خانه / اشعار شاعران معاصر / سیمین بهبهانی

سیمین بهبهانی

اشعار سیمین بهبهانی

یک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را /سیمین بهبهانی

  یک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را تا آب کند این دل یخ بسته‏ ی ما را    من سردم و سر دم ، تو شرر باش و بسوزان‏ من دردم و دردم ، تو دوا باش خدا را   جان را که مه آلود و …

ادامه نوشته »

دوستت می دارم و بیهوده پنهان می کنم /سیمین بهبهانی

    دوستت می دارم و بیهوده پنهان می کنم خلق می دانند و من انکار ایشان می کنم عشق بی هنگام من تا از گریبان سر کشید از غم رسوا شدن سر درگریبان میکنم دست عشقت بند زرین زد به پایم این زمان کاین سیه کاری به موی نقره …

ادامه نوشته »

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر /سیمین بهبهانی

      ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر بر من منگر تاب نگاه تو ندارم بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم ای رفته ز دل ، راست بگو !بهر چه امشب با خاطره …

ادامه نوشته »

گفتا که می بوسم تو را /سیمین بهبهانی

    گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم   گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم   گفتا که …

ادامه نوشته »

مرا هزار امید است و هر هزار تویی /سیمین بهبهانی

    مرا هزار امید است و هر هزار تویی شروع شادی و پایان انتظار تویی   بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌تو گذشت چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی   دلم ز هرچه به غیر از تو  بود خالی ماند در این سرا تو بمان ای که …

ادامه نوشته »

دلم گرفته ، ای دوست /سیمین بهبهانی

دلم گرفته ، ای دوست ! هوای گریه با من  گر از قفس گریزم ، کجا روم ، کجا ، من ؟   کجا روم ؟ که راهی به گلشنی ندانم ، که دیده برگشودم ، به کنج تنگنا ، من .   نه بسته ام به کس دل ، …

ادامه نوشته »

این که با خود می کشم هر سو، نپنداری تن است /سیمین بهبهانی

    این که با خود می کشم هر سو، نپنداری تن است گورِ گردان است و درآن آرزوهای من است    ! آتش ِ سردم که دارم جلوه ها در تیرگی چون غزالان در سیاهی دیدگانم روشن است من نه باغم، غنچه های ناز من تک دانه نیست پهنْ دشتم، لاله …

ادامه نوشته »

هرچند رفته ای و دل از ما گسسته ای /سیمین بهبهانی

  هرچند رفته ای و دل از ما گسسته ای پیوسته پیش چشم خیالم نشسته ای   ای نرگس از ملامت چشمم چه دیده ای کاین سان به بزم شاد چمن سرشکسته ای؟   با من مبند عهد که چون پیچ های باغ هرجا رسیده ، رشته ی پیوند بسته …

ادامه نوشته »

مرا هیچ دوست می داری؟ /سیمین بهبهانی

مرا هیچ دوست می داری؟     سال ها پیش ازین به من گفتی که «مرا هیچ دوست می داری؟» گونه ام گرم شد ز سرخی ی ِ شرم شاد و سرمست گفتمت «آری!»   باز دیروز جهد می کردی که ز عهد قدیم یاد آرم سرد و بی اعتنا …

ادامه نوشته »

سیمین بهبهانی / رفیق اهل دل و یار محرمی دارم

سیمین بهبهانی

رفیق اهل دل و یار محرمی دارم بساط باده و عیش فراهمی دارم   کنار جو، چمن شسته را نمی خواهم که جوی اشکی و مژگان پُر نَمی دارم   گذشتم از سر عالم، کسی چه می داند که من به گوشهء خلوت، چه عالمی دارم   تو دل نداری …

ادامه نوشته »

سیمین بهبهانی / خرمن زلف من کجا ؟ شاخه یاسمن کجا ؟

سیمین بهبهانی

خرمن زلف من کجا ؟ شاخه یاسمن کجا ؟ قهر ز من چه می کنی ٬ بهر تو همچو من کجا ؟ صحبت باغ را مکن پیش بهشت روی من سبزه ی عارضم کجا ؟ خرّمی چمن کجا ؟ لاله و من چه نسبتی ؟ ساغر او ز می تهی …

ادامه نوشته »

شعر غم انگیز فعل مجهول / سیمین بهبهانی

سیمین بهبهانی

” بچه ها صبحتان بخیر ، سلام ! درس امروز ، فعل مجهول است  فعل مجهول چیست می دانید ؟ نسبت فعل ما به مفعول است … ” در دهانم زبان چو آویزی  در تهیگاه زنگ ، می لغزید .  صوت ناسازام آنچنان که مگر  شیشه بر روی سنگ می …

ادامه نوشته »

سیمین بهبهانی / هوای گریه با من

سیمین بهبهانی

دلم گرفته ، ای دوست! هوای گریه با من گر از قفس گریزم کجا روم ، کجا من؟ کجا روم که راهی به گلشنی ندارم که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج …

ادامه نوشته »

سیمین بهبهانی / شوریده ی آزرده دل ِ بی سر و پا من

سیمین بهبهانی

شوریده ی آزرده دل ِ بی سر و پا من در شهر شما عاشق انگشت نما من دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست جانا، به خدا من… به خدا من… به خدا من شاه ِ‌همه خوبان سخنگوی غزل ساز اما به در خانه ی عشق تو گدا من یک …

ادامه نوشته »

شمشیر من همین شعر است (سیمین بهبهانی)

سیمین بهبهانی

شمشیر خویش بر دیوار آویختن نمی خواهم با خواب ناز جز در گور آمیختن نمی خواهم شمشیر من همین شعر است، پرکارتر ز هر شمشیر با این سلاح شیرین کار خون ریختن نمی خواهم جز حق نمی توانم گفت، گر سر بریدنم باید سر پیش می نهم وز مرگ پرهیختن …

ادامه نوشته »

شعری متفاوت از سیمین بهبهانی

سیمین بهبهانی

شعری متفاوت از سیمین بهبهانی : مطرب دوره گرد باز آمد نغمه زد ساز نغمه پردازش سوز آوازه خوان دف در دست شد هماهنگ ناله سازش پای کوبان و دست افشان شد دلقکِ جامه سرخ چهره سیاه تا پشیزی ز جمع بستاند از سر خویش بر گرفت کلاه گرم شد با …

ادامه نوشته »

یکی از بهترین و زیباترین شعرهای سیمین بهبهانی

سیمین بهبهانی

یکی از بهترین و زیباترین شعرهای سیمین بهبهانی :   بر من گذشتی، سر بر نکــــــــردی از عشق گفتم ، بـــــاور نکــــــــردی دل را فــــــکندم ارزان بــه پــــــایت سودای مهـرش در ســـــــر نکردی گفتم گـــــلم را می بویی از لطف حتی به قهرش پــــرپـــر نـــــکردی دیدی ســبویی پــــــــر نوش دارم …

ادامه نوشته »