خانه / اشعار شاعران بزرگ / شاه نعمت الله ولی

شاه نعمت الله ولی

مجموعه اشعار شاه نعمت الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی » ترجیعات

آفتابی درآمد از در و بام گشت روشن سرای جان به تمام جان ما جام بود و جانان می جام چون باده گشت و جانان جام نور خورشید عشق بر دل تافت محو شد سایه و نماند ظلام ساقی عشق ساغر می داد مست گشتیم از آن مدام مدام مائی …

ادامه نوشته »

شاه نعمت‌الله ولی » ترجیعات

در موج و حباب و آب دریاب آن آب در این حباب دریاب ما را به کف آر عارفانه خوش ساغر پرشراب دریاب بر دیدهٔ ما نشین زمانی آن لعبت بی حجاب دریاب هر برگ گلی که رو نماید در عارض او گلاب دریاب خوش روشنی است در شب و …

ادامه نوشته »

شاه نعمت‌الله ولی » ترجیعات

تا لوای حیدری بر طارم خضرا زدند کوس غرّش بر فراز عالم اعلا زدند تا که در خلوت سرای لی مع الله شد مقیم ساکنان درگهش زان دم ز او ادنی زدند جود او مفتاح موجودات کردند آنگهی قفل حیرت بر زبان نطق هر گویا زدند سرفرازان در هوای خاک …

ادامه نوشته »

شاه نعمت‌الله ولی » مثنویات

ساقی مستیم و جام می به دست می خورند از جام ما رندان مست ملک میخانه سبیل ما بود آید اینجا هر که او ما را بود هر کجا رندیست ما را محرم است هرکجا جامیست با ما همدم است صورت او مظهر معنی ماست این و آن دو شاهد …

ادامه نوشته »

شاه نعمت‌الله ولی » مثنویات

در دو عالم جز یکی موجود نیست ور تو گوئی هست آن مقصود نیست با خیال دیگری گر سرخوشی خوش خوشی جام شرابی می کشی هر خیالی را که می بینی به خواب نقش او باشد چو بُرداری نقاب اصل جوهر دان و گوهر فرع او اصل و فرع ما …

ادامه نوشته »

شاه نعمت‌الله ولی » مثنویات

گرنه ای باطل بیا و حق پرست از مقید بگذر و مطلق پرست حق وجود است و یکی می دانمش گر چه باطل را عدم می خوانمش چون یکی اندر یکی باشد یکی در وجود آن یکی نبود شکی یک وجود است و کمالش بی شمار در دو عالم آن …

ادامه نوشته »

شاه نعمت‌الله ولی » مثنویات

یک حقیقت در دو مظهر رو نمود دو نمود اما حقیقت دو نبود یک وجود است و کمالاتش بسی سر این نکته نداند هر کسی معنیت معشوق و صورت عاشق است ور به گردانی سخن هم صادق است گر بگوئی جام و می هر دو یکیست در حقیقت حق بود …

ادامه نوشته »

شاه نعمت‌الله ولی » مثنویات

چشم ما تا عین او را دیده است در نظر ما را چو نور دیده است این عجب بنگر که عینی در ظهور می نماید این همه اعیان چو نور عین عاشق عین معشوق وی است عین بی معشوق و بی عاشق کی است عین او بنگر به عین نور …

ادامه نوشته »

شاه نعمت‌الله ولی » مثنویات

خوش بگو ای یار بسم الله بگو هرچه می جوئی ز بسم الله بجو سم جامع جامع اسما بود صورت این اسم عین ما بود در مقام جمع روشن شد چو شمع آنچه مخفی بود اندر جمع جمع جلمهٔ اسما به اعیان رو نمود صد هزار اسما مسمی یک وجود …

ادامه نوشته »

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات

از ازل تا ابد خواند مرا یار من محروم کی ماند مرا من به غیر او نکردم التفات حضرت او نیک می داند مرا عاقبت تاج سر شاهان شوم گر به خاک راه بنشاند مرا یک مس بی او نخواهم زد دگر تا دمی از خویش بستاند مرا رو بدان …

ادامه نوشته »

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات

خار بی کنگر چه کار آید مرا راه بی رهبر چه کار آید مرا گر نباشد مرتضی با من رفیق خدمت قنبر چه کار آید مرا عیسی مریم همی جویم به جان بندگی خر چه کار آید مرا گر نه سر باشد فدای پای او دردسر بر سر چه کار …

ادامه نوشته »

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات

  ظهور سلطنت عشق او است در دو سرا در آن سرا قدمی نه در آن سرا به سرآ چو او است در دو سرا غیر او نمی بینم منم که از دل و جان عاشقم به هر دو سرا جمال او است که در دو آینه نماند روی نظر …

ادامه نوشته »

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات

ذوق اگر داری در این دریا درآ عاشقانه خوش بیا با ما برآ گر بیابی گوشهٔ میخانه ای کی کنی رغبت به ملک دو سرا جملهٔ درها به تو بگشوده اند تو ز هر بابی که می خواهی درآ جنت و حوری از آن زهدان جام دُرد دَرد عشق او …

ادامه نوشته »

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات

رند مستی جو دمی با او برآ از در میخانهٔ ما خوش درآ مجلس ما را غنیمت می شمر زانکه اینجا خوشتر از هر دو سرا جام می بستان و مستانه بنوش قول ما می گو سرودی می سرا خوش خراباتی و خم می سبیل ما چنین مست و تو …

ادامه نوشته »

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات

ما به عین تو دیده ایم تو را وز همه برگزیده ایم تو را عاشقانه یگانه در شب و روز در کش خود کشیده ایم تو را نور چشمی و در نظر داریم ما به عین تو دیده ایم تو را به وجود آفریده ای ما را به ظهور آورده …

ادامه نوشته »

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات

عارفی کو بُود ز آل عبا خواه گو خرقه پوش و خواه قبا جان معنی طلب نه صورت تن تن بی جان چه می کند دانا باده می نوش و جام را می بین تا تن و جان تو بود زیبا گرچه حق ظاهر است کی بیند دیدهٔ دردمند نابینا …

ادامه نوشته »

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات: نعمت الله است دائم با خدا نعمت از الله کی باشد جدا در دل و دیده ندیدم جز یکی گر چه گردیدم بسی در دو سرا میل ساخل کی کند بحری چو شد غرقه در دریای بی پایان ما ما نوا از بینوائی یافتیم گر …

ادامه نوشته »

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات

هر چه گفتم عیان شود به خدا پیر ما هم جوان شَود به خدا در میخانه را گشاد یقین ساقی عاشقان شود به خدا هر چه گفتم همه چنان گردید هر چه گویم همان شود به خدا از سر ذوق این سخن گفتم بشنو از من که آن شود به …

ادامه نوشته »

پیشبینی های شگفت انگیز شاه نعمت الله ولی

پیشبینی های شگفت انگیز شاه نعمت الله ولی دیوان شاه نعمت الله ولیّ ، پیر طریقت حافظ که در موردش سروده است آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟ دیوانی است که تمامی نسخه های چاپی آن چه قبل از انقلاب …

ادامه نوشته »

گلچین اشعار شاه نعمت الله ولی

دل به دلبر گر سپاری دل بری دل بری کن تا بیابی دلبری هرکه انسانست از این سان خوانمش آن چنان انسان بسی به از پری از سر سر در گذر چون عاشقان عشقبازی نیست کار سرسری گر بیاری جام می یابی ز ما هر چه آری نزد ما آن …

ادامه نوشته »