رهی معیری

مجموعه اشعار رهی معیری

کوی می فروشان از رهی معیری

رهی معیری

ما نظر از خرقه پوشان بسته ایم دل به مهر باده نوشان بسته ایم جان بکوی می فروشان داده ایم در به روی خود فروشان بسته ایم بحر طوفان زا دل پر جوش ماست دیده از دریای جوشان بستهایم اشک غم در دل فرو ریزیم ما راه بر سیل خروشان …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم _داغ محرومی

ساختم با آتش دل لاله زاری شد مرا سوختم خار تعلق نوبهاری شد مرا سینه را چون گل زدم چاک اول از بی طاقتی آخر از زندان تن راه فراری شد مرا نیکخویی پیشه کن تا از بدی ایمن شوی کینه از دشمن بریدم دوستداری شد مرا هر چراغی در …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم_شمع خاموش

منع خویش از گریه و زاری نمی آید ز من طفل اشکم خویشتن داری نمی آید ز من با گل و خار جهان یک رنگم از روشندلی صبح سیمینم سیه کاری نمی آید ز من آتشی بویی ز دلجویی نمی آید ز تو چشمه ام کاری به جز زاری نمی …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم _بوسه نسیم

همراه خود نسیم صبا می برد مرا یا رب چو بوی گل به کجا می برد مرا؟ سوی دیار صبح رود کاروان شب باد فنا به ملک بقا می برد مرا با بال شوق ذره به خورشید می رسد پرواز دل به سوی خدا می برد مرا گفتم که بوی …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم _رشتهٔ هوس

ر سیاهکاری ما کم نشد ز موی سپید به ترک خواب نگفتیم و صبحدم خندید ز تیغ بازی گردون هواپرستان را نفس برید ولی رشته هوس نبرید چو مفلسی که به دنبال کیمیا گردد جهان بگشتم و آزاده‌ای نگشت پدید اگر نمی طلبی رنج نا امیدی را ز دوستان و …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم _آشیانهٔ تهی

همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا بی زبانم همزبانی همچو من باید مرا تا شوم روشنگر دلها به آه آتشین گرم خویی های شمع انجمن باید مرا رشک می آید مرا از جامه بر اندام تو با تو ای گل جای در یک پیرهن باید مرا آشیان بی طایر …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم _ سرا پا آتشم

تا قیامت می دهد گرمی به دنیا آتشم آفتاب روشنم نسبت مکن با آتشم شعله خیزد از دل بحر خروشان جای موج گر بگیرد یک نفس در هفت دریا آتشم چیست عالم آتشی با آب و خاک آمیخته من نه از خاکم نه از آبم که تنها آتشم شمع لرزان …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم _آغوش صحرا

عیبجو دلدادگان را سرزنش ها میکند وای اگر با او کند دل آنچه با ما میکند با غم جانسوز می سازد دل را مسکن من مصلحت بین است و با دشمن مدارا می کند عکس او در اشک من نقشی خیال انگیز داشت ماه سیمین جلوه ها در موج دریا می …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم _سوسن وحشی

دوش تا آتش می از دل پیمانه دمید نیمشب صبح جهانتاب ز میخانه دمید روشنی بخش حریق مه و خورشید نبود آتشی بود که از باده مستانه دمید چه غم ار شمع فرومرد که از پرتو عشق نور مهتاب ز خاکستر پروانه دمید عقل کوته نظر آهنگ نظر بازی کرد …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم _ستاره بازیگر

تاگریزان گشتی ای نیلوفری چشم از برم در غمت از لاغری چون شاخه نیلوفرم تا گرفتی از حریفان جام سیمین چون هلال چون شفق خونابهٔ دل می‌چکد از ساغرم خفته ام امشب ولی جای من دل سوخته صبحدم بینی که خیزد دود آه از بسترم تار و پود هستیم بر …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم _ساز سخن

آب بقا کجا و لب نوش او کجا؟ آتش کجا و گرمی آغوش او کجا؟ سیمین و تابناک بود روی مه ولی سیمینه مه کجا و بناگوش او کجا؟ دارد لبی که مستی جاوید می‌دهد مینای می کجا و لب نوش او کجا؟ خفتم بیاد یار در آغوش گل ولی …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم _بار گران

زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست لاله بزم آرای گلچین گشت و گل دمساز خار زین گلستان بهره بلبل فغانی بیش نیست می کند هر قطره اشکی ز داغی داستان گر چه شمعم شکوه دل را زبانی بیش نیست آنچنان دور از …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم _صفای شبنم

