خانه / اشعار شاعران بزرگ / میرزا عباس فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی

مجموعه اشعار میرزا عباس فروغی بسطامی

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

نشه‌ای داده به من دست از این مطلع شاه که ننوشیده قدح بی خبر از خویشتنم دگر دهد باده کنون ساقی سیمین بدنم توبهٔ پیش به یک جرعهٔ می برشکنم» تا به پیرانه‌سرت جام دمادم بخشند ای جوان باده به من بخش که پیر کهنم مستی عشق تو را چند …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

مطربی زمزمه سر کرد سحر در گل‌زار رفتم از این غزل شاه به یک بار از کار «مجلس ما چو بهشت است در این فصل بهار خیز ای ساقی مستان قدح باده بیار باده هم چو گل احمر یا لالهٔ سرخ باده هم چو دل عاشق یا روی نگار بادهٔ …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

یک دو بیت از شاه می‌خوانم نگارا گوش کن زان که هر یک هم‌سری با در غلطان می‌کند « قد سرو آسای تو زین سان که جولان می‌کند عاشق دیوانه را سرمست و حیران می‌کند نیست از دست غمت جمعی به عالم گوییا هر کجا جمعی است زلف تو پریشان …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

شاه بیت غزل بنده سه بیت از شاه است که فروزنده‌تر از گوهر شهوار بود « دل من مایل آن لعبت فرخار بود جان من در ره آن شوخ دل آزار بود زلف مشکین خم اندر خمش از بوالعجبی تودهٔ مشک دمد طبلهٔ عطار بود مست از خانهٔ خود چون …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

تا ز شاه این پنج بیت الحق شنیدم طبع من مستغنی از در ثمین شد «عید مولود امیر المؤمنین شد عالم بالا و پایین عنبرین شد از برای مژدهٔ این عید حیدر جبرییل از آسمان اندر زمین شد پنج عنصر حیدر کرار دارد قدرت حق زان که با خاکش عجین …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

زیب غزل کردم این سه بیت ملک را تا غزلم صدر هر مراسله باشد «ده دله از بهر چیست عاشق معشوق عاشق معشوق به که یکدله باشد با گله خوش نیست روی خوب تو دیدن دیدن رویت خوش است بی گله باشد طاقت و صبرم نمانده‌ست دگر هیچ در شب …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

شاه جم جاه کلامی که بیان فرماید از کمال شرفش نقش نگین باید کرد « دل ما را ز چه رو زار و حزین باید کرد عاشقی کفر نباشد نه چنین باید کرد بادهٔ صاف به یاران کهن باید کرد نظر لطف به عشاق غمین باید کرد ما گدایان را …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

این غزل فرمودهٔ شاه است بشنو تا به مهر آید دل پرخشم و کینت «تابم از دل برد زلف عنبرینت صبرم از کف برد لعل شکرینت تنگ شکر از چه ریزد از دهانت نقرهٔ خام از چه خیزد از سرینت عارف شهر ار ببیند روی ماهت بعد از اینش سجده …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

این چار رباعی از شه تاجور است کارایش دیوان قضا و قدر است چون بنویسی دهندهٔ کام دل است چون بسرایی برندهٔ هوش سر است «امروز سوار اسب رهوار شدم از بهر شکار سوی کهسار شدم آن قدر به چنگ باز و تیهو آمد کز کثرت قتلشان در آزار شدم» …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

بگشای گوش هوش و بیا در سرای ما بشنو کلام خسرو کشورگشای ما «ساقی بیار بادهٔ سرخی برای ما تا بگذرد ز چرخ برین جای پای ما در ساکنان هفت فلک خواب و خور نماند از نالهٔ شبانه و از های های ما معشوق جام می به کفم داد و …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها

ای بهشتی رخ طوبی قد خورشید لقا بشنو این بیت خوش از خسرو جاوید لقا « تو اگر پای به دشت آری شیران دژم بگریزند ز پیش تو چو آهوی ختا» با دو زلفت سخن از مشک ختن محض غلط با دو چشمت مثل از آهوی چین عین خطا چشم …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

دل به ابروی تو ای تازه جوان باید داد بوسه بر تیغ تو باید زد و جان باید داد شمه‌ای از خط سبز تو بیان باید کرد گوشمالی به همه سبزخطان باید داد یا نباید خم ابروی تو شمشیر کشد یا به یاران همه سر خط امان باید داد به …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

تا سوی من آن چشم سیه را نگه افتاد از یک نگهش دل به بلایی سیه افتاد من بندهٔ آن خواجه که با مژدهٔ عفوش هر بنده که بر خواست به فکر گنه افتاد گردید امید دلم از ذوق فراموش هرگه که مرا دیده به امیدگه افتاد صد بار دل …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

