خانه / اشعار شاعران بزرگ (صفحه 30)

اشعار شاعران بزرگ

ابوسعید ابوالخیر _ دی شانه زد آن ماه خم گیسو را

ابوسعید ابوالخیر

دی شانه زد آن ماه خم گیسو را بر چهره نهاد زلف عنبر بو را پوشید بدین حیله رخ نیکو را تا هر که نه محرم نشناسد او را

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _ ای دوست دوا فرست بیماران را

ای دوست دوا فرست بیماران را روزی ده جن و انس و هم یاران را ما تشنه لبان وادی حرمانیم بر کشت امید ما بده باران را

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _ تسبیح ملک را و صفا رضوان را

ابوسعید ابوالخیر

تسبیح ملک را و صفا رضوان را دوزخ بد را بهشت مر نیکان را دیبا جم را و قیصر و خاقان را جانان ما را و جان ما جانان را

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _ از زهد اگر مدد دهی ایمان را

ابوسعید ابوالخیر

از زهد اگر مدد دهی ایمان را مرتاض کنی به ترک دینی جان را ترک دنیا نه زهد دنیا زیراک نزدیک خرد زهد نخوانند آن را

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _پرسیدم ازو واسطهٔ هجران را

ابوسعید ابوالخیر

پرسیدم ازو واسطهٔ هجران را گفتا سببی هست بگویم آن را من چشم توام اگر نبینی چه عجب من جان توام کسی نبیند جان را

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _تا چند کشم غصهٔ هر ناکس را

ابوسعید ابوالخیر

تا چند کشم غصهٔ هر ناکس را وز خست خود خاک شوم هر کس را کارم به دعا چو برنمی‌آید راست دادم سه طلاق این فلک اطلس را

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _گر بر در دیر می‌نشانی ما را

ابوسعید ابوالخیر

گر بر در دیر می‌نشانی ما را گر در ره کعبه میدوانی ما را اینها همگی لازمهٔ هستی ماست خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _یا رب مکن از لطف پریشان ما را

ابوسعید ابوالخیر

یا رب مکن از لطف پریشان ما را هر چند که هست جرم و عصیان ما را ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم محتاج بغیر خود مگردان ما را

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _ هرگاه که بینی دو سه سرگردانرا

ابوسعید ابوالخیر

هرگاه که بینی دو سه سرگردانرا عیب ره مردان نتوان کرد آنرا تقلید دو سه مقلد بی‌معنی بدنام کند ره جوانمردان را

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر_منصور حلاج آن نهنگ دریا

ابوسعید ابوالخیر

منصور حلاج آن نهنگ دریا کز پنبهٔ تن دانهٔ جان کرد جدا روزیکه انا الحق به زبان می‌آورد منصور کجا بود؟ خدا بود خدا

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _ یا رب به محمد و علی و زهرا

ابوسعید ابوالخیر

باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ این درگه ما درگه نومیدی نیست صد بار اگر توبه شکستی باز آ

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر_باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ

ابوسعید ابوالخیر

باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ این درگه ما درگه نومیدی نیست صد بار اگر توبه شکستی باز آ

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_بشکافت غم این جان جگرخواره ما را

دهلوی

بشکافت غم این جان جگرخواره ما را یا رب، چه وبال آمده سیاره ما را رفتند رفیقان دل صد پاره ببردند کردند رها دامن صد پاره ما را گر همره ایشان روی، ای باد، در آن راه زنهار بجویی دل آواره ما را شبها به دل از سوز جگر می …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_آورده ام شفیع دل زار خویش را

آورده ام شفیع دل زار خویش را پندی بده دو نرگس خونخوار خویش را ای دوستی که هست خراش دلم ز تو مرهم نمی دهی دل افگار خویش را مردم که نازکی و گرانبار می شوی جانم که بر تو می فگند بار خویش را از رشک چشم خویش نبینم …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _باز خدنگ شوق زد عشق در آب و خاک ما

