خانه / اشعار شاعران بزرگ / رکن‌الدین اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی مراغه‌ای

مجموعه اشعار رکن‌الدین اوحدی مراغه‌ای

اوحدی _ نیست در آبگینه آتش و آب

اوحدی

نیست در آبگینه آتش و آب باده‌شان رنگ می‌دهد، دریاب باده نیز اندر اصل خود آبیست کآفتابش فروغ بخشد و تاب ز آب بی رنگ شد عنب موجود وز عنب شیره وز شیره شراب زین منازل نکرده آب گذار هیچ کس را نکرد مست خراب باش، تا رنگ و بوی …

ادامه نوشته »

اوحدی _ نوبهارست و دل پر هوس و بادهٔ ناب

اوحدی

نوبهارست و دل پر هوس و بادهٔ ناب حبذا روی نگار و لب کشت و سر آب صبح برخیز و بر گل به صبوحی بنشین چون به آواز خوش مرغ درآیی از خواب عیش نیکوست کسی را که تواند کردن ای توانای خردمند، چه داری؟ دریاب اگر آن زلف تو …

ادامه نوشته »

اوحدی _ سخت به حالم از تو من، ای مدد حال بیا

اوحدی

سخت به حالم از تو من، ای مدد حال بیا فال به نام تو زدم، ای تو مرا فال بیا عهد من از یاد مهل، تا نشوم خوار و خجل نامه فرستادم و دل، بنگر و در حال بیا عاشق دیوانه شدم، وز همه بیگانه شدم بر در می‌خانه شدم، …

ادامه نوشته »

اوحدی _ ای سفر کرده، دلم بی‌تو بفرسود،بیا

اوحدی

ای سفر کرده، دلم بی‌تو بفرسود،بیا غمت از خاک درت بیشترم سود، بیا سود من جمله ز هجر تو زیان خواهد شد گر زیانست درین آمدن از سود، بیا مایهٔ راحت و آسایش دل بودی تو تا برفتی تو دلم هیچ نیاسود بیا ز اشتیاق تو در افتاد به جانم …

ادامه نوشته »

اوحدی _ باد سهند بین که : برین مرغزارها

اوحدی

باد سهند بین که : برین مرغزارها چون می‌کند ز نرگس و لاله نگارها؟ در باغ رو، که دست بهار از سر درخت بر فرقت از شکوفه بریزد نثارها ساقی، میان ببند که هنگام عشرتست می در پیالها کن و گل در کنارها نتوان شکایت ستم روزگار کرد گر من …

ادامه نوشته »

اوحدی _ رخ خوب خویشتن را بچه پوشی از نظرها؟

اوحدی

رخ خوب خویشتن را بچه پوشی از نظرها؟ که به حسرت تو رفتن بدو دیده خاک درها برت آمدیم یک دم، ز برای دست بوسی چو ملول گشتی از ما، ببریم درد سرها تو به ناز خفته هرشب، ز منت خبر نباشد که زخون دیده گریم ز غمت به رهگذرها …

ادامه نوشته »

اوحدی _ ای نرگس تو فتنه و در فتنه خوابها

اوحدی

ای نرگس تو فتنه و در فتنه خوابها زلف تو حلقه حلقه و در حلقه تابها حوران جنت ار به کمالت نگه کنند در رو کشند جمله ز شرمت نقابها دست قضا چو نسخهٔ خوبان همی نبشت روی تو اصل بود و دگر انتخابها گر پرتوی ز روی تو در …

ادامه نوشته »

اوحدی _ حلوای نباتست لبت، پسته دهانا

اوحدی

حلوای نباتست لبت، پسته دهانا در باغ گلی نیست به رخسار تو مانا زیر لبت ازوسمه نقطهاست، چه روشن؟ گرد رخت از مشک زقمهاست چه خوانا؟ گفتم: نتوانی دل شهری بربودن نی، چون نتوانی، که شگرفی و توانا؟ بس گوشه نشینی که ز هجر تو بنالد این ناله به گوشت …

ادامه نوشته »

اوحدی _ پرده بر انداخت ز رخ یار نهان گشتهٔ ما

اوحدی

پرده بر انداخت ز رخ یار نهان گشتهٔ ما نوبت اقبال برد بخت جوان گشتهٔ ما تن همه جان گشت چو او باز به دل کرد نظر باخته شد در نظری آن تن جان گشتهٔ ما گرچه گران بار شدیم از غم آن ماه ولی هم سبک انداخته شد بار …

ادامه نوشته »

