خانه / اشعار شاعران بزرگ / محمد بن جمال‌الدین شیرازی

محمد بن جمال‌الدین شیرازی

اشعار عرفی شیرازی

اشعار سال نو ۱۳۹۶

دوبیتی‌ های عاشقانه

شعر درباره نوروز از سعدی شیرازی: برآمد باد صبح و بوی نوروز                  به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال          همایون بادت این روز و همه روز ****************** خیام نیشابوری: بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است بر طرف چمن …

ادامه نوشته »

مولانا

مولانا

ای رستخیز ناگهان، وی رحمت بی منتها امروز خندان آمدی، مفتاح زندان آمدی خورشید را حاجب تویی، اومید را واجب تویی در سینه ها برخاسته، اندیشه را آراسته ای روح بخش بی بَدَل، وی لذت علم و عمل ما زان دغل کژ بین شده، با بی گنه در کین شده …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی-وصل تو دوایی است که بیمارش نیست

عرفی شیرازی

  وصل تو دوایی است که بیمارش نیست حسن تو متاعی است که بازارش نیست عشق تو کمندی که گرفتارش نیست حمد تو زبانی است که گفتارش نیست

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » رباعیها

عرفی سخنت گر چه معما رنگ است وین زمزمه را به ذوق یاران جنگ است بخروش که مرغان حرم می دانند کاین نغمهٔ ناقوس کدام آهنگ است

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » رباعیها

عرفی که همیشه در سلامت رو داشت دیدم که عجب جای از آن بد خو داشت صذ بیشهٔ شعله داشت در هر بن مو صد خوشهٔ ناله بر سر هر مو داشت

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » رباعیها

آن کز نظرش حجاب صورت بر خاست بر جزو و کلش نظر به یک دیده رواست گر جوهر قطره صاف باشد یا درد در قطره چنان بجو که گویی دریاست

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » رباعیها

این ناله که در آتش خویش است کباب این گریه که در شیشهٔ خم کرده شراب مرغی است که آتش از هوا می گیرد مستی است که از خمار جوید می ناب

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » قصیده‌ها

ای متاع درد در بازار جان انداخته گوهر هر سود در جیب زیان انداخته نور حیرت در شب اوصاف تو بس همایون مرغ عقل از آشیان انداخته از کمان تا جسته در چشم تحیر کرده جا معرفت کو تیر حکمی بر نشان انداخته ای به طبع باغ کون از بهر …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

آنی که پای تا به سرت عجب طاعت است شب زنده داریت بتر از خواب غفلت است خواهی به کعبه رو کن و خواهی یه سومنات دل بد مکن که شش جهت از بهر طاعت است بیرون بود حلاوت و تلخی و مدح و ذم رد و قبول با همه …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

امید صلح از آن با شکیب ایوب است که دشمن آشتی انگیز و دوست محجوب است همین عطیه به هر حال خوشدلم دارد که هر چه رفت به عنوان خیر محسوب است تهی بساطی این عهد بین که بی من و تو زمانه نازکش و آفتاب محبوب است نسیم پیرهن …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

صد شکر که بتخانه ی اندیشه خراب است ناقوس و تبش در گرو باده ی ناب است با قسمت خود هر که تو بینی جم و دارا است محتاجی مردم همه آن سوی حساب است سیرابی و لب تشنگی از هم نشناسیم این است که آسایش ما عین عذاب است …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

صد فوج عشوه از نظر من گذشته است تا شهسوار عشوه گر من گذشته است چون نگذرد به جور که از راه تجربه بر ناله های بی اثر من گذشته است بیچاره عافیت که ز وی تا بریده ام عمرش به جستن خبر من گذشته است شادی به دستگیری من …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

مراد و خضر عنان گیر باید از چپ و راست که کج روی نکنم ور نه عزم راه خطاست عجب که باورم آید از راه اندیشی که آفتاب قیامت ز سایه ی طوبی است به ملک صدق گنه را به عفو دشمنی است جزاء جرم در این خطه جزو کاه …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

غزلی گفته ام آن باعث گفتار کجاست نوگلی چیده ام آن گوشه ی دستار کجاست یک سبو می به در صومعه آرم که دگر می فروشان بستانند که بازار کجاست خرمن آن ده دنیا به جوی گو بفروش آن که داند که سر کوچه ی خمار کجاست گام اول به …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

عشق ناوک ریز و یک مویم تهی از یار نیست باورم باید که هر مویی ز یار افگار نیست برهمن چون بست زنارم، مغان گفتند حیف کاین زمان در کافرستان عرب زنار نیست می تراود می به جام و جام می آید به لب نیست باکی گر به بزم عشق …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

نعره زد عشق دین ما بگریخت کفر نیز از کمین ما بگریخت بسکه شد ابر گریه آتشبار تخم عیش از زمین ما بگریخت در دم نزع یار غم گردیم نفس واپسین ما بگریخت باز کردیم دیده بر رخ دوست نگه شرمگین ما بگریخت زآتش دل چراغ بر کردیم سایه از …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

صد چشمه ی زهر از لب داغ دل ما ریخت غم روغن تلخی به چراغ دل ما ریخت ساقی چو می عشق تو می کرد به ساغر هر صاف که آید به ایاغ دل ما ریخت هر گرد ملالی که برفتند ز دل ها عشقت همه بر روی فراغ دل …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

گشود برقع و توفان حسن عالم سوخت متاع شادی و غم جمع بود در هم سوخت که زد به داغ دلم دامن کرشمه که باز به نیم شعله هم خان و مان مرهم سوخت فروغ حسن تو در گلشن بهشت افتاد که برگ لاله و گل در میان شبنم سوخت …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

صد شکر کز اقبال غم و لشگر آفت در مملکت عشق نشینم به خلافت هر چند که در خورد جمالت نظری نیست حیف است که پنهان بود آن حسن لطافت تا دختر رز دست در آغوش برقصید گو محتسب شهر مکن ترک ملامت هر چند که شمشیر به بیگانه نراند …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

دل چو به غم شاد زیست، مهر و وفا از او طلب غم چو گو ۰۰۰ رفت، برگ و نوا از او طلب یا به دعا غیر درد، از در ایزدی مخواه یا به طلب اگر خوشی، برگ و نوا از او طلب جون روش عهد ما، کرده فلک واژگون …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

صد قول به یک زمزمه طی می کنم امشب مستی نه به اندازه ی می می کنم امشب مجنون ترا قبله اجابت ز دعا بود هنگام دعا روی به حی می کنم امشب تا کی طلب از وادی راحت کندم دور این ناقه درین مرحله پی می کنم امشب آن …

ادامه نوشته »

عرفی شیرازی » غزلها

از بس که در معارضه دیدم مثال ها عاجز شدم ز کشمش احتمال ها با آن که هیچ مطلب ممکن روا نشد دل خوش نمی کنیم مگر از محال ها آن جاست برگ عیش که هز سو فشانده اند پروانه های سوخته پرها و بال ها مشغول درد خویش چو …

ادامه نوشته »