باز خدنگ شوق زد عشق در آب و خاک ما نطع حریف پاک شد دامن چشم پاک ما هر طرفی و قصه ای، ورچه که پوشم آستین پرده رازکی شود دامن چاک چاک ما شاهد مست بی خبر خفته، چه دارد آگهی تا همه شب چه می رود بر دل …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_ای شهسوار، نرم ترک ران سمند را

ای شهسوار، نرم ترک ران سمند را بین زیر پای دیده این مستمند را تا مردمان ترنج نبرند و دست هم یوسف رخا، کشیده ترک ران سمند را سرو بلند را نرسد دست بر سرت این دست کی رسد به تو سرو بلند را پای گریزم از شکن گیسوی تو …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ای باد، برقع برفگن آن روی آتشناک را

ای باد، برقع برفگن آن روی آتشناک را وی دیده گر صفرا کنم آبی بزن این خاک را ای دیده کز تیغ ستم ریزی همی خون دمبدم یا جان من بستان ز غم، یا جان ده این غمناک را ریزی تو خون برآستان، شویم من از اشک روان کالو ده …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ای زلف چلیپای تو، غارتگر دینها

ای زلف چلیپای تو، غارتگر دینها وی کرده گمان دهنت، دفع یقینها کافر نکند با دل من آنچه تو کردی یعنی که در اسلام روا باشد از اینها زینسان که بکشتی به شکر خنده جهانی خواهم که به دندان کشم از لعل تو کینها از ناصیه ما نشود خاک درش …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ بگذشت و نظر نکرد ما را

بگذشت و نظر نکرد ما را بگذاشت ز صبر فرد ما را با این همه شاید ار بگوید پروانه چو شمع سرد ما را! ما بی خبر از نظاره بودیم جان رفت و خبر نکرد ما را گر دیده به خاک در نریزد از دور بس است گرد ما را …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ الا دمعی سارعت والهوا

الا دمعی سارعت والهوا وقد ذاب قلبی هو والنوا اسیرست ازان میر خوبان دلم به دردی که هرگز ندیدم دوا اذا اشرق الشمش من صدغه فنعم الهوا فی جناتی هوا دلم خون شد و ناید ار باروت بر این ماجرا چشمم اینک گوا ولی الموالی علی حبه و لکنه فی …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _مهر بگشای لعل میگون را

مهر بگشای لعل میگون را مست کن عاشقان مجنون را رخ نمودی و جان من بردی اثر این بود فال میمون را دل من کشته بقای تو باد چه توان کرد حکم بی چون را از درونم نمی روی بیرون که گرفتی درون و بیرون را نام لیلی برآید اندر …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ای صبا، بوسه زن ز من در او را

دهلوی

ای صبا، بوسه زن ز من در او را ور برنجد، لب چو شکر او را چون کسی قلب بشکند که همه کس دل دهد طره دلاور او را زان نمیرند کز نظاره رویش چشم پر شد غلام و چاکر او را کعبه گر هست قبله همه عالم چه خبر …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ گذشت عمر و هنوز از تقلب و سودا

دهلوی

گذشت عمر و هنوز از تقلب و سودا نشسته ام مترصد میان خوف و رجا چو خاک بر سر راه امید منتظرم کزان دیار رساند صبا نسیم وفا برای کس چو نگردد فلک پی تقدیر عنان خویش گذارم به اقتضای قضا میان صومعه و دیر گر چه فرقی نیست چو …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ شناخت آنکه غم و محنت جدایی را

دهلوی

شناخت آنکه غم و محنت جدایی را بمیرد و نبرد سلک آشنایی را به اختیار نگردد کس از عزیزان دور ولی چه چاره کنم فرقت قضایی را مکن به شمع مه و مهر نسبت رخ دوست که فرقهاست بسی نور آشنایی را به تیغ پاره که از تن برند و …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ بهار پرده برانداخت روی نیکو را

دهلوی

بهار پرده برانداخت روی نیکو را نمونه گشت جهان بوستان مینو را یکی در ابر بهاری نگر، ز رشته صبح چگونه می گسلد دانه های لؤلؤ را سفر چگونه توان کرد در چنین وقتی ز دست چون بتوان داد روی نیکو را به باغ غرقه خونست لاله، دانی چیست؟ ز …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _شفاعت آمدم، ای دوست، دیده خود را

