خانه / بایگانی برچسب: ابن حسام

بایگانی برچسب: ابن حسام

ابن حسام خوسفی » غزلیات

شرر آتش هجران تو در سینه ماست پرتو عکس خیال تو در آیینه ماست همدمی نیست که لا او نفسی بنشینم جز غم عشق تو کان مونس دیرینه ماست داد خود عاقبت کار ز ما بستاند روزگار ستم اندیش که در کینه ماست هر کسی ابن حسام از پی گنجی …

ادامه نوشته »

ابن حسام خوسفی » غزلیات

ای خوشا آن دم که بنشینیم رویاروی دوست شکوه دل باز رانم یک به یک با موی دوست چون بنفشه بر سر زانوی خدمت سالها بوده ام ، باشد که یارم بود هم زانوی دوست بر سر آنم که تا سر دارم از دستم دهد بر ندارم سر ز خاک …

ادامه نوشته »

ابن حسام خوسفی » غزلیات

صبا حکایت زلف مرا پریشان گفت سیاهکاری شوریده باز نتوان گفت خط غبار که تعلیق ثلث عارض تست محققش بتوان نسخ خط ریحان گفت نسیم طرهّ سنبل به هم برآمده یافت مگر حکایت آن زلف عنبر افشان گفت به سرمه خاک درت جوهری برابر کرد کجاست اهل بصارت که نیک …

ادامه نوشته »

ابن حسام خوسفی » غزلیات

دلبری دارم که دل در بند زلف و خال اوست عاشقانش را شراب از جام مالامال اوست فتنه آن چشم فتانم که از هر گوشه ای فتنه ای پر شیوه از دنباله دنبال اوست حال وصف حسن او بالاترست از ممکنات هرچه گوید عقل کل جزوی ز وصف الحال اوست …

ادامه نوشته »

ابن حسام خوسفی » غزلیات

ای خوش آن بلبل که گلزاریش هست خرمّا آن دل که دلداریش هست خرقه ناموس صوفی برکشید زان که بر هر موی زنّاریش هست یوسف حسن تو را در مصر دل بر سر هر کو خریداریش هست من نه تنها بسته زلف توام صد چو من بسته به هر تاریش …

ادامه نوشته »

ابن حسام خوسفی » غزلیات

مرا درد تو دایم هم نشین است غمت پیوسته با جانم قرین است هوس دارم که در پای تو میرم تمنای من از دولت همین است نظر بر پسته تنگ تو دارم که چشم من به غایت خرده بین است عذار از دود آه من نگهدار که آه سوزناکم آتشین …

ادامه نوشته »

ابن حسام خوسفی » غزلیات

دلم فریفتهٔ آن شمایل عربیست که شکل و شیوه او را هزار بوالعجبیست خیال لعل لبش در درون سینه من چو باده در دل پر خون شیشهٔ حلبیست بکشت فتنهٔ چشمش مرا و می‌بینم که همچنان نظرش سوی من به بولعجبیست مرید پیر مغانم که شیخ هر قومی میان قوم …

ادامه نوشته »

ابن حسام خوسفی » غزلیات

حسنت که آفتاب تجلی از او گرفت یک جلوه کرد و مملکت دل فرو گرفت یک تار از آن دو سنبل پرچین به چین رسید از زلف مشک بوی تو در مشک بو گرفت دل اعتکاف کوی تو دارد بر او مگیر مرغ حریم کعبه نباشد برو گرفت این آهوی …

ادامه نوشته »

ابن حسام خوسفی » غزلیات

حقّا که به حسن تو ملک نیست گفتم به یقین و هیچ شک نیست شوری ز لب تو در جهان است کامروز لبی بدان نمک نیست در خون و رگ من است مهرت بی مهر تو هیچ خون و رگ نیست چشمان تو قلب دل شکستند رو غمزه که حاجت …

ادامه نوشته »

ابن حسام خوسفی » غزلیات

چو فیض ابر به نم لاله را کلاه بشست بنفشه تازه شد و طرّه دوتاه بشست کف سحاب چو سقّا گلاب زن برداشت ز خاک غالیه گون چهره گیاه بشست بیا بیا که گر از عشق توبه می کردم به بوی زلف تو دل دست ازین گناه بشست اگر به …

ادامه نوشته »

ابن حسام خوسفی » غزلیات

پوشد ز زشک یلمق تو اطلس آفتاب پیش رخ تو ذره بود واپس آفتاب جز زلف تو که سجد کند آفتاب را در دور حسن تو نپرستد کس آفتاب گر آفتاب تیره شود با کمال نور یک لمعه از لقای تو ما را بس آفتاب گفتم مگر به سر رسدم …