او را برنگ و بوی نگویم نظیر نیست گلبن نظیر اوست ولی دلپذیر نیست ما را نسیم کوی تو از خاک بر گرفت خاشاک را به غیر صبا دستگیر نیست گلبانگ نی اگر چه بود دلنشین ولی آتش اثر چو ناله مرغ اسیر نیست غافل مشو ز عمر که ساکن …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم _فریاد بی‌اثر

از صحبت مردم دل ناشاد گریزد چون آهوی وحشی که ز صیاد گریزد پروا کند از باده کشان زاهد غافل چون کودک نادان که از استاد گریزد دریاب که ایام گل و صبح جوانی چون برق کند جلوه و چون باد گریزد شادی کن اگر طالب آسایش خویشی کآسودگی از …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم _پردهٔ نیلی

رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم کار جهان به اهل جهان واگذاشتیم چون آهوی رمیده ز وحشت سرای شهر رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم ما را به آفتاب فلک هم نیاز نیست این شوخ دیده را به مسیحا گذاشتیم بالای هفت پردهٔ نیلی است جای ما پا …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم _شراب بوسه

شکسته جلوه گلبرگ از بر و دوشت دمیده پرتو مهتاب از بناگوشت مگر به دامن گل سر نهاده ای شب دوش؟ که آید از نفس غنچه بوی آغوشت میان آنهمه ساغر که بوسه می افشاند بر آتشین لب جان پرور قدح نوشت شراب بوسه من رنگ و بوی دیگر داشت …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم _ماجرای نیمشب

یافتم روشندلی از گریه های نیمشب خاطری چون صبح دارم از صفای نیمشب شاهد معنی که دل سر گشته از سودای اوست جلوه بر من کرد در خلوت سرای نیمشب در دل شب دامن دولت به دست آمد مرا گنج گوهر یافتم از گریه های نیمشب دیگرم الفت به خورشید …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم _آه آتشناک

چون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیم با گریه ساختیم و به پای توسوختیم اشکی که ریختیم به یاد تو ریختیم عمری که سوختیم برای تو سوختیم پروانه سوخت یک شب و آسود جان او ما عمر ها ز داغ جفای تو سوختیم دیشب که یار انجمن افروز غیر …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم _غنچه پژمرده

عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است هر که از سر بگذرد از فکر بالین فارغ است چرخ غارت پیشه را با بینوایان کار نیست غنچه پژمرده از ناراج گلچین فارغ است شور عشق تازه‌ای دارد مگر دل؟ کاین چنین خاطرم امروز از غمهای دیرین فارغ است خسروان …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم _اندوه دوشین

دوش چون نیلوفر از غم پیچ و تابی داشتم هر نفس چون شمع لرزان اضطرابی داشتم اشک سیمینم به دامن بود بی سیمین تنی چشم بی خوابی ز چشم نیم خوابی داشتم سایهٔ اندوه بر جانم فرو افتاده بود خاطری همرنگ شب بی آفتابی داشتم خانه از سیلاب اشکم همچو …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم _پاس دوستی

بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی دشمنیها کرد با من در لباس دوستی کوه پا بر جا گمان می‌کردمش دردا که بود از حبابی سست بنیان‌تر اساس دوستی بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را جای بیم دشمنی دارد هراس دوستی جان فدا کردیم و …

ادامه نوشته »

نغمهٔ حسرت _رهی معیری » غزلها – جلد سوم

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار پای آن سرو روان اشک روانی داشتم آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد سوم_کوی رضا

تا دامن از من کشیدی ای سر و سیمین تن من هر شب ز خونابه دل پر گل بود دامن من جانا رخم زرد خواهی جانم پر از درد خواهی دانم چه ها کرد خواهی ای شعله با خرمن من بنشین چو گل درکنارم تا بشکفد گل ز خارم ای …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد دوم_شب‌زنده‌دار

خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است خار خشک از منت ابر بهار آسوده است گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند گر نخیزد باد غوغا گر غبار آسوده است پای در دامن کشیدن …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد دوم _وفای شمع

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود می‌بینم و رویت نمی بینم هنوز بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت عم نمی گردد جدا از …

ادامه نوشته »

گیسوی شب_رهی معیری » غزلها – جلد دوم

شب این سر گیسوی ندارد که تو داری آغوش گل این بوی ندارد که تو داری نرگس که فریبد دل صاحبنظران را این چشم سخنگوی ندارد که تو داری نیلوفر سیراب که افشانده سر زلف این خرمن گیسوی ندارد که تو داری پروانه که هر دم ز گلی بوسه رباید …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد دوم

