خانه / اشعار شاعران بزرگ / ابن اسحاق انوری

ابن اسحاق انوری

مجموعه اشعار انوری

انوری _ هرکس که ز حال من خبر یابد

هرکس که ز حال من خبر یابد بدعهدی تو به جمله دریابد بر من غم تو کمین همی سازد جانم شده گیر اگر ظفر یابد عشقت به بهانه‌ای دلم بستد ترسم که بهانهٔ دگر یابد خواهم که دمی برآورم با تو بی‌آنکه زمانه زان خبر یابد دی بنده به دل …

ادامه نوشته »

انوری _ مرا با دلبری کاری بیفتاد

مرا با دلبری کاری بیفتاد دلم را روز بازاری بیفتاد مسلمانان مرا معذور دارید دلم را ناگهان کاری بیفتاد قبای عشق مجنون می‌بریدند دلم را زان کله واری بیفتاد دلم سجادهٔ عشقش برافشاند از آن سجاده زناری بیفتاد دلم با عشق دست اندر کمر زد بسی کوشید و یکباری بیفتاد …

ادامه نوشته »

انوری _ از بس که کشیدم از تو بیداد

از بس که کشیدم از تو بیداد از دست تو آمدم به فریاد فریاد از آن کنم که آمد بر من ز تو ای نگار بیداد داد از دل پر طمع چه دارم بر خیر چرا کنم سر از داد مردی چه طلب کنم ز آتش نرمی چه طلب کنم …

ادامه نوشته »

انوری _ سخت خوشی چشم بدت دورباد

سخت خوشی چشم بدت دورباد سال و مه و روز و شبت سور باد بندهٔ زلفین تو شد غالیه خاک کف پای تو کافور باد خادم و فراش تو رضوان سزد چاکر و دربان درت حور باد عاشق محنت‌زده چون هست شاد حاسد خرم شده مهجور باد وصل تو بادا …

ادامه نوشته »

انوری _ یار ما را به هیچ برنگرفت

یار ما را به هیچ برنگرفت وانچه گفتیم هیچ درنگرفت پردهٔ ما دریده گشت و هنوز پرده از روی کار برنگرفت درنیامد ز راه دیده به دل تا دل از راه سینه برنگرفت خدمت ما به جز هبا نشمرد صحبت ما به جز هدر نگرفت جز وفا سیرت دلم نگذاشت …

ادامه نوشته »

انوری _ رایت حسن تو از مه برگذشت

رایت حسن تو از مه برگذشت با من این جور تو از حد درگذشت آتش هجر توام خوش خوش بسوخت آب اندوه توام از سر گذشت نگذرد بر هیچ کس از عاشقان آنچ دوش از عشق بر چاکر گذشت گریهٔ من شور در عالم فکند نالهٔ من از فلک برتر …

ادامه نوشته »

انوری _ باز کی گیرم اندر آغوشت

باز کی گیرم اندر آغوشت کی بیارم به دست چون دوشت هرگز آیا به خواب خواهم دید یک شبی دیگر اندر آغوشت تا بدیدم به زیر حلقهٔ زلف حلقهٔ گوش بر بناگوشت گشت یکبارگی دل ریشم حلقهٔ گوش حلقه در گوشت

ادامه نوشته »

انوری _ یار با من چون سر یاری نداشت

یار با من چون سر یاری نداشت ذره‌ای در دل وفاداری نداشت عاشقان بسیار دیدم در جهان هیچ‌کس کس را بدین خواری نداشت جان به ترک دل بگفت از بیم هجر طاقت چندین جگرخواری نداشت تا پدید آمد شراب عشق تو هیچ عاشق برگ هشیاری نداشت دل ز بی‌صبری همی …

ادامه نوشته »

انوری _ بی‌مهر جمال تو دلی نیست

بی‌مهر جمال تو دلی نیست بی‌مهر هوای تو گلی نیست بگذشت زمانه وز تو کس را جز عمر گذشته حاصلی نیست تا از چه گلی که از تو خالی در عالم آب و گل دلی نیست در دائرهٔ جهان محدث چون حادثهٔ تو مشکلی نیست در تو که رسد که …

ادامه نوشته »

انوری _ مکن ای دل که عشق کار تو نیست

مکن ای دل که عشق کار تو نیست بار خود را ببر که بار تو نیست مردی از عشق و در غم دگری گرچه این هم به اختیار تو نیست دیده راز تو فاش کرد ازآنک دیده در عشق رازدار تو نیست نوبهار آمد و جهان بشکفت زان ترا چه …

