خانه / بایگانی برچسب: از غزلیات خاقانی شروانی

بایگانی برچسب: از غزلیات خاقانی شروانی

آگه نه‌ای که بر دلم از غم چه درد خاست

خاقانی

آگه نه‌ای که بر دلم از غم چه درد خاست محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست بر سینه داغ واقعه نقش‌الحجر بماند وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست هم سنگ …

ادامه نوشته »

اهل بر روی زمین جستیم نیست

اهل بر روی زمین جستیم نیست اهل بر روی زمین جستیم نیست عشق را یک نازنین جستیم نیست زین سپس بر آسمان جوئیم اهل زان که بر روی زمین جستیم نیست برنشین ای عمر و منشین ای امید کاشنائی همنشین جستیم نیست خرمگس برخوان گیتی صف زده است یک مگس …

ادامه نوشته »

کار عشق از وصل و هجران درگذشت

خاقانی

کار عشق از وصل و هجران درگذشت کار عشق از وصل و هجران درگذشت درد ما از دست درمان درگذشت کار، صعب آمد به همت برفزود گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت در زمانه کار کار عشق توست از سر این کار نتوان درگذشت کی رسم در تو که رخش …

ادامه نوشته »

انصاف در جبلت عالم نیامده است

خاقانی

انصاف در جبلت عالم نیامده است انصاف در جبلت عالم نیامده است راحت نصیب گوهر آدم نیامده است از مادر زمانه نزاده است هیچکس کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است از موج غم نجات کسی راست کو هنوز بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است از ساغر زمانه …

ادامه نوشته »

پای گریز نیست که گردون کمان‌کش است

خاقانی

پای گریز نیست که گردون کمان‌کش است جای فزاع نیست که گیتی مشوش است ماویز در فلک که نه بس چرب مشرب است برخیز از جهان که نه بس خوب مفرش است چون مار ارقم است جهان گاه آزمون کاندر درون کشنده و بیرون منقش است با خویشتن بساز و …

ادامه نوشته »

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست

خاقانی

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست گوئی اندر کشور ما بر نمی‌خیزد وفا یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست خون به خون می‌شوی کز راحت نشانی مانده نیست خود به خود می ساز …

ادامه نوشته »

رویم ز گریه بین چو گلین کاه زیر آب

خاقانی

رویم ز گریه بین چو گلین کاه زیر آب از شرم روی توست رخ ماه زیر آب ماهی تنی و می‌کنی از اشک من گریز نه ماهیان کنند وطن گاه زیر آب نی نی توراست عذر که مشک و میی بهم نی مشک و می شود آنگاه زیر آب تخم …

ادامه نوشته »

ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب

خاقانی

ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب خاطر آسوده ازین گردش ایام بخسب به ریا خواب چو زاهد نبود بیداری چند جامی بکش از بادهٔ گلفام بخسب در هوای چمن ای مرغ گرفتار منال شب دراز است دمی در …

ادامه نوشته »

به یکی نامهٔ خودم دریاب

خاقانی

به یکی نامهٔ خودم دریاب به یکی نامهٔ خودم دریاب به دو انگشت کاغذم دریاب به فراقی که سوزدم کشتی به پیامی که سازدم دریاب درد من بر طبیب عرض مکن تو مسیح منی خودم دریاب کارم از دست شد ز دست فراق دست در دامنت زدم دریاب من از …

ادامه نوشته »

دل پیشکش تو جان نهاده است

خاقانی

دل پیشکش تو جان نهاده است دل پیشکش تو جان نهاده است عشقت به دل جهان نهاده است جان گر همه با همه دلی داشت با عشق تو در میان نهاده است تا نام تو بر زبان بیفتاد دل مهر تو بر زبان نهاده است اندک سخنی زبانت را عذر …

ادامه نوشته »

سر به عدم درنه و یاران طلب

خاقانی

سر به عدم درنه و یاران طلب سر به عدم درنه و یاران طلب بوی وفا خواهی ازیشان طلب بر سر عالم شو و هم جنس جوی در تک دریا رو و مرجان طلب مرکز خاکی نبود جای تو مرتبهٔ گنبد گردان طلب مائدهٔ جان چو نهی در میان جان …

