خانه / اشعار شاعران معاصر / مهرداد اوستا

مهرداد اوستا

مجموعه اشعار مهرداد اوستا

اشعار مهرداد اوستا

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم کی ام؟ شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم مرا …

ادامه نوشته »

شعری زیبا از مهرداد اوستا

  با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن دیگر بگو از جان من, جانا چه می‌خواهی؟ بگو گیرم نمی‌گیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر بر حال من گاهی نگر, با من …

ادامه نوشته »

اشعار مهرداد اوستا

بازآی که چون برگ خزانم رخ زردی‌ست با یاد تو دمساز دل من، دم سردی‌ست گر رو به تو آورده‌ام از روی نیازی‌ست ور دردسری می‌دهمت از سر دردی‌ست از راهروان سفر عشق، در این دشت گلگونه سرشکی‌ست اگر راهنوردی‌ست در عرصه اندیشه من با که توان گفت سرگشته چه …

ادامه نوشته »

زندگی نامه مهرداد اوستا

محمدرضا رحمانی در ۲۰ بهمن ۱۳۰۸ هجری خورشیدی در خانواده‌ای که به شعر و ادبیات علاقه داشتند، در شهر بروجرد بدنیا آمد. پدر بزرگ مادری وی، شاعری خوش قریحه بود که در شعر رعنا تخلص می‌کرد.[۳] مهرداد استعداد فراوانی برای شعرگویی داشت به گونه‌ای که از کلاس پنجم ابتدایی با …

ادامه نوشته »

اشعار مهرداد اوستا

چون برآرم ز دل سوخته آوا من زار نالم که دریغا ، که دریغا من خود ندانم که مرا وایه بود یا نی کس نپرسید که دارم چه تمنا من گاه ز آوارگی و درد همی گردم گردبادی یله در دامن صحرا من گه فرو می برم از اندُه و …

ادامه نوشته »

اشعار مهرداد اوستا

بازآ که چون برگ خزانم رخ زردی‌‌ست با یاد تو دم ساز دل من دم سردی‌ست گر رو به تو آورده‌ام از روی نیازی‌‌ست ور دردسری می‌دهمت از سر دردی‌ست از راهروان سفر عشق درین دشت گلگونه سرشکیست اگر راهنوردى ست در عرصه اندیشه من با که توان گفت سرگشته …

ادامه نوشته »

اشعار مهرداد اوستا

با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن دیگر بگو از جان من, جانا چه می‌خواهی؟ بگو گیرم نمی‌گیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر بر حال من گاهی نگر, با من سخن …

ادامه نوشته »

اشعار مهرداد اوستا

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم مرا …

ادامه نوشته »