خانه / اشعار شاعران بزرگ / رضی الدین آرتیمانی

رضی الدین آرتیمانی

مجموعه اشعار رضی الدین آرتیمانی

شش غزل زیبا از رضی‌الدین آرتیمانی

  زهی طروات حسن و کمال نور و صفا که از جمال تو بیناست چشم نابینا کدام خوب علم گشت در جهان به وفا تو از مقولهٔ خوبان عالمی حاشا بهار عشق دل از دیده مبتلا گردید هر آن وفا که توبینی بلاست بر سر ما زدوده‌اند حریفان ز دل …

ادامه نوشته »

بهترین رباعیات رضی الدین آرتیمانی

در دین حق ار نبوده‌ای مادر زا این چشم ببند و چشم دیگر بگشا بشناخت تو را هر آنکه دور از من دید چون قبله که پیدا شود از قبله نما …………. شوخی که تمام پای بستم او را بی منت جام و باده مستم او را گفتا مپرستید بغیر …

ادامه نوشته »

رضی الدین آرتیمانی / الهی سوختم بی‌غم الهی

  الهی سوختم بی‌غم الهی کرامت کن نم اشکی و آهی چه اشک، اشکی که چون ریزد ز مژگان شود دامان ازو رشک گلستان چه آه آهی که چون از دل زند سر بسوزاند دل یاقوت احمر، دل بی‌عشق بر جان بس گران است سر بی‌شور مشتی استخوان است تو …

ادامه نوشته »

رضی الدین آرتیمانی / گوهر عشق

آنچنان داده عشق جوش مرا که ز سر رفته عقل و هوش مرا عقل کلی شده فراموشم بسکه مالیده عشق گوش مرا نه چنانم ز مستی دوشین که کشیدن توان به دوش مرا در خروشم ز شور چون دریا نتوان ساختن خموش مرا عاقبت می‌پرستی تو رضی می فروشد به …

ادامه نوشته »

رضی الدین آرتیمانی / نقابی بر افکن ز پی امتحان را

رضی الدین آرتیمانی : نقابی بر افکن ز پی امتحان را که تا بینی از جان لبالب جهان را چو در جلوه آیی بدین شوخ و شنگی برقص اندر آری زمین و زمان را بروی زمین مهروار ار بخندی بزیر زمین درکشی آسمان را من از حسرت رویش از هوش …

ادامه نوشته »

فصل پاییز در شعر رضی الدین آرتیمانی

نقابی بر افکن ز پی امتحان را که تا بینی از جان لبالب جهان را چو در جلوه آیی بدین شوخ و شنگی برقص اندر آری زمین و زمان را بروی زمین مهروار ار بخندی بزیر زمین درکشی آسمان را من از حسرت رویش از هوش رفتم خدایا شکیبی تماشاکنان …

ادامه نوشته »

جاه دنیا سر بسر نوک سنان و خنجر است/رضی الدین ارتیمانی

جاه دنیا سر بسر نوک سنان و خنجر است پا بدین ره کی نهد آنرا که چشمی بر سر است سر به بالین چون نهد آنرا که دردی در دلست خواب شیرین چون کند آن را که شوری در سر است هفت کشور گشتم و درمان دردم کس نکرد یا …

ادامه نوشته »

رضی الدین آرتیمانی / خرابات و حرم غیر در و دیوار است

داند آنکس که ز دیدار تو برخوردار است که خرابات و حرم غیر در و دیوار است ای که در طور ز بیحوصلگی مدهوشی دیده بگشای که عالم همه‌گی دیدار است همه