ادامه نوشته »

انوری _ در همه مملکت مرا جانیست

در همه مملکت مرا جانیست هر زمان پای‌بند جانانیست در کنارم به جای دمسازی تا سحرگه ز دیده طوفانیست در کجا می‌خورد مرا غم عشق در همه خانه‌ام یکی تا نیست یک دم از درد عشق ناساید دادم انصاف رنج‌کش جانیست گفتم او را که صبر کن که به صبر …

ادامه نوشته »

انوری _عشق تو بی‌روی تو درد دلیست

عشق تو بی‌روی تو درد دلیست مشکل عشق تو مشکل مشکلیست بی‌تو در هر خانه دستی بر سریست وز تو در هر کوی پایی در گلیست بر در بتخانهٔ حسنت کنون دست صبرم زیر سنگ باطلیست شادی وصلت به هر دل کی رسد تا ترا شکرانه بر هر غم دلیست …

ادامه نوشته »

انوری _ جانا دلم از خال سیاه تو به حالیست

جانا دلم از خال سیاه تو به حالیست کامروز بر آنم که نه دل نقطهٔ خالیست در آرزوی خواب شب از بهر خیالت حقا که تنم راست چو در خواب خیالیست بی‌روز رخ خوب تو دانم خبرت نیست کاندر غم هجران تو روزیم چو سالیست هردم به غمی تازه دلم …

ادامه نوشته »

انوری _ روی برگشتنم از روی تو نیست

روی برگشتنم از روی تو نیست که جهانم به یکی موی تو نیست زان ز روی تو نگردانم روی که به جز روی تو چون روی تو نیست هیچ شب نیست که اندر طلبت بسترم خاک سر کوی تو نیست هیچ دم نیست که بر جان و دلم داغی از …

ادامه نوشته »

انوری _ از تو بریدن صنما روی نیست

از تو بریدن صنما روی نیست زانکه چو رویت به جهان روی نیست تا تو ز کوی تو برون رفته‌ای کوی تو گویی که همان کوی نیست گرچه غمت کرد چو مویی مرا فارغم از عشق تو یک موی نیست روی ترا ماه نگویم از آنک ماه چو آن عارض …

ادامه نوشته »

انوری _ ماه چون چهرهٔ زیبای تو نیست

ماه چون چهرهٔ زیبای تو نیست مشک چون زلف گل‌آرای تو نیست کس ندیدست رخ خوب ترا که چو من بنده و مولای تو نیست کردم از دیده و دل جای ترا گرچه از دیده و جان جای تو نیست چه دهی وعدهٔ فردا که مرا دل این وعدهٔ فردای …

ادامه نوشته »

انوری _ دل بی‌تو به صدهزار زاریست

دل بی‌تو به صدهزار زاریست جان در کف صدهزار خواریست در عشق تو ز اشک دیده دل را الحق ز هزار گونه یاریست در راه تو خوارتر ز حاکم ای بخت بد این چه خاکساریست کردیم به کام دشمن ای دوست دانم که نه این ز دوستاریست هجران سیه‌گر توام …

ادامه نوشته »

انوری _ بازماندم در غم و تیمار او تدبیر چیست

بازماندم در غم و تیمار او تدبیر چیست بازگشتم عاجز اندر کار او تدبیر چیست باز خون عقل و جانم ریخت اندر عشق او دیدهٔ شوخ‌کش خونخوار او تدبیر چیست باز بار دیگرم در زیر بار غم کشید آرزوی لعل شکربار او تدبیر چیست پیش از این عمری به باد …

ادامه نوشته »

انوری _ هرکس که غم ترا فسانه‌ست

هرکس که غم ترا فسانه‌ست دستخوش آفت زمانه‌ست هرکس که غم ترا میان بست از عیش زمانه بر کرانه‌ست تو یار یگانه‌ای و بایست یار تو که همچو تو یگانه‌ست عشق تو حقیقت است ای جان معلوم دلی و در میانه‌ست در عشق تو صوفی‌ایم و ما را دیگر همه …

ادامه نوشته »

انوری _ عشق تو دل را نکو پیرایه‌ایست

عشق تو دل را نکو پیرایه‌ایست دیده را دیدار تو سرمایه‌ایست تیر مژگان ترا خون ریختن در طریق عشق کمتر پایه‌ایست از وفا فرزند اندوه ترا دل ز مادر مهربانتر دایه‌ایست بنده گشت از بهر تو دل دیده را گرچه دل را دیده بد همسایه‌ایست زان مرا وصلت به دست …