دهلوی

شفاعت آمدم، ای دوست، دیده خود را کز او مپوش گل نودمیده خود را رسید خیل غمت ورنه ایستد جانم کجا برم بدن غم رسیده خود را به گوش ره ندهی ناله مرا، چه کنم؟ چو ناشنیده کند کس شنیده خود را به رو سیاهی داغ حبش مکن پر رو …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _زهی بریخته بر لاله مشک سارا را

دهلوی

زهی بریخته بر لاله مشک سارا را شکسته رونق خورشید گوهر آرا را اگر ز روی تو شمع هدایتی نبود ز تیرگی که برون آورد نصارا را؟ به صیت حسن گرفت آن بت سمرقندی چو کشور دل ما خطه بخارا را به روز کشتن ازان غمزه مهلتی جستم ولی ندید …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_زمانه حله نو بست روی صحرا را

دهلوی

زمانه حله نو بست روی صحرا را کشید دل به چمن لعبتان رعنا را هوای گل ز خوشی یاد می دهد، لیکن چه سود چون تو فرامش نمی شوی ما را ز سرو بستان چندین چه می پرد بلبل مگر ندید جوانان سرو بالا را چو می خوری به سرم …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_ز دور نیست میسر نظر به روی تو ما را

دهلوی

ز دور نیست میسر نظر به روی تو ما را چه دولتی ست تعالی الله از قد تو قبا را از آنگهی که تو سلطان به ملک دل بنشستی نشاط و خواب به شبها حرام گشت گدا را ز تیغ کش به حضورم که پادشاه بتانی به دور باش فراقم …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _باز آرزوی آن بت چین می کند مرا

دهلوی

باز آرزوی آن بت چین می کند مرا معلوم شد که فتنه کمین می کند مرا می خواندم گدای خود و گویی آن زمان ملک دو کون زیر نگین می کند مرا از من مپرس کز چه دل دوست شد به باد در وی رکه بی دل و دین می …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_ آنکو شناخت گردش خورشید و ماه را

دهلوی

آنکو شناخت گردش خورشید و ماه را جوید برای خفتن خود خوابگاه را از عین اعتبار ببینم به گلرخت زیرا قیاس نیست درازی راه را ای سرفراز، تیغ اجل در قفا رسید سر راست دار، کج چه نهادی کلاه را مردم همه نگون شده جستند زیر خاک قامت ازان نکوست …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _هنگام آشتی ست بت خشمناک را

دهلوی

هنگام آشتی ست بت خشمناک را دل خوش کنیم لذت روحی فداک را از خشم بود تا به سر ابرویش گره من زان شکنجه ساخته بودم هلاک را خوش وقت آنکه گفت مرا پای من ببوس شرمنده وار بوسه زد این بنده خاک را جانا، مبر ز بنده از این …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_جان بر لب است عاشق بخت آزمای را

دهلوی

جان بر لب است عاشق بخت آزمای را دستورییی به خنده لب جانفزای را خون مرا بریز و زخونابه وا رهان خیریست، این بکن ز برای خدای را گفتی به مهر و مه نگر و ترک من بگوی این رو که داد مهر و مه خودنمای را؟ زان شوخ چون …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_دیدم بسی زمانه مردآزمای را

دهلوی

دیدم بسی زمانه مردآزمای را سازنده نیست هیچ امیر و گدای را جز باد و دم ترنم این تنگنای نیست چون غلغل تهی نفس تنگنای را چندین مکن دماغ به کافور و مشک، تر بر عاریت شناس کف عطرسای را در خود مبین به کبر که از بهر عکس کار …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران را

دهلوی

گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران را تو پیش چشم و آنگه جای گله زبان را تا دل ز من ببردی از ناله شب نخفتم ای دزد، بشنو آخر فریاد پاسبان را بگذشت از نهایت بی خوابی من، آری دشوار صبح باشد شبهای بیکران را اندیشه جهانی بر جان …

ادامه نوشته »