در پای تو تا زلف چلیپای تو افتاد دلها به تظلم همه در پای تو افتاد دل در طلب خندهٔ شیرین تو خون شد جان در طمع لعل شکرخای تو افتاد کوثر به خیال لب میگون تو دم زد طوبی به هوای قد رعنای تو افتاد یک طایفه هر صبح …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

در پای تو تا زلف چلیپای تو افتاد بس دل که از این سلسله در پای تو افتاد تنها نه من افتادهٔ سر پنجهٔ عشقم بس تن که ز بازوی توانای تو افتاد هرگز نشود مشتری یوسف مصری شوریده سری کز پی سودای تو افتاد در دیدهٔ عشاق نه کم …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

بر دوش تو تا زلف زره‌پوش تو افتاد بار دل عالم همه بر دوش تو افتاد تار سر زلفت ز گران باری دل‌ها صد بار سراسیمه در آغوش تو افتاد یک سلسله دیوانهٔ آن حلقه زلفند کز بهر چه بر طرف بناگوش تو افتاد آن دل که نبوده‌ست کسی جز …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

تا دلم در خم آن زلف سیه‌نام افتاد چون غریبی است که در کشمکش شام افتاد سر ناکامی دل باختگان دانستم تا مرا کار بدان دلبر خودکام افتاد چه کنم گر نکنم پیروی باد صبا که میان من و او کار به پیغام افتاد نظر از روشنی شمس و قمر …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

فریاد که رفت خونم از یاد چون دیده به روی قاتل افتاد فرزند بشر بدین روش نیست حوری بچه‌ای تو یا پریزاد آتش به درون من کسی زد کز خانه تو را برون فرستاد تا طرهٔ پرشکن گشادی عشقم گرهی ز کار نگشاد تا دانهٔ خال تو برآید بس خرمن …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

دست در حلقهٔ آن جعد چلیپا زده‌ام دل سودازده را سلسله و پا زده‌ام عشقم آتش زد و آب مژه از سر بگذشت پی آن گوهر یک دانه به دریا زده‌ام در بر غمزهٔ طفلی سپر انداخته‌ام من که بر قلب جهان با تن تنها زده‌ام ساقیم کرده چنان مست …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

تا به در میکده جا کرده‌ام توبه ز تزویر و ریا کرده‌ام خرقهٔ تقوی به می افکنده‌ام جامهٔ پرهیز قبا کرده‌ام خواجگی از پیر مغان دیده‌ام بندگی اهل صفا کرده‌ام کام خود از مغبچگان جسته‌ام درد دل از باده دوا کرده‌ام یک دو قدح می به کف آورده‌ام رفع غم …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

پرده بگشای که من سوختهٔ روی توام حسرت اندوختهٔ طلعت نیکوی توام من نه آنم که ز دامان تو بردارم دست تیغ بردار که منت کش بازوی توام سینه چاکان محبت همه دانند که من سپر انداختهٔ تیغ دو ابروی توام نتوان کام مرا داد به دشنامی چند که همه …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

من خراب نگه نرگس شهلای توام بی خود از بادهٔ جام و می مینای توام تو به تحریک فلک فتنهٔ دوران منی من به تصدیق نظر محو تماشای توام می‌توان یافتن از بی سر و سامانی من که سراسیمهٔ گیسوی سمن‌سای توام اهل معنی همه از حالت من حیرانند بس …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

در عالم عشق تو نه کفر است و نه اسلام عشاق تو فارغ ز پرستیدن اصنام آن جا که جمال تو نه تغییر و نه تبدیل وان جا که وجود تو نه آغاز و نه انجام در مژده گذر کن که دمی در بدنش روح بر زنده نظر کن که …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

گر نه زلفش پی شبیخون است پس چرا حال دل دگرگون است درد شیرین دوای فرهاد است غم لیلی نشاط مجنون است صبر در چنگ شوق مغلوب است عقل در کار عشق مفتون است چون ننالم که تیغ بر فرق است چون نگریم که بخت وارون است خون من ریخت …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

تو و آن قامتی که موزون است من و این طالعی که وارون است تو و آن طره‌ای که مفتول است من و این دیده‌ای که مفتون است تو و آن پیکری که مطبوع است من و این خاطری که محزون است تو و آن پنجه‌ای که رنگین است من …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

میان گبر و مسلمان از آن سرافرازم که زلف و روی تو آیات کفر و دین من است به عرصه‌ای که درآیند خیل سوختگان منم که داغ تو آرایش جبین من است فتاده تا نظرم بر کمان ابروی تو چه دیده‌ها که ز هر گوشه در کمین من است از …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

کار من تا به زلف یار من است صد هزاران گره به کار من است هر کجا روز تیره‌ای بینی دست پرورد روزگار من است شادمانی به شدمن ارزانی تا غم دوست دوستدار من است ناصح تیره‌دل چنان داند که محبت به اختیار من است آن که در هیچ جا …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