ادامه نوشته »

انوری _ جمالت بر سر خوبی کلاهست

جمالت بر سر خوبی کلاهست بنامیزد نه رویست آن که ماهست تویی کز زلف و رخ در عالم حسن ترا هم نیم شب هم چاشتگاهست بسا خرمن که آتش در زدی باش هنوزت آب خوبی زیر کاهست پی عهدت نیاید جز در آن راه کز آنجا تا وفا صد ساله …

ادامه نوشته »

انوری _ مرا دانی که بی‌تو حال چونست

مرا دانی که بی‌تو حال چونست به هر مژگان هزاران قطره خونست تنم در بند هجر تو اسیرست دلم در دست عشق تو زبونست غم عشق تو در جان هیچ کم نیست چه جای کم که هر ساعت فزونست به وجهی خون همی بارم من از دل که در عشق …

ادامه نوشته »

انوری _ هرکه چون من به کفرش ایمانست

هرکه چون من به کفرش ایمانست از همه خلق او مسلمانست روی ایمان ندیده‌ای به خدا گر به ایمان خویشت ایمانست ای پسر مذهب قلندر گیر که درو دین و کفر یکسانست خویشتن بر طریق ایشان بند که طریقت طریق ایشانست دست ازین توبه و صلاح بدار کاندرین راه کافری …

ادامه نوشته »

انوری _ عشق تو از ملک جهان خوشترست

عشق تو از ملک جهان خوشترست رنج تو از راحت جان خوشترست خوشترم آن نیست که دل برده‌ای دل در جان می‌زند آن خوشترست من به کرانی شدم از دست هجر پای ملامت به میان خوشترست دل به بدی تن زده تا به شود خوردن زهری به گمان خوشترست وصل …

ادامه نوشته »

انوری _ کار دل از آرزوی دوست به جانست

کار دل از آرزوی دوست به جانست تا چه شود عاقبت که کار در آنست کرد ز جان و جهان ملول به جورم با همه بیداد و جور جان جهانست عشوه دهد چون جهان و عمر ستاند در غم او عشوه سود و عمر زیانست عشق چو رنگی دهد سرشک …

ادامه نوشته »

انوری _ ای برادر عشق سودایی خوشست

ای برادر عشق سودایی خوشست دوزخ اندر عاشقی جایی خوشست در بیابان رهروان عشق را زاب چشم خویش دریایی خوشست غمگنان را هر زمان در کنج عشق یاد نام دوست صحرایی خوشست با خیال روی معشوق ای عجب جام زهرآلود حلوایی خوشست عمرها در رنج چون امروز و دی بر …

ادامه نوشته »

انوری _ مهرت به دل و به جان دریغست

مهرت به دل و به جان دریغست عشق تو به این و آن دریغست وصل تو بدان جهان توان یافت کان ملک بدین جهان دریغست کس را کمر وفا مفرمای کان طرف بهر میان دریغست با کس به مگوی نام تو چیست کان نام به هر زبان دریغست قدر چو …

ادامه نوشته »

انوری _ امید وصل تو کاری درازست

امید وصل تو کاری درازست امید الحق نشیبی بی‌فرازست طمع را بر تو دندان گرچه کندست تمنا را زبان باری درازست ره بیرون شد از عشقت ندانم در هر دو جهان گویی فرازست به غارت برد غمزه‌ت یک جهان جان لبت را گو که آخر ترکتازست در این ماتم‌سرا یعنی …

ادامه نوشته »

انوری _ هر شکن در زلف تو از مشک دالی دیگرست

هر شکن در زلف تو از مشک دالی دیگرست هر نظر از چشم تو سحر حلالی دیگرست ناید اندر وصف کس آن چشم و زلف از بهر آنک در خیال هرکس از هریک خیالی دیگرست هرچه دل با خویشتن صورت کند زان زلف و چشم عقل دوراندیش گوید آن مثالی …

ادامه نوشته »

انوری _ یارب چه بلا که عشق یارست

یارب چه بلا که عشق یارست زو عقل به درد و جان فکارست دل برد و جمال کرد پنهان فریاد که ظلم آشکارست گر جان منست ازو به جانم من هیچ ندانم این چکارست ناید بر من خیال او هیچ وین هم ز خلاف روزگارست کارم چو نگار نیست با …

