خانه / اشعار شاعران بزرگ / محمدرضا شفیعی کدکنی

محمدرضا شفیعی کدکنی

مجموعه اشعار محمدرضا شفیعی کدکنی

شفیعی کدکنی / بر درخت زنده بی برگی چه غم

شفیعی کدکنی   گر درختی از خزان بی برگ شد یا کرخت از سورت سرمای سخت هست امیدی که ابر فرودین برگها رویاندش از فر بخت بر درخت زنده بی برگی چه غم وای بر احوال برگ بی درخت

ادامه نوشته »

شفیعی کدکنی / هیچ میدانی چرا

  شفیعی کدکنی : هیچ میدانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟   زان که بر این پرده ی تاریک این خاموشی نزدیک   آنچه میخواهم نمی بینم وآنچه می بینم نمی خواهم

ادامه نوشته »

شعر حلاج از شفیعی کدکنی (م . سرشک)

شفیعی کدکنی : در آینه دوباره نمایان شد با ابر گیسوانش در باد باز آن سرود سرخ اناالحق ورد زبان اوست تو در نماز عشق چه خواندی ؟ که سالهاست بالای دار رفتی و این شحنه های پیر از مرده ات هنوز پرهیز می کنند نام تو را به رمز …

ادامه نوشته »

از اشعار معروف شفیعیی کدکنی

-“به کجا چنین شتابان؟” گون از نسیم پرسید. -“دل من گرفته زینجا, هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟” -” همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم…” -“‌به کجا چنین شتابان؟” -“به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم…” -“سفرت به خیر اما ,تو و دوستی …

ادامه نوشته »

از اشعار دلنشین شفیعی کدکنی

ای نگاهت خنده مهتاب ها بر پرند ِ رنگ رنگ ِ خواب ها ای صفای جاودان ِهرچه هست: باغ ها ، گل ها ، سحر ها ، آب ها ای نگاهت جاودان افروخته شمع ها ، خورشیدها ، مهتاب ها ای طلوع بی زوال آرزو در صفای روشنی محراب ها …

ادامه نوشته »

شعر باران از شفیعی کدکنی

بگو به باران ببارد امشب بشوید از رخ غبار این کوچه باغ ها را که در زلالش سحر بجوید ز بی کران ها حضور ما را به جست و جوی کرانه هایی که راه برگشت از آن ندانیم من و تو بیدار و محو دیدار سبک تر از ماهتاب و …

ادامه نوشته »

از شعرهای شفیعی کدکنی

هیچ میدانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟ _زان که بر این پرده ی تاریک،     این خاموشی نزدیک، آنچه می خواهم نمی بینم، و آنچه می بینم نمی خواهم.   از دکتر شفیعی کدکنی

ادامه نوشته »

به کجا چنین شتابان / محمدرضا شفیعی کدکنی

گون از نسیم پرسید دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟ همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم به کجا چنین شتابان ؟ به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را …

ادامه نوشته »

ای نگاهت خنده مهتاب ها / شفیعی کدکنی

ای نگاهت خنده مهتاب ها بر پرند ِ رنگ رنگ ِ خواب ها ای صفای جاودان ِهرچه هست: باغ ها ، گل ها ، سحر ها ، آب ها ای نگاهت جاودان افروخته شمع ها ، خورشیدها ، مهتاب ها ای طلوع بی زوال آرزو در صفای روشنی محراب ها …

ادامه نوشته »

محمدرضا شفیعی کدکنی / هندسه عشق

 درس هندسه نخست عشقی ست سبز وعشق، درقلب سرخ وقلب، در سینه یِ پرنده ای می تپد که با دل و عشق خویش   همیشه را خرّم است. پرنده بر ساقه ایست وساقه بر شاخه ای درخت در بیشه ای وبیشه در ابر ومِه وابر و مِه گوشه ای زعالم …

ادامه نوشته »

شفیعی کدکنی / در کوی محبت به وفایی نرسیدیم

در کوی محبت به وفایی نرسیدیم رفتیم ازین راه و به جایی نرسیدیم هر چند که در اوج طلب هستی ما سوخت چون شعله به معراج فنایی نرسیدیم با آن همه آشفتگی و حسرت پرواز چون گرد پریشان به هوایی نرسیدیم گشتیم تهی از خود و در سیر مقامات چون …

ادامه نوشته »

شعر بهاری از شفیعی کدکنی و فرخ تمیمی

محمدرضا شفیعی‌کدکنی: بزرگا گیتی آرا نقش بند روزگارا ‌ای بهار ژرف به دیگر روز و دیگر سال تو می‌آیی و باران در رکابت مژده‌ی دیدار و بیداری تو می‌آیی و همراهت شمیم و شرم شبگیران و لبخند جوانه‌ها که می‌رویند از تنواره‌ی پیران تو می‌آیی و در باران رگباران صدای …

ادامه نوشته »

شفیعی کدکنی / ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران بیداری ستاره در چشم جویباران   آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران   بازا که در هوایت خاموشی جنونم فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران   ای جویبار جاری ! زین سایه برگ …

ادامه نوشته »