اوحدی _ مرادم ار چه نخواهد روا شدن ز شما

اوحدی

مرادم ار چه نخواهد روا شدن ز شما به فال نیک ندارم جدا شدن ز شما مگر اجل برهاند مرا ز عشق، ارنه به زندگی نتوانم رها شدن ز شما اگر ز خوی شما داشتی خبر دل من عجب نداشتمی بی‌وفا شدن ز شما ازین صفت که بی‌یگانگی همی کوشید …

ادامه نوشته »

اوحدی _ ای پرتو روح‌القدس تابان ز رخسار شما

اوحدی

ای پرتو روح‌القدس تابان ز رخسار شما نور مسیحا در خم زلف چو زنار شما هم لفظتان انجیل خوان، هم لهجتان داودسان سر حواریون نهان در بحر گفتار شما شماس ازان رخ جفت غم، مطران پریشان دم بدم قسیس دانا نیز هم بیچاره در کار شما اعجاز عیسی در دو …

ادامه نوشته »

اوحدی _ از ما به فتنه سرمکش، ای ناگزیر ما

اوحدی

از ما به فتنه سرمکش، ای ناگزیر ما که آمیزشیست مهر ترا با ضمیر ما ما قصه‌ای که بود نمودیم و عرضه داشت تا خود جواب آن چه رساند بشیر ما نی‌نی ، به پیک و نامه چه حاجت؟ که حال دل دانم که نانوشته بخواند مشیر ما ای باد …

ادامه نوشته »

اوحدی _ چو آشفته دیدی که شد کار ما

اوحدی

چو آشفته دیدی که شد کار ما نگشتی دگر گرد بازار ما میزار ما را، که کار خطاست دلیری نمودن به آزار ما به فریاد ما گر چنین می‌رسی به گردون رسد نالهٔ زار ما دل ما ننالیدی از چشم تو اگر جور کردی به مقدار ما بجز ما نخواهد …

ادامه نوشته »

اوحدی_ تو مشغولی به حسن خود، چه غم داری ز کار ما؟

اوحدی

تو مشغولی به حسن خود، چه غم داری ز کار ما؟ که هجرانت چه می‌سازد همی با روزگار ما؟ چه ساغرها تهی کردیم بر یادت: که یک ذره نه ساکن گشت سوز دل، نه کمتر شد خمار ما به هر جایی که مسکینی بیفتد دست گیرندش ولی این مردمی ها …

ادامه نوشته »

اوحدی _ ای غم عشق تو یار غار ما

اوحدی

ای غم عشق تو یار غار ما جز غمت خود کس نزیبد یار ما کار ما با غم حوالت کرده‌ای نی، به این‌ها برنیاید کارما در ازل جان دل به مهرت داد و این تا ابد مهریست بر رخسار ما ما همان اقرار اول می‌کنیم گر دو گیتی می‌کنند انکار …

ادامه نوشته »

اوحدی _ ای چراغ چشم توفان بار ما

اوحدی

ای چراغ چشم توفان بار ما بیش ازین غافل مباش از کار ما هر زمانی در به روی ما مبند گر چه کوته دیده‌ای دیوار ما شکر آن که خواب می‌گیرد به شب رحمتی بر دیدهٔ بیدار ما ای که با هر کس چو گل بشکفته‌ای بیش ازین نتوان نهادن …

ادامه نوشته »

اوحدی _ نه هفته‌ایست، نه ماهی، که رفته‌ای زبر ما

اوحدی

نه هفته‌ایست، نه ماهی، که رفته‌ای زبر ما نهفته نیست کزین غم چه دیده چشم تر ما زمان ما به سر آورد درد عشق تو، جانا هنوز تا غم هجران چه آورد به سر ما؟ بدان کمر نرسد دست من، ولی برساند محبت تو سرشک دو دیده بر کمر ما …

ادامه نوشته »

اوحدی _ دراز شد سفر یار دور گشتهٔ ما

اوحدی

دراز شد سفر یار دور گشتهٔ ما فغان ازین دلی بی‌او نفور گشته ما به آن رسید که توفان بر آیدم بدو چشم ز سوز سینه همچون تنور کشته ما بخواند راوی مستان به صوت داودی ز شوق او سخن چون زبور گشته ما؟ چه بودی آنکه چو حوری در …

ادامه نوشته »

اوحدی _ دلم در دام عشق افتاد هیلا

اوحدی

دلم در دام عشق افتاد هیلا فتاده هر چه بادا باد هیلا چو دل را در غمش فریادرس نیست مرا از دست دل فریاد هیلا بر آب چشم من کشتی برانید که توفان در جهان افتاد هیلا بده ساقی، چو کشتی ساغر می به یاد دجلهٔ بغداد هیلا منم وامق، …

ادامه نوشته »

