاتست

غم عشق تو از غمها نجاتست مرا خاک درت آب حیاتست نمی‌جویم نجات از بند عشقت چه بندست آنکه خوشتر از نجاتست مرا گویند راه عشق مسپر من و سودای عشق این ترهاتست ز لعب دو رخت بر نطع خوبی مه اندر چارخانه شاه ماتست دل و دین می‌بری و …

ادامه نوشته »

انوری _ در همه عالم وفاداری کجاست

در همه عالم وفاداری کجاست غم به خروارست غمخواری کجاست درد دل چندان که گنجد در ضمیر حاصلست از عشق دلداری کجاست گر به گیتی نیست دلداری مرا ممکن است از بخت دل‌باری کجاست اندرین ایام در باغ وفا گر نمی‌روید گلی خاری کجاست جان فدای یار کردن هست سهل …

ادامه نوشته »

انوری _ خه از کجات پرسم چونست روزگارت

خه از کجات پرسم چونست روزگارت ما را دو دیده باری خون شد در انتظارت در آرزوی رویت دور از سعادت تو پیچان و سوگوارم چون زلف تابدارت ما را نگویی ای جان کاخر به چه عنایت بیگانگی گرفتی از یار دوستدارت ای جان و روشنایی به زین همی بباید …

ادامه نوشته »

انوری _ خه‌خه به نام ایزد آن روی کیست یارب

خه‌خه به نام ایزد آن روی کیست یارب آن سحر چشم و آن رخ آن زلف و خال و آن لب در وصف حسن آن لب ناهید چنگ مطرب بر چرخ حسن آن رخ خورشید برج کوکب مسرور عیش او را این عیش عادتی غم بیمار هجر او را این …

ادامه نوشته »

انوری _ ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب

ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب وز شب تپانچه‌ها زده بر روی آفتاب بر سیم ساده بیخته از مشک سوده‌گرد بر برگ لاله ریخته از قیر ناب آب خط تو بر خد تو چو بر شیر پای مور زلف تو بر رخ تو چو بر می پر غراب دارم …

ادامه نوشته »

انوری _ ای غارت عشق تو جهانها

ای غارت عشق تو جهانها بر باد غم تو خان و مانها شد بر سر کوی لاف عشقت سرها همه در سر زبانها در پیش جنیبت جمالت از جسم پیاده گشته جانها در کوکبهٔ رخ چو ماهت صد نعل فکنده آسمانها نظارگیان روی خوبت چون در نگرند از کرانها در …

ادامه نوشته »

انوری _ جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما

جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما دردا که نیستت خبر از روزگار ما در کار تو ز دست زمانه غمی شدم ای چون زمانه بد، نظری کن به کار ما بر آسمان رسد ز فراق تو هر شبی فریاد و نالهای دل زار زار ما دردا و …

ادامه نوشته »

انوری _ از دور بدیدم آن پری را

از دور بدیدم آن پری را آن رشک بتان آزری را در مغرب زلف عرض داده صد قافله ماه و مشتری را بر گوشهٔ عارض چو کافور برهم زده زلف عنبری را جزعش به کرشمه درنوشته صد تختهٔ تازه کافری را لعلش به ستیزه در نموده صد معجزهٔ پیمبری را …

ادامه نوشته »

انوری _ با من چو سخن گوید جز تلخ نگوید

گر باز دگرباره ببینم مگر اورا دارم ز سر شادی بر فرق سر او را با من چو سخن گوید جز تلخ نگوید تلخ از چه سبب گوید چندین شکر او را سوگند خورم من به خدا و به سر او کاندر دو جهان دوست ندارم مگر او را چندان …

ادامه نوشته »

انوری _ تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا

تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا کی بود ممکن که باشد خویشتن‌داری مرا سود کی دارد به طراری نمودن زاهدی چون ز من بربود آن دلبر به طراری مرا ساقی عشق بتم در جام امید وصال می گران دادست کارد آن سبکساری مرا زان بتر کز عشق هستم …

ادامه نوشته »

انوری _ ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا

ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا وی کرده دست عشق تو زیر و زبر مرا از پای تا به سر همه عشقت شدم چنانک در زیر پای عشق تو گم گشت سر مرا گر بی‌تو خواب و خورد نباشد مرا رواست خود بی‌تو در چه خور بود خواب …

ادامه نوشته »

انوری _ ای کرده خجل بتان چین را

ای کرده خجل بتان چین را بازار شکسته حور عین را بنشانده پیاده ماه گردون برخاسته فتنهٔ زمین را مگذار مرا به ناز اگر چند خوب آید ناز نازنین را منمای همه جفا گه مهر چیزی بگذار روز کین را دلداران بیش از این ندارند با درد قرین چو من …

ادامه نوشته »

انوری _ جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا

جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم ترا زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی به خون جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا رخ گر به خون شویم همی، آب از جگر جویم همی در حال خود …

ادامه نوشته »

زندگی نامه انوری :

اوحدالدین محمد ابن محمد ( یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق ، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان …

ادامه نوشته »