ادامه نوشته »

ابن حسام خوسفی » غزلیات

نَسیِم الوَرد یَذکُرنِی حَبِیب ِ و یُحَیینی بصَوتِ العَندَلیبِ طَبیبِ العِشقِ دَاوا کُل َّ داءٍ فَکَیفَ و زادَنی دائی طَبِیبِ یُفارقُنِی الرَّقِیبُ عَنِ الَّفیقِ فَقارب بَینَنا یا ذالرَقِیبِ لِیَومِ الهَجرِ لِی یَومٌ عَصِیبٌ و إنَّی خِفتُ مِن یومٍ عَصِیِبِ فُؤادٍ غابَ یا سلمایَ عَنِیّ فإذ یَاتِیک أحسِن بالغَریبِ نَصیبی بالهَوا …

ادامه نوشته »

ابن حسام خوسفی » غزلیات

روی تو چشم خیره کند آفتاب را موی تو خون کند جگر مشک ناب را تا ماه در حجاب خجالت فرو رود از آفتاب چهره برافکن نقاب را خوی بر گل عذار تو ماند بدان که ابر بر برگ گل فشانده ز شبنم گلاب را کردم سؤال بوسه اشارت به …

ادامه نوشته »

ابن حسام خوسفی » غزلیات

ای کعبه تحقیق سر کوی تو ما را محراب دعا قبله ابروی تو ما را آن زلف کمند افکن و آن غمزه خونریز بستند و بکشتند به یرغوی تو ما را هرچند ز بیراه به راه آوَرَدَم دل از ره ببرد غمزه جادوی تو ما را من معتقد پیر مغانم …

ادامه نوشته »

ابن حسام خوسفی » غزلیات

ای غافل از بلای دل مبتلای ما جز مبتلا کسی نرسد در بلای ما ممکن نباشد از سر کوی تو رفتنم آری مقیّدست به زلف تو پای ما حجاج اگر به کعبه بیت الحرم روند ابروی توست قبله حاجت روای ما ما معتکف به کوی توایم از سر صفا موقوف …

ادامه نوشته »

ابن حسام خوسفی » غزلیات

مهوَّسان ز پی خاطر مهوَّس ما به ذکر دوست مزیّن کنید مجلس ما خیال آن رخ رشک پری و غیرت حور برون نمی‌رود از سینهٔ مسَوَّس ما نهال قامت و چشم تو باغبان چون دید برفت -گفت- طراوت ز سرو و نرگس ما به مجلسی که تو باشی چراغ گو …

ادامه نوشته »

ابن حسام خوسفی » غزلیات

ای به سر کوی تو مسکن و مأوی مرا خاک درت خوش‌تر از جنت اعلی مرا روی توام در نظر فکر توام در ضمیر بهتر از این چون بود صورت و معنی مرا گوشه‌نشینان کنند دعوی هر قبله‌ای قبلهٔ ابروی توست کعبه دعوی مرا دانهٔ خال تو شد راهزن زهد …

ادامه نوشته »

ابن حسام خوسفی » غزلیات

ای سهی قامت گلبوی صنوبر بر ما سایهٔ سرو قدت دور مباد از سر ما هیچ نقاش چو رخسار تو صورت ننگاشت آفرین بر قلم صنعت صورتگر ما روی تو اختر سعد است و مرا از طالع روی آن نیست که تابنده شود اختر ما جرعه‌ای زان لب شیرین به …

ادامه نوشته »

ابن حسام خوسفی » غزلیات

به امیدی که بگشاید ز لعل یار مشکلها خیال آن لب میگون چه خون افتاده در دلها مخسب ای دیده چون نرگس به خوشخوابی و مخموری که شبخیزان همه رفتند و بربستند محملها دلا در دامن پیر مغان زن دست و همت خواه که بی سالک نشاید کرد قطعاً قطع …

ادامه نوشته »

زندگی نامه ابن حسام خوسفی:

مولانا محمد بن حسام‌الدین حسن بن شمس‌الدین محمد خوسفی شناخته شده به اِبنِ حِسام شاعر ایرانی زاده شده به سال ۷۸۲ یا ۷۸۳ هجری در روستای خوسف در منطقه قُهستان و در گذشته به سال ۸۷۵ هجری است. خاندان او تا نُه پشت اهل فضل و علم و ارشاد بوده‌اند؛ …

ادامه نوشته »