وحشی بافقی

مجموعه اشعار وحشی بافقی

یکی از بهترین شعرهای وحشی بافقی

یکی از بهترین شعرهای وحشی بافقی : سپهر قصد من زار ناتوان دارد که بر میان کمر کین ز کهکشان دارد جفاى چرخ نه امروز می رود بر من به ما عداوت دیرینه در میان دارد به کنج بی کسى و غربتم من آن مرغى که سنگ تفرقه دورش ز …

ادامه نوشته »

رباعیات وحشی بافقی

رباعیات وحشی بافقی : اندر ره انتظار چشمی که مراست بی نور شد و وصال تو ناپیداست من نام بگرداندم و یعقوب شدم ای یوسف من نام تو یعقوب چراست ……………………………………. آن سرو که جایش دل غم پرور ماست جان در غم بالاش گرفتار بلاست از دوری او به ناخن …

ادامه نوشته »

شعر وفای مار از وحشی بافقی

وحشی بافقی : مار ز یاری چو کفت بوسه داد داد دمش خرمن عمرت به باد تیغ من از خون تو چون رنگ بست داد تو را چشمه حیوان به دست تا تو بدانی که ز دشمن ضرر به که رسد دوستی از اهل شر حیرتم از گردن پر زور …

ادامه نوشته »

آب بقا … وحشی بافقی

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم که گر …

ادامه نوشته »

شعر محبت آمیز از وحشی بافقی

به جور، ترک محبت خلاف عادت ماست وفا مصاحب دیرینه ی محبت ماست تو و خلاف مروت خدا نگه دارد به ما جفای تو از بخت بی مروت ماست بسا گدا به شهان نرد عشق باخته‌اند به ما مخند که این رسم بد نه بدعت ماست به دیگری نگذاریم ، مرده‌ایم …

ادامه نوشته »

شب یلدا در شعر وحشی بافقی

ار فراق بستم و ، جز پای خویش را کردم وداع جملهٔ اعضای خویش را گویی هزار بند گران پاره می‌کنم هر گام پای بادیه پیمای خویش را در زیر پای رفتنم الماس پاره ساخت هجر تو سنگریزهٔ صحرای خویش را هر جا روم ز کوی تو سر بر زمین …

ادامه نوشته »

وحشی بافقی / دلم دارد به چین کاکلش سد گونه حیرانی

دلم دارد به چین کاکلش سد گونه حیرانی به عالم هیچکس یارب نیفتد در پریشانی ز ما سد جان نمی‌گیری که دشنامی دهی ز آن لب به سودای سبک‌روحان مکن چندین گرانجانی چوکان در سینه دارم رخنه‌ها از تیغ بدخویی ز پیکانهای خون آلود او پر لعل پیکانی به سد …

ادامه نوشته »

وحشی بافقی / کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را

کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را نهاده کار صعبی پیش، صبر بند فرسا را توام سررشته داری، گر پرم سوی تو معذورم که در دست اختیاری نیست مرغ بند بر پا را من از کافرنهادیهای عشق ، این رشک می‌بینم که با یعقوب هم خصمی بود جان زلیخا را …

ادامه نوشته »

وحشی بافقی / ای سرخ گشته از تو به خون روی زرد ما

ای سرخ گشته از تو به خون روی زرد ما ما را ز درد کشته و غافل ز درد ما از تیغ بی ملاحظهٔ آه ما بترس اولیست اینکه کس نشود هم نبرد ما در آه ما نهفته خزان و بهار حسن تأثیرهاست با نفس گرم و سرد ما رخش …

ادامه نوشته »

گلچینی از تک بیت های وحشی بافقی

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟ سوختم، سوختم این راز نهفتن تا کی؟ *** دل نیست  کبوتر  که چو برخاست نشنید از  گوشه  بامی که پـــریدیم ، پـــــریدیم *** در میان اشک شادی گم شدم روز وصال این چنین روزی که دیدم‌خویش را گم می‌کنم *** بکش و بسوز …

ادامه نوشته »

وحشی بافقی / دگر آن شب است امشب که ز پی سحر ندارد

دگر آن شب است امشب که ز پی سحر ندارد من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد   من و زخم تیزدستی که زد آنچنان به تیغم که سرم فتاده در خاک و تنم خبر ندارد   همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم چه کنم که …

ادامه نوشته »