اوحدی _ با که گویم سرگذشت این دل سرگشته را؟

اوحدی

با که گویم سرگذشت این دل سرگشته را؟ راز سر گردان عاشق پیشهٔ غم کشته را؟ آب چشم من ز سر بگذشت و می‌گویی: بپوش چون توان پوشیدن این آب ز سر بگذشته را؟ جان شیرین منست آن لب، بهل تا می‌کشد در غم روی خود این فرهاد مجنون گشته …

ادامه نوشته »

اوحدی _ چون کژ کنی به شیوه به سر بر کلاه را

اوحدی

چون کژ کنی به شیوه به سر بر کلاه را زلف و رخ تو طیره کند مشک و ماه را یزدان هزار عذر بخواهد ز روی تو فردا که هیچ عذر نباشد گناه را نشگفت پای ما که بر آید به سنگ غم زیرت که احتیاط نکردیم راه را دارم …

ادامه نوشته »

اوحدی _ نمیرد هر که در گیتی تو باشی یادگار او را

اوحدی

نمیرد هر که در گیتی تو باشی یادگار او را چراغی کش تو باشی نور با مردن چه کار او را؟ اگر نه دامن از گوهر بریزد چون فلک شاید که هر صبحی تو برخیزی چو خورشید از کنار او را دلم لعل لبت بر دست، اگر پوشیده می‌داری من …

ادامه نوشته »

اوحدی _آن سیه چهره که خلقی نگرانند او را

اوحدی

آن سیه چهره که خلقی نگرانند او را خوبرویان جهان بنده به جانند او را دلبرانی که به خوبی بنشانند امروز جای آنست که بر دیده نشانند او را دامنش پاک ز عارست و دلش پاک ز عیب پاکبازان جهان بنده از آنند او را گر در افتد به کفم …

ادامه نوشته »

اوحدی _زخمی، که بر دل آید ، مرهم نباشد او را

اوحدی

زخمی، که بر دل آید ، مرهم نباشد او را خامی که دل ندارد این غم نباشد او را گفتی که: دل بدوده، من جان همی فرستم زیرا که با چنان رخ دل کم نباشد او را عیسی مریم از تو گر باز گردد این دم این مرده زنده کردن …

ادامه نوشته »

اوحدی _آخر، ای ماه پری پیکر، که چون جانی مرا

اوحدی

آخر، ای ماه پری پیکر، که چون جانی مرا در فراق خویشتن چندین چه رنجانی مرا؟ همچو الحمدم فکندی در زبان خاص و عام لیک خود روزی بحمدالله نمی‌خوانی مرا ای که در خوبی به مه مانی چه کم گردد زتو گر بری نزدیک خود روزی به مهمانی مرا؟ دست …

ادامه نوشته »

اوحدی _ غم عشقت، ای پسر، بسوزد همی مرا

اوحدی

غم عشقت، ای پسر، بسوزد همی مرا ترا گر خبر شدی نبدی غمی مرا دمم می‌دهی که: من بیابم دمی دگر گره بر دمم زدی، رها کن دمی مرا به نام تو زیستم همه عمر و خود ز تو نه بر دست نامه‌ای، نه بر لب نمی‌مرا مکن بیش ازین …

ادامه نوشته »

اوحدی _ به خرابات برید از در این خانه مرا

اوحدی

به خرابات برید از در این خانه مرا که دگر یاد شراب آمد و پیمانه مرا دل دیوانه به زنجیر نبستن عجبست که به زنجیر ببندد دل دیوانه مرا؟ می بیارید و تنم را بنشانید چو شمع پیش آن شمع و بسوزید چو ویرانه مرا همچو گنجیست درین عالم ویران …

ادامه نوشته »

اوحدی _ دود از دلم برآمد، دادی بده دلم را

اوحدی

دود از دلم برآمد، دادی بده دلم را در بر رخم چه بندی؟ بگشای مشکلم را پایم به گل فروشد، تا چند سر کشیدن؟ دستی بزن برآور این پای در گلم را دستم چو شد حمایل در گردن خیالت پنهان کن از رقیبان دست حمایلم را بردند پیش قاضی از …

ادامه نوشته »

اوحدی _ حاشا! که جز هوای تو باشد هوس مرا

اوحدی

حاشا! که جز هوای تو باشد هوس مرا یا پیش دل گذار کند جز تو کس مرا در سینه بشکنم نفس خویش را به غم گر بی‌غمت ز سینه بر آید نفس مرا فریاد من ز درد دل و درد دل ز تست دردم ببین وهم تو به فریاد رس …

ادامه نوشته »

اوحدی_ چون نیست یار در غم او هیچ کس مرا

اوحدی

چون نیست یار در غم او هیچ کس مرا ای دل، تو دست گیر و به فریاد رس مرا سیر آمدم ز عیش، که بی‌دوست میکنم بی او چه باشد؟ ازین عیش بس مرا از روزگار غایت مطلوب من کسیست و آنگه کسی، که نیست جزو هیچ کس مرا ای …