ادامه نوشته »

انوری _ ای یار مرا غم تو یارست

ای یار مرا غم تو یارست عشق تو ز عالم اختیارست با عشق تو غم همی گسارم عشق تو غمست و غمگسارست جان و جگرم بسوخت هجران خود عادت دل نه زین شمارست جان سوختن و جگر خلیدن هجران ترا کمینه کارست در هجر ز درد بی‌قرارم کان درد هنوز …

ادامه نوشته »

انوری _ ز عشق تو نهانم آشکارست

ز عشق تو نهانم آشکارست ز وصل تو نصیبم انتظارست ز باغ وصل تو گل کی توان چید که آنجا گفتگوی از بهر خارست ولی در پای تو گشتم بدان بوی که عهدت همچو عشقم پایدارست دلم رفت و ز تو کاری نیامد مرا با این فضولی خود چه کارست …

ادامه نوشته »

انوری _ معشوقه به رنگ روزگارست

معشوقه به رنگ روزگارست با گردش روزگار یارست برگشت چو روزگار و آن نیز نوعی ز جفای روزگارست بس بوالعجب و بهانه‌جویست بس کینه‌کش و ستیزه‌کارست این محتشمیست با بزرگی گر محتشم و بزرگوارست بوسی ندهد مگر به جانی آری همه خمر با خمارست در باغ زمانه هیچ گل نیست …

ادامه نوشته »

انوری _ حسن را از وفا چه آزارست

حسن را از وفا چه آزارست که همه ساله با جفا یارست خود وفا را وجود نیست پدید وین که در عادتست گفتارست از برون جهان وفا هم نیست کاثرش ز اندرون پدیدارست چه وفا این چه ژاژ می‌گویم که ازو حسن را چه آزارست تا مصاف وفا شکسته شدست …

ادامه نوشته »

انوری _ کارم ز غمت به جان رسیدست

کارم ز غمت به جان رسیدست فریاد بر آسمان رسیدست نتوان گلهٔ تو کرد اگرچه از دل به سر زبان رسیدست در عشق تو بر امید سودی صد بار مرا زیان رسیدست هرجا که رسم برابر من اندوه تو در میان رسیدست این آب ز فرق برگذشته است وین کارد …

ادامه نوشته »

انوری _ پایم از عشق تو در سنگ آمدست

پایم از عشق تو در سنگ آمدست عقل را با تو قبا تنگ آمدست نام من هرگز نیاری بر زبان آری از نامم ترا ننگ آمدست هرچه دانی از جفا با من بکن کت زبونی نیک در چنگ آمدست هرکسی آمد به استقبال من اندهانت چند فرسنگ آمدست انوری پایت …

ادامه نوشته »

انوری _ گلبن عشق تو بی‌خار آمدست

گلبن عشق تو بی‌خار آمدست هر گلی را صد خریدار آمدست عالمی را از جفای عشق تو پای و پیشانی به دیوار آمدست حسن را تا کرده‌ای بازار تیز فتنه از خانه به بازار آمدست باز کاری درگرفتستی مگر نو گرفتی تازه در کار آمدست تا ترا جان جهان خواند …

ادامه نوشته »

انوری _ رخت مه را رخ و فرزین نهادست

رخت مه را رخ و فرزین نهادست لبت بیجاده را صد ضربه دادست چو رویت کی بود آن مه که هر مه سه روز از مرکب خوبی پیادست کجا دیدست بیجاده چنان خال که فرزین بند نعلت را پیادست ز مادر تا تو زادی کس ندیدست که یک مادر مه …

ادامه نوشته »

انوری _ ای به دیدهٔ دریغ خاک درت

ای به دیدهٔ دریغ خاک درت همه سوگند من به جان و سرت گوش را منتست بر همه تن از پی آن حدیث چون شکرت اشک چون سیم و رخ چو زر کردم از برای نثار رهگذرت مایهٔ کیمیاست خاک درت کی درآید به چشم سیم و زرت دل بی‌رحم …

ادامه نوشته »

انوری _ دل در آن یار دلاویز آویخت

دل در آن یار دلاویز آویخت فتنه اینست که آن یار انگیخت دل و دین و می و عهد و قوت رخت بر سر به یکی پای گریخت دل من باز نمی‌یابد صبر همه آفاق به غربال تو بیخت ور نمی‌یابد آن سلسله موی کار جانم به یکی موی آویخت …

ادامه نوشته »