همه جا جلوهٔ آن صاحب وجه حسن است همه کس بستهٔ آن زلف شکن بر شکن است رخ افروخته‌اش خجلت ماه فلک است قد افراخته‌اش غیرت سرو چمن است بهر قربانی آن چشم سیه باید ریخت خون هر آهوی مشکین که به دشت ختن است گر نیارد به نظر سیم …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

قاعدهٔ قد تو فتنه به پا کردن است مشغلهٔ زلف تو بستن و واکردن است خرمی صحن باغ با تو خرامیدن است فرخی صبح عید با تو صفا کردن است هر که به ناچار کرد از سر کویت سفر منزلش اول قدم رو به قفا کردن است چون نکند چشم …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

شیوهٔ خوش منظران چهره نشان دادن است پیشهٔ اهل نظر دیدن و جان دادن است چون به لبش می‌رسی جان بده و دم مزن نرخ چنین گوهری نقد روان دادن است خواهی اگر وصل یار از غم هجران منال ز آن که وصول بهار تن به خزان دادن است چشم …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

چنان ز وحشت عشقت دلم هراسان است که اولین نفسم جان سپردن آسان است اگر به جان منت صدهزار فرمان است خلاف رای تو کردن خلاف امکان است میان به کشتن من بسته‌ای و خرسندم که در میانه نخستین حجاب ما جان است به عشق زلف و رخت فارغم ز …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

پیام باد بهار از وصال جانان است بیار باده که هنگام مستی جان است قدم به کوچهٔ دیوانگی بزن چندی که عقل بر سر بازار عشق حیران است وجود آدمی از عشق می‌رسد به کمال گر این کمال نیابی، کمال نقصان است بقای عاشق صادق ز لعل معشوق است حیات …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

شربتی در دو لعل جانان است که خیالش مفرح جان است از پی قتل مردم دانا تیغ در دست طفل نادان است می‌توان یافتن ز زخم دلم کاین جراحت نه کار پیکان است قتل‌گاهی است کوی او کان جا زخم بیداد و تیغ پنهان است دلم از نالهٔ شعله در …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

امشب ز روی مهر مهی در سرای ماست کز یمن مقدمش سر مه زیر پای ماست ای عشق پا به تارک جمشید سوده‌ایم تا سایهٔ‌تو بر سر خورشیدسای ماست ما از ازل رضا به قضای خدا شدیم زان تا ابد رضای قضا در رضای ماست عهدی نبسته‌ایم که در هم …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

کف بر کف جانانه و لب بر لب جام است در دور سپهر آن چه دلم خواست به کام است آنجا که بناگوش تو شامم همه صبح است و آنجا که سر زلف تو صبحم همه شام است من سجده کنم بر تو اگر عین گناه است من باده خورم …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

مرگ بر بالین وجانان غافل است جان بدین سختی سپردن مشکل است سینه‌ام مجروح و زخمم کاری است حسرتم جانکاه و دردم قاتل است هر که داند لذت شمشیر دوست بر هلاک خویشتن مستعجل است شربت مرگ از برای عاشقان صحت کامل، شفای عاجل است از کمند عشق نتوان شد …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

تا دیدن آن ماه فروزنده محال است فیروزی‌ام از اختر فرخنده محال است تا زلف پراکندهٔ او جمع نگردد جمعیت دل‌های پراکنده محال است تا از همه شیرین دهنان چشم نپوشی بوسیدن آن لعل شکرخنده محال است مشکل که به دستم رسد آن لعل گهر بار بر دست گدا گوهر …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

تا حلقهٔ زنجیر دل آن زلف دراز است درهای جنون بر من سودازده باز است شور دل فرهاد شکر خندهٔ شیرین تاج سر محمود و کف پای ایاز است چشمی که تویی شاهد او محو تماشا جایی که تویی قبلهٔ او گرم نماز است زان عمر من و زلف تو …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

ترک چشمش که مست و مخمور است خون ما گر بریخت معذور است کوی معشوق عرصهٔ محشر بانگ عشاق نغمهٔ صور است خسرو عشق چون به قهر آید صبر مغلوب و عقل مقهور است همه از زورمند در حذرند من ز سرپنجه‌ای که بی‌زور است با وجود بلای عشق خوشم …

ادامه نوشته »

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

تا خانهٔ تقدیر بساط چمن آراست نشنید کس از سروقدان یک سخن راست هر جا گذری اشک من از دیده پدیدار هر سو نگری روی وی از پرده هویداست ماییم و جهانی که نه بیم است و نه امید ماییم و نگاری که نه زیر است و نه بالاست ماییم …

ادامه نوشته »