ادامه نوشته »

اوحدی _ به خرابات گرو شد سر و دستار مرا

اوحدی

به خرابات گرو شد سر و دستار مرا طلبم کن ز خرابات و به دست آر مرا بفغانند مغان از من و از زاری من شاید از پیر مغان هم ندهد بار مرا ساخت اندر دل ما یار خراباتی جای ز خرابات به جایی مبر، ای یار، مرا اندر آمد …

ادامه نوشته »

اوحدی _ گر وصل آن نگار میسر شود مرا

اوحدی

گر وصل آن نگار میسر شود مرا از عمر باک نیست، که در سر شود مرا تسخیر روی او به دعا می‌کند دلم تا آفتاب و ماه مسخر شود مرا روزی که کاسهٔ سرم از خاک پر کنند از بوی او دماغ معطر شود مرا آن نور هر دودیده اگر …

ادامه نوشته »

اوحدی _ ای زیر زلف عنبرین پوشیده مشکین خال را

اوحدی

ای زیر زلف عنبرین پوشیده مشکین خال را فرخنده باشد دم بدم روی تو دیدن فال را باری گر از درد تو من زاری کنم، عذرم بنه چون بار مستولی شود مسکین کند حمال را روزی همی باید مرا، مانند ماهی، تا درآن پیش تو تقریری دهم شرح شب چون …

ادامه نوشته »

اوحدی _ اگر یک سو کنی زان رخ سر زلف چو سنبل را

اوحدی

اگر یک سو کنی زان رخ سر زلف چو سنبل را ز روی لاله رنگ خود خجالت‌ها دهی گل را مرا پیش لب لعل تو سربازیست در خاطر اگر چه پیش روی تو سربازیست کاکل را رخ و زلف تو بس باشد ز بهر حجت و برهان اگر دعوی کند …

ادامه نوشته »

اوحدی _پیش‌آر، ساقی، آن می چون زنگ را

اوحدی

پیش‌آر، ساقی، آن می چون زنگ را تا ما براندازیم نام و ننگ را امشب زرنگ می برافروز آتشی تا رنگ پوش ما بسوزد رنگ را بی‌روی او چون عود می‌سوزد تنم مطرب، تو نیز آخر بساز آن چنگ را با فقیه از عقل می‌گوید سخن عقلی نبودست این فقیه …

ادامه نوشته »

اوحدی _ مطرب، چو بر سماع تو کردیم گوش را

اوحدی

مطرب، چو بر سماع تو کردیم گوش را راهی بزن، که ره بزند عقل و هوش را ابریشمی بساز و ازین حلقه پنبه کن نقل حضور صوفی پشمینه پوش را جامی بیار، ساقی، از آن بادهای خام وز عکس او بسوز من نیم جوش را بر لوح دل نقوش پریشان …

ادامه نوشته »

اوحدی _ باز کی بینم رخ آن ماه مهر افروز را؟

اوحدی

باز کی بینم رخ آن ماه مهر افروز را؟ گل رخ سیمین بر دل دزد عاشق سوز را؟ دولت پیروز اگر بنشاندش بار دگر در بر من، شکر گویم دولت پیروز را گر رسیدم از لبش روزی به کام دل، رواست زانکه شبها از خدا می‌خواستم این روز را همچو …

ادامه نوشته »

اوحدی _ دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟

اوحدی

دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟ کافران را دل نرمست و ترا نیست چرا؟ بر درت سگ وطنی دارد و ما را نه، که چه؟ به سگانت نظری هست و بمانیست چرا؟ هر که قتلی بکند کشته بهایی بدهد تو مرا کشتی و امید بها نیست چرا؟ خون …

ادامه نوشته »

اوحدی _چون ندیدم خبری زین دل رنجور ترا

اوحدی

چون ندیدم خبری زین دل رنجور ترا در سپردم به خدا، ای ز خدا دور، ترا شاد نابوده ز وصل تو من و نابوده توجفا کرده و من داشته معذور ترا صورت پاک ترا از نظر پاک مپوش که به جز دیدهٔ پاکان ندهد نور ترا گر ز دیدار تو …

ادامه نوشته »

اوحدی _ در چرخ کن چو عیسی زین جا رخ طلب را

اوحدی

در چرخ کن چو عیسی زین جا رخ طلب را و آنجا درست گردان پیوند ابن و اب را گویا شود پیاپی با دل مسیح جانت چون مریم ار ببندی روزی دو کام و لب را با چشم تو چو گردی رطل‌اللسان به یادش از چوب خشک برخود ریزان کنی …

ادامه نوشته »