خانه / اشعار شاعران معاصر / محمدعلی بهمنی

محمدعلی بهمنی

مجموعه اشعار محمدعلی بهمنی

خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید(محمد علی بهمنی)

  خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید    و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید   رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست چه سر وقت مرا هم به سر وعده کشید   به کف و ماسه که نایاب ترین مرجان ها تپش …

ادامه نوشته »

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم(محمد علی بهمنی)

    اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم کسی که حرف دلش را نگفت من بودم   دلم برای خودم تنگ می شود آری  : همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم   نشد جواب بگیرم سلام هایم را هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم   چگونه …

ادامه نوشته »

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست(محمد علی بهمنی)

    دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو گاهی از دور تو را خواب ببینم کافیست آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی …

ادامه نوشته »

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست(محمد علی بهمنی)

      تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی …

ادامه نوشته »

دارم تظاهر می کنم که: بردبارم(محمد علی بهمنی)

    دارم تظاهر می کنم که: بردبارم هرچند تاب روزگارم را ندارم شاید لجاجت با خودم باشد ! غمی نیست من هم یکی از جرم های روزگارم من هم به مصداق” بنی آدم…” ببخشید …گاهی خودم را ز شمایان می شمارم حس می کنم وقتی که غمگینید باید با …

ادامه نوشته »

می پرسد از من کیستی ؟(محمد علی بهمنی)

    می پرسد از من کیستی ؟ می گویمش اما نمی داند این چهره ی گم گشته در آیینه، خود این را نمی داند! می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد آیینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند  می گویمش گم گشته ای هستم که …

ادامه نوشته »

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من(محمد علی بهمنی)

   در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست  اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن  تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من سردی مکن با این چنین …

ادامه نوشته »

او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم(محمد علی بهمنی)

  من زنده بودم اما انگار مرده بودم از بس که روزها را با شب شرمده بودم یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که او سرسپرده می خواست ، من دل سپرده بودم یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم از بس که خویشتن را در …

ادامه نوشته »

تو آن شعری که من جایی نمی خوانم(محمد علی بهمنی)

    نمیدانم چرا؟ اما تو را هرجا که می بینم کسی انگار می خواهد ز من، تا با تو بنشینم   تن یخ کرده، آتش را که می بیند چه می خواهد؟ همانی را که می خواهم، ترا وقتی که میبینم   تو تنها می توانی آخرین درمان من …

ادامه نوشته »

رنگ سال گذشته دارد همه ی لحظه های امسالم(محمد علی بهمنی)

    قطره قطره اگر چه آب شدیم ابر بودیم و آفتاب شدیم  ساخت ما را همان که می پنداشت به یکی جرعه اش خراب شدیم  رنگ سال گذشته دارد همه ی لحظه های امسالم ۳۶۵ حسرت را همچنان می کشم به دنبالم  قهوه ات را بنوش و باور کن …

ادامه نوشته »

شاعر شنیدنی است(محمد علی بهمنی)

      گاهی چنان  بدم  که  مبادا ببینیم حتّی  اگر به  دیده  رویا  ببینیم من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست بر این گمان مباش  که  زیبا  ببینیم شاعر شنیدنی است ولی میل ،‌ میل توست آماده ای که بشنوی ام ، ‌یا  ببینیم این واژه ها  صراحت  تنهایی …

ادامه نوشته »

همین فردا همین فردا تو را دیدار خواهم کرد(محمد علی بهمنی)

    با هر بهانه در غزل هایم تو را تکرار خواهم کرد با زنگ نام ات این سکوت آباد را آزار خواهم کرد   نام تو را تا بام دیوار بلند شهر خواهم بُرد ز آنجا تو را بر خواب این خوش باوران آوار خواهم کرد   هر بار …

ادامه نوشته »

بهار بهار(محمد علی بهمنی)

    بهار بهار صدا همون صدا بود صدای شاخه ها و ریشه ها بود بهار بهار چه اسم آشنایی ؟ صدات میاد … اما خودت کجایی وا بکنیم پنجره ها رو یا نه ؟ تازه کنیم خاطره ها رو یا نه ؟ بهار اومد لباس نو تنم کرد تازه …

ادامه نوشته »

امسال نیز یکسره سهم شما بهار(محمد علی بهمنی)

    امسال نیز یکسره سهم شما بهار ما را در این زمانه چه کاریست با بهار   از پشت شیشه های کدر مات مانده ام کاین باغ رنگ کار خزان است یا بهار   حتی تو را ز حافظه گل گرفته اند ای مثل من غریب در این روزها …

ادامه نوشته »