ادامه نوشته »

درد زده است جان من میوهٔ جان من کجا

خاقانی

درد زده است جان من میوهٔ جان من کجا درد زده است جان من میوهٔ جان من کجا درد مرا نشانه کرد درد نشان من کجا دوش ز چشم مردمان اشک به وام خواستم این همه اشک عاریه است اشک روان من کجا او ز من خراب دل کرد چو …

ادامه نوشته »

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا

خاقانی

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا باز هم در خط بغداد فکن بار مرا باجگه دیدم و طیار ز آراستگی عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم هم بدان منزل …

ادامه نوشته »

اری فی‌النوم ما طالت نواها

خاقانی

اری فی‌النوم ما طالت نواها اری فی‌النوم ما طالت نواها زمانا طاب عیشی فی هواها به جامی کز می وصلش چشیدم همی دارد خمارم در بلاها عرانی السحر ویحک ما عرانی رعاها الصبر ویلی ما رعاها به بوسه مهر نوش او شکستم شکست اندر دلم نیش جفاها بدت من حبها …

ادامه نوشته »

ای پار دوست بوده و امسال آشنا

خاقانی

ای پار دوست بوده و امسال آشنا ای پار دوست بوده و امسال آشنا وی از سزا بریده و بگزیده ناسزا ای سفته در وصل تو الماس ناکسان تا کی کنی قبول، خسان را چو کهربا چند آوری چو شمس فلک هر شبانگهی سر بر زمین خدمت یاران بیوفا آن …

ادامه نوشته »

بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را

خاقانی

بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به خراج هر دو عالم، گهری فرست …

ادامه نوشته »

گزیده ای از اشعار خاقانی شروانی و تفسیر اشعار درونی ان:

خاقانی شیروانی آخگیرم که دل درست ما نیست ر نام درست ما هست خاقانی را اگر سفیهی هنگام جدل زبان فروبست اینهم زعجایب خواص است که الماس بضرب سرب بشکست یا: حوری ازکوفه به کوری ز عجم دم همی‌داد و حریفی می‌جست گفتم ای کور دم حور مخور کو حریف …

ادامه نوشته »

گزیده ای از اشعار/خاقانی شروانی

خاقانیا چو آب رخت رفت در سؤال                         مستان نوال کس که وبال آشنای اوست بر خستگی دل مطلب مرهم قبول                            نه دل نه مرهمی که جراحت فزای اوست آن را که بشکنند نوازش کنند باز                            یعنی که چون شکست نوازش دوای اوست پنداری آن شتر که شکستند گردنش                    …

ادامه نوشته »

گزیده ای از اشعار/خاقانی شروانی

هان آمد برون                                 خوانچه زر ز آسمان آمد برون چهره آن شاهد زربفت پوش                                   از نقاب پرنیان آمد برون نقب در دیار مشرق برد صبح                                  خشت زرین ز آن میان آمد برون شاه انجم از قبای فستقی                                        همچو فستق ز استخوان آمد برون نعره مرغان بر …

ادامه نوشته »

خاقانی شیروانی / ای آتش سودای تو خون کرده جگرها

ای آتش سودای تو خون کرده جگرها بر باد شده در سر سودای تو سرها در گلشن امید به شاخ شجر من گلها نشکفند و برآمد نه ثمرها ای در سر عشاق ز شور تو شغب‌ها وی در دل زهاد ز سوز تو اثرها آلوده به خونابهٔ هجر تو روان‌ها …

ادامه نوشته »

از غزلیات خاقانی شروانی

خوش خوش خرامان می‌روی، ای شاه خوبان تا کجا شمعی و پنهان می‌روی پروانه جویان تا کجا؟ ز انصاف خو واکرده‌ای، ظلم آشکارا کرده‌ای خونریز دل‌ها کرده‌ای، خون کرده پنهان تا کجا؟ غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا …

ادامه نوشته »