شیخ بهایی

مجمموعه اشعار شیخ بهایی

تمنای وصال_شیخ بهایی

تا کی   به  تمنای     وصال    تو  یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه خواهد بسر آید غم    هجران تو  یا نه؟ ای تیر غمت را   دل    عشاق  نشانه جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه شیخ بهائی

ادامه نوشته »

به روی مستمندی در بسته باز کردن_شیخ بهایی

همه روز روزه بودن ، همه شب نماز کردن همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن پی طاعت و زیارت به نجف مقیم گشتن به مضاجع و مراقد سفر دراز کردن به مساجد و …

ادامه نوشته »

از بهترین های شیخ بهایی

شیخ بهایی : مستزاد هرگز نرسیده‌ام من سوخته جان، روزی به امید وز بخت سیه ندیده‌ام، هیچ زمان، یک روز سفید قاصد چو نوید وصل با من می‌گفت، آهسته بگفت در حیرتم از بخت بد خود که چه سان؟ این حرف شنید دوبیتی های شیخ بهایی یکی دیوانه‌ای را گفت: …

ادامه نوشته »

شعری ماندگار از شیخ بهایی

شیخ بهایی : ساقیا بده جامی زان شراب روحانی تا دمی بیاسایم زین حجاب ظلمانی بهر امتحان ای دوست ، گر طلب کنی جان را آن چنان برافشانم ، کز طلب خجل مانی بی وفا نگار من می کند به کار من خنده های زیر لب ، عشوه های پنهانی …

ادامه نوشته »

شعر نان و پنیر از شیخ بهایی

هر یک از موجود، با طوری وجود بهر او موجود شد، انسان نمود بود امر ممکنی از ممکنات در ازل ممتاز از غیرش به ذات بود اما بودنی علمی و بس حد علم ارچه نشد مفهوم کس مأخذ کل، قدرت بی‌منتهی است بی‌کم و بی‌کیف و أین و متی است …

ادامه نوشته »

از رباعیات شیخ بهایی

این راه زیارت است، قدرش دریاب از شدت سرما، رخ از این راه متاب شک نیست که با عینک ارباب نظر برفش پر قو باشد و خارش، سنجاب ///////////////////// دی پیر مغان، آتش صحبت افروخت ایمان مرا دید و دلش بر من سوخت از خرقهٔ کفر، رقعه‌واری بگرفت آورد و …

ادامه نوشته »

شعر مستزاد از شیخ بهایی

هرگز نرسیده‌ام من سوخته جان، روزی به امید وز بخت سیه ندیده‌ام، هیچ زمان، یک روز سفید قاصد چو نوید وصل با من می‌گفت، آهسته بگفت در حیرتم از بخت بد خود که چه سان؟ این حرف شنید

ادامه نوشته »