رودکی

مجموعه اشعار رودکی

اشعار برگزیده رودکی

رودکی 2

گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور بزنم نعره ولیکن ز تو بینم هنرا اثر میر نخواهم که بماند به جهان میر خواهم که بماند به جهان در اثرا هر کرا رفت، همی باید رفته شمری هر کرا مرد، همی باید مرده شمرا

ادامه نوشته »

مردم نتوان کشت/رودکی

رودکی 2

مردم نتوان کشت چون تیـغ به دست آری، مردم نتوان کُشت نزدیـک خداوند بدی نیـست فرا مُشت ایـن تیـغ نه از بهر ستمکاران کردند انگور نه از بهر نبیـذ است به چرخشت عیـسی به رهی دیـد یـکی کشته فتاده حیـران شد و بگرفت به دندان سرانگشت گفتا که که را …

ادامه نوشته »

جهان فسانه و باد/رودکی

رودکی 2

جهان فسانه و باد شاد زی با سیـاه چشمان، شاد که جهان نیـست جز فسانه و باد ز آمده شادمان ببایـد بود وز گذشته نکرد بایـد یـاد من و آن جعد موی غالیـه بوی من و آن ماهروی حور نژاد نیـکبخت آن کسی که داد و بخورد شوربخت آن که …

ادامه نوشته »

سرای سپنج/رودکی

رودکی 2

سرای سپنج به سرای سپنج مهمان را دل نهادن همیـشگی نه رواست زیـر خاک اندرونت بایـد خفت گر چه اکنونت خواب بر دیـباست با کسان بودنت چه سود کند که به گور اندرون شدن تنهاست یـار تو زیـر خاک مور و مگس چشم بگشا، ببیـن، کنون پیـداست آنکه زلفیـن و …

ادامه نوشته »

بسا کسا که به روز تو آرزومند است/رودکی

رودکی 2

بسا کسا که به روز تو آرزومند است زمانه پندی آزادوار داد مرا زمانه، چون نگری، سر به سر همه پند است به روز نیـک کسان گفت تا تو غم نخوری بسا کسا که به روز تو آرزومند است زمانه گفت مرا: خشم خویـش دار نگاه که را زبان نه …

ادامه نوشته »

اشعار برگزیده رودکی

رودکی 2

ای آنکه غمگنی وسزاواری وندر نهان سرشک همی باری از بهر آن کجا برم نامش ترسم زبخت انده و دشواری رفت آنکه رفت، و آمد آنک آمد بود آنچه بود، خیـره چه غم داری؟! هموار کرد خواهی گیـتی را؟ گیـتی است« کی پذیـرد همواری؟ مستی مکن که نشنود اومستی زاری …

ادامه نوشته »

مردی نبود فتاده را پای زدن

رودکی: گر بر سر نفس خود امیری، مردی بر کور و کر، ار نکته گیری، مردی مردی نبود فتاده را پای زدن گر دست فتاده ای بگیری، مردی *** نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود حال من از اقبال تو فرخنده شود وز غیر تو هر جا سخن آید …

ادامه نوشته »

از بهترین شعرهای رودکی

رودکی : آن گرنج و آن شکر برداشت پاک وندر آن دستار آن زن بست خاک باز کرد از خواب زن را نرم و خوش گفت: دزدانند و آمد پای پش آن زن از دکان فرود آمد چو باد پس فلرزنگش به دست اندر نهاد شوی بگشاد آن فلرزش، خاک …

ادامه نوشته »