رهی معیری

گنجینه دل – رهی معیری

رهی معیری

چشم فروبسته اگر وا کنی درتو بود هر چه تمنا کنی عافیت از غیر نصیب تو نیست غیر تو ای خسته طبیب تونیست از تو بود راحت بیمار تو نیست به غیر از تو پرستار تو همدم خود شو که حبیب خودی چاره خود کن که طبیب خودی غیر که …

ادامه نوشته »

بهشت آرزو – رهی معیری

رهی معیری

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست اسیر گریهٔ بی‌اختیار خویشتنم فغان که در کف من اختیار باید و نیست چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست چو صبحدم نفسم بی‌غبار باید و نیست مرا ز بادهٔ نوشین نمی‌گشاید …

ادامه نوشته »

کوی می فروشان از رهی معیری

رهی معیری

ما نظر از خرقه پوشان بسته ایم دل به مهر باده نوشان بسته ایم جان بکوی می فروشان داده ایم در به روی خود فروشان بسته ایم بحر طوفان زا دل پر جوش ماست دیده از دریای جوشان بستهایم اشک غم در دل فرو ریزیم ما راه بر سیل خروشان …

ادامه نوشته »

آب بقا کجا و لب نوش او کجا – رهی معیری

رهی معیری

آب بقا کجا و لب نوش او کجا ؟ آتش کجا و گرمی آغوش او کجا ؟ سیمین و تابنک بود روی مه ولی سیمینه مه کجا و بناگوش او کجا ؟ داد لبی که مستی جاوید می دهد مینای می کجا و لب نوش او کجا ؟ خفتم بیاد …

ادامه نوشته »

داغ محبت – رهی معیری

رهی معیری

نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم و گر پرسی چه می‌خواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم نمی‌خواهم که با سردی چو گل خندم ز بیدردی دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه می‌ریزد من از ساقی …

ادامه نوشته »

شعر سنگ مزار – رهی معیری

رهی معیری

الا ای رهگذر کز راه یاری قدم بر تربت ما میگذاری در اینجا شاعری غمناک خفته است رهی در سینه این خاک خفته است فرو خفته چو گل با سینه چاک فروزان آتشی  در سینه خاک  بنه مرهم ز اشکی داغ ما را بزن آبی بر این آتش خدا را …

ادامه نوشته »

رهی معیری – بی دردان

رهی معیری

در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای آخر به یک پیمانه …

ادامه نوشته »

سایه گیسو – رهی معیری

رهی معیری

ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی؟ یا خرمن عبیری یا پار سوسنی؟ سوسن نه‌ای که بر سر خورشید افسری گیسو نه‌ای که بر تن گلبرگ جوشنی زنجیر حلقه حلقه آن فتنه گستری شمشاد سایه گستر آن تازه گلشنی بستی به شب ره من مانا که شبروی بردی ز ره …

ادامه نوشته »

رهی معیری – ز جام آینه گون پرتو شراب دمید

رهی معیری

ز جام آینه گون پرتو شراب دمید خیال خواب چه داری ؟ که آفتاب دمید درون اشک من افتاد نقش اندامش به خنده گفت : که نیلوفری ز آب دمید ز جامه گشت پدیدار گوی سینه او ستاره ای ز گریبان ماهتاب دمید کشید دانه امید ما سری از خاک …

ادامه نوشته »

رهی معیری – لاله داغدیده

رهی معیری

لاله داغدیده را مانم کشت آفت رسیده را مانم دست تقدیر از تو دورم کرد گل از شاخ چیده را مانم نتوان بر گرفتنم از خاک اشک از رخ چکیده را مانم پیش خوبانم اعتباری نیست جنس ارزان خریده را مانم برق آفت در انتظار من است سبزه نو دمیده …

ادامه نوشته »

رهی معیری / به روی سیل گشادیم راه خانه ی خویش

رهی معیری

به روی سیل گشادیم راه خانه ی خویش به دست برق سپردیم آشیانه ی خویش مرا چه حد که زنم بوسه آستین ترا همین قدر تو مرانم ز آستانهٔ خویش به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را به دست خویش که آتش زند به خانهٔ خویش مخوان حدیث …

ادامه نوشته »

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی – رهی معیری

رهی معیری

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم تا آتش جانم را بنشینی و …

ادامه نوشته »

رهی معیری – اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

رهی معیری

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر …

ادامه نوشته »

شام بی سحر از شاعران – رهی معیری و رضا خادمه مولوی

رهی معیری

چه رفته است که امشب سحر نمی آید؟ شب فراق به پایان مگر نمی آید؟ جمال یوسف گل چشم باغ روشن کرد ولی ز گمشده من خبر نمی آید شدم به یاد تو خاموش، آنچنان که دگر فغان هم از دل سنگم به در نمی آید تو را بجز به …

ادامه نوشته »

تک بیتی / رهی معیری

رهی معیری

نه باک از دشمنان باشد، نه بیم از آسمان ما را خداوندا، نگه دار از بلای دوستان ما را از محبت نیست، گر با غیر، آن بدخو نشست تا مرا از رشک سوزد، در کنار او نشست ای که پس از هلاک من، پای نهی به خاک من از دل …

ادامه نوشته »