چون شفق گر چه مرا باده ز خون جگر است دل آزاده ام از صبح طربناک تر است عاشقی مایه شادی بود و گنج مراد دل خالی ز محبت صدف بی گوهر است جلوه برق شتابنده بود جلوه عمر مگذر از باده مستانه که شب در گذر است لب فروبسته …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد دوم

ما نظر از خرقه پوشان بسته ایم دل به مهر باده نوشان بسته ایم جان بکوی می فروشان داده ایم در به روی خود فروشان بسته ایم بحر طوفان زا دل پر جوش ماست دیده از دریای جوشان بستهایم اشک غم در دل فرو ریزیم ما راه بر سیل خروشان …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد دوم

در چمن چون شاخ گل نازک تنی افتاده است سایه نیلوفری بر سوسنی افتاده است چون مه روشن که تابد از حریر ابرها ساق سیمینی برون از دامنی افتاده است یک جهان دل بین که از گیسوی او آویخته یک چمن گل بین که در پیراهنی افتاده است روی گرمی …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد دوم

ر شب یار من تب است و غم سینه سوز هم تنها نه شب در آتشم ای گل که روز هم ای اشک همتی که به کشت وجود من آتش فکند آه و دل سینه سوز هم گفتم : که با تو شمع طرب تابناک نیست گفتا : که سیمگون …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد دوم

سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما تو ای ستاره خندان کجا خبر داری؟ ز ناله سحر و گریه شبانه ما چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ما نوای گرم نی از …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد دوم

چرا چو شادی از این انجمن گریزانی ؟ چو طاقت از دل بی تاب من گریزانی ؟ ز دیده ای که بود پاک تر ز شبنم صبح چرا چو اشک من ای سیمتن گریزانی ؟ درون پیرهنت گر نهان کنیم چه سود ؟ نسیم صبحی و از پیرهن گریزانی چو …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد دوم

ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است ماییم جای دیگر و او جای دیگر است چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست جز چشم دل که محو تماشای دیگر است این نه صدف ز گوهر آزادگی تهی است و آن گوهر یگانه بدریای دیگر است در ساغر طرب …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد دوم

گر شود آنروی روشن جلوه گر هنگام صبح پیش رخسارت کسی بر لب نیارد نام صبح از بنا گوش تو و زلف تو ام آمد بیاد چون دمید از پرده شب روی سیمین فام صبح نیمشب با گریه مستانه حالی داشتم تلخ شد عیش من از لبخند بی هنگام صبح …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد دوم

ما نقد عافیت به می ناب داده ایم خار و خس وجود به سیلاب داده ایم رخسار یار گونه آتش از آن گرفت کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم در جستجوی اهل دلی …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد دوم

لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد شعله دیدم سرکشی های توام آمد بیاد سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند روی و موی مجلس آرای توام آمد بیاد بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم لرزش زلف سمنسای توام آمد بیاد در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت با …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد دوم

مرغ خونین ترانه را مانم صید بی آب و دانه را مانم آتشینم ولیک بی اثرم ناله عاشقانه را مانم نه سرانجامی و نه آرامی مرغ بی آشیانه را مانم هدف تیر فتنه ام همه عمر پای بر جا نشانه را مانم با کسم در زمانه الفت نیست که نه …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد دوم

ای صبح نودمیده! بناگوش کیستی؟ وی چشمه حیات لب نوش کیستی؟ از جلوهٔ تو سینه چو گل چاک شد مرا ای خرمن شکوفه! بر و دوش کیستی؟ همچون هلال بهر تو آغوش من تهی است ای کوکب امید در آغوش کیستی؟ مهر منیر را نبود جامهٔ سیاه ای آفتاب حسن …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد دوم

بگوش همنفسان آتشین سرودم من فغان مرغ شبم یا نوای عودم من؟ مرا ز چشم قبول آسمان نمی افکند اگر چو اشک ز روشندلان نبودم من مخور فریب محبت که دوستداران را بروزگار سیه بختی آزمودم من به باغبانی بی حاصلم بخند ای برق که لاله کاشتم و خار و …

ادامه نوشته »

رهی معیری » غزلها – جلد دوم

چو گل ز دست تو جیب دریده ای دارم چو لاله دامن در خون کشیده ای دارم به حفظ جان بلا دیده سعی من بیجاست که پاس خرمن آفت رسیده ای دارم ز سرد مهری آن گل چو برگهای خزان رخ شکسته و رنگ پریده ای دارم نسیم عشق کجا …

ادامه نوشته »