گفتم : بدوم تا تو همه فاصله ها را(محمد علی بهمنی)

    گفتم : بدوم تا تو همه فاصله ها را تا زودتر از واقعه گویم گله ها را چون آینه پیش تو نشستم که ببینی در من اثر سخت ترین زلزله ها را پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست از بس که گره زد به گره …

ادامه نوشته »

زخم آنچنان بزن که به رستم شغاد زد(محمد علی بهمنی)

    زخم آنچنان بزن که به رستم شغاد زد زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد   باور نمی کنم به من این زخم بسته را با چشم باز آن نگه خانه زاد زد   با اینکه در زمانه ی بیداد می توان سر را به چاه صبر فرو …

ادامه نوشته »

با ساعت دلم ، وقت دقیق آمدن تُوست(محمد علی بهمنی)

    با ساعت دلم وقت دقیق آمدن تُوست من ایستاده ام مانند تک درخت سر کوچه با شاخه هایی از آغوش با برگ های از بوسه با ساعت غرورم اما من ایستاده ام با شاخه هایی از تابستان با برگ هایی از پاییز هنگام شعله ور شدن من هنگام …

ادامه نوشته »

بی شکل تر از باد شدم تا نهراسی(محمد علی بهمنی)

    بی شکل تر از باد شدم تا نهراسی وقتی که منِ واقعی ام را بشناسی   پیداست که در حوصله ی جسم ، نگنجد این وسعتِ پُر دغدغه این روحِ حماسی   ها….عاشق روئیدن و تکثیر شدن ها! در پیله یِ پیراهنیِ خود نَپَلاسی   عریان شو وُ، …

ادامه نوشته »

بوی کافور گرفتم نفحاتی بفرست(محمد علی بهمنی)

  بوی کافور گرفتم نفحاتی بفرست با توام-عشق! گلابانه حیاتی بفرست   هر چه از خاک سرودم-به سماعم نکشاند هم از افلاک برایم کلماتی بفرست   هم-اگر شاخه نباتانه غزل هایم نیست دلخوشی های مرا حب نباتی بفرست   هم برای من ِ خود رفته به غرقابه و-هم خیل در …

ادامه نوشته »

امشب غزل! مرا به هوایی دگر ببر(محمد علی بهمنی)

  امشب غزل! مرا به هوایی دگر ببر تا هر کجا که می بردت بال و پر ببر   تا ناکجا ببر که هنوزم نبرده ای این بارم از زمین و زمان دورتر ببر   اینجا برای گم شدن از خویش کوچک است جایی که گم شوم دگر از هر …

ادامه نوشته »

با غروب این دل گرفته مرا(محمد علی بهمنی)

  با غروب این دل گرفته مرا می رساند به دامن دریا می روم گوش می دهم به سکوت چه شگفت است این همیشه صدا لحظه هایی که در فلق گم شدم با شفق باز می شود پیدا چه غروری چه سرشکن سنگی موجکوب است یا خیال شما دل خورشید …

ادامه نوشته »

با تو از خویش نخواندم – که مجابت نکنم(محمد علی بهمنی)

با تو از خویش نخواندم – که مجابت نکنم خواستم تشنه ی این کهنه شرابت نکنم گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن تا که ناخواسته مشتاق عذابت نکنم دستی از دور به هُرم غزلم داشته باش که در این کوره ی احساس مذابت نکنم گاه باران …

ادامه نوشته »

من از چه چیز تو ای زندگی کنم پرهیز(محمد علی بهمنی)

  من از چه چیز تو ای زندگی کنم پرهیز که انعطاف تو، یکسان نشسته در هر چیز   تفاهمی است میان من و تو و گل سرخ رفاقتی است میان من و تو و پاییز   به فصل فصل تو معتادم ای مخدر من به جوی تشنه ی رگ …

ادامه نوشته »

ماجرای من و تو، باور باورها نیست(محمد علی بهمنی)

  ماجرای من و تو، باور باورها نیست ماجرایی است که در حافظه ی دنیا نیست   نه دروغیم نه رویا نه خیالیم نه وهم ذات عشقیم که در آینه ها پیدا نیست   تو گمی درمن و من درتو گمم – باورکن جز در این شعر نشان و اثری …

ادامه نوشته »

گویا که جهان بعد تو زیبا شدنی نیست

گویا که جهان بعد تو زیبا شدنی نیست   گویا که جهان بعد تو زیبا شدنی نیست  حتی گره اخم خدا واشدنی نیست   از حاصلضرب من و تو عشق بپا شد از خاطره ام عشق تو منها شدنی نیست   من با تو، همیشه همه جا ما شدنی بود …

ادامه نوشته »