خانه / اشعار شاعران بزرگ / سلمان ساوجی

سلمان ساوجی

مجموعه اشعار سلمان ساوجی

مجموعه اشعار سلمان ساوجی

زلف و رخسار تو را شام و سحر چون خواند؟ هر که یک حرف سیاهی ز سپیدی داند   می‌کنم ترک هوای سر زلف تو و باز باد می‌آید و این سلسله می‌جنباند   اشک من آنچه ز زار دل من می‌گوید راست می‌گوید و از دیده سخن می‌راند   …

ادامه نوشته »

مجموعه اشعار سلمان ساوجی

مجموع درونی که پریشان تو باشد آزاد اسیری که به زندان تو باشد   دانی سر و سامان ز که باید طلبیدن؟ زان شیفته کو بی سر و سامان تو باشد   من همدم بادم گه و بیگاه که با باد باشد که نسیمی ز گلستان تو باشد   ای …

ادامه نوشته »

مجموعه اشعار سلمان ساوجی

از کوی مغان نیم شبی ناله ی نی خاست زاهد به خرابات مغان آمد و می خواست   ما پیرو آن رهروانیم، که ما را چون نی بنمایند به انگشت ره راست     من کعبه و بتخانه نمی دانم و دانم کانجا که تویی کعبه ی ارباب دل آنجاست  …

ادامه نوشته »

مجموعه اشعار سلمان ساوجی

ما را بجز خیالت، فکــری دگر نباشد در هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد   کی شبروان کویت آرند ره به سویت عکســـی ز شمع رویت، تا راهبر نباشد   مـــا با خیال رویت، منزل در آب و دیده کردیم تــــا کسی را، بر مــــا گذر نباشد   هرگز بدین …

ادامه نوشته »

بهترین شعر سلمان ساوجی

ما را بجز خیالت، فکری دگر نباشد در هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد کی شبروان کویت آرند ره به سویت عکسی ز شمع رویت، تا راهبر نباشد ما با خیال رویت، منزل در آب و دیده کردیم تا کسی را، بر ما گذر نباشد هرگز بدین طراوت، سرو و …

ادامه نوشته »

قطعه ای طنز از سلمان ساوجی

سلمان ساوجی : دادند اشتری دو سه نواب شه مرا شادان شدم از آنکه مرا چارپا بسی است عقلم به طنز می‌گفت انظر الی الابل کاندر ابل عجایب صنع خدا بسی است دیدم ضعیف جانوری مثل عنکبوت گفتم کزین متاع مرا در سرا بسی است پرسیدمش چه جانوری گفت من …

ادامه نوشته »

چند رباعی از سلمان ساوجی

جز نقش تو در نظر نیامد مارا جز کوی تو رهگذر نیامد ما را خواب ار چه خوش آید همه را در عهدش حقا که به چشم در نیامد ما را   با باد، دلم گفت که بادا بادا با یار بگو و هر چه بادا بادا کآن کس که …

ادامه نوشته »