خانه / اشعار شاعران معاصر / هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج

♥ هوشنگ ابتهاج ♥

هوشنگ ابتهاج

♥ هوشنگ ابتهاج ♥ روزگارا قصد ایمانم مکن زآنچه می‌گویم پشیمانم مکن کبریای خوبی از خوبان مگیر فضلِ محبوبی ز محبوبان مگیر گم مکن از راه پیشاهنگ را دور دار از نامِ مردان ننگ را گر بدی گیرد جهان را سربسر از دلم امید خوبی را مبر چون ترازویم به …

ادامه نوشته »

شب یلدا در شعر هوشنگ ابتهاج “سایه”

هوشنگ ابتهاج

چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم وین آتش خندان را با صبح برانگیزم گر سوختنم باید افروختنم باید ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد تا خود به کجا آخر با خک در آمیزم چون کوه نشستم …

ادامه نوشته »

زمانه با من است / هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج تا تو با منی زمانه با من است بخت و کام جاودانه با من است تو بهار دلکشی و من چو باغ شور و شوق صد جوانه با من است یاد دلنشینت ای امید جان هر کجا روم روانه با من است ناز نوشخند صبح اگر توراست شور …

ادامه نوشته »

دلم هر آنچه جفا دید وفا دانست / هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج

مهی که مزد وفای مرا جفا دانست دلم هر آنچه جفا دید ازو وفا دانست روان شو از دل خونینم ای سرشک نهان چرا که آن گل خندان چنین روا دانست صفای خاطر آیینه دار ما را باش که هر چه دید غبار غمش صفا دانست گرم وصال نبخشند خوشدلم …

ادامه نوشته »

زین گونه‌ام که در غم غربت شکیب نیست ( هوشنگ ابتهاج )

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج : زین گونه‌ام که در غم غربت شکیب نیست گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست گم گشته‌ی دیار محبت کجا رود؟ نام حبیب هست و نشان حبیب نیست عاشق منم که یار …

ادامه نوشته »

از اشعار دلنشین هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج

مهی که مزد وفای مرا جفا دانست دلم هر آنچه جفا دید ازو وفا دانست روان شو از دل خونینم ای سرشک نهان چرا که آن گل خندان چنین روا دانست صفای خاطر آیینه دار ما را باش که هر چه دید غبار غمش صفا دانست گرم وصال نبخشند خوشدلم …

ادامه نوشته »

عاشقانه ترین شعر هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج : ای عشق همه بهانه از توست من خامشم این ترانه از توست آن بانگ بلند صبحگاهی وین زمزمه ی شبانه از توست من انده خویش را ندانم این گریه ی بی بهانه از توست ای آتش جان پکبازان در خرمن من زبانه از توست افسون شده ی …

ادامه نوشته »

از بهترین های هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج : درین سرای بی کسی اگر سری در آمدی هزار کاروان دل ز هر دری در آمدی  ز بس که بال زد دلم به سینه در هوای تو اگر دهان گشودمی کبوتری در آمدی سماع سرد بی غمان خمار ما نمی برد به سان شعله کاشکی قلندری در …

ادامه نوشته »

اشعار هوشنگ ابتهاج ( ه الف سایه )

هوشنگ ابتهاج

 امیر هوشنگ ابتهاج : فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت که شکیب دل من دامن فریاد گرفت آن که ایینه ی صبح و قدح لاله شکست خک شب در دهن سوسن آزاد گرفت آه از شوخی چشم تو ، که خونریز فلک دید این شیوه ی مردم کشی …

ادامه نوشته »

هوشنگ ابتهاج ” ه الف سایه “

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج ” ه الف سایه “ حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست آه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیست این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست آنچنان سوخته این خاک ِ بلا …

ادامه نوشته »

شعر ” زندان ” از هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج : چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم وین آتش خندان را با صبح برانگیزم گر سوختنم باید افروختنم باید ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم  صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد تا خود به کجا آخر با خک در آمیزم …

ادامه نوشته »

یکی از بهترین شعرهای هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج

بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟ ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟ بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من ببوسم آن لب شیرین جان …

ادامه نوشته »

هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه ) : بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید

هوشنگ ابتهاج

بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید دیرن خانه غریبند ، غریبانه بگردید یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود جهان لانه ی او نیتس پی لانه بگردید یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید یکی لذت مستی ست ، نهان …

ادامه نوشته »

هوشنگ ابتهاج / زنده باش

هوشنگ ابتهاج

چه فکر میکنی که بادبان شکسته، زورق به گل نشسته‌ای است زندگی  در این خراب ریخته که رنگ عافیت از او گریخته به بن رسیده ، راه بسته ایست زندگی  چه سهمناک بود سیل حادثه که همچو اژدها دهان گشود زمین و آسمان ز هم گسیخت ستاره خوشه خوشه ریخت …

ادامه نوشته »

تعدادی از اشعار زیبای هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی، که پس پرده نهان است گر مرد رهی ؛ غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است …

ادامه نوشته »

سایه (هوشنگ ابتهاج) / دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم

هوشنگ ابتهاج

دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم تاریک و تهی پشت و پس اینه ماندیم هر چند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ باطل به امید سحری زین شب گوریم زین قصه ی پر …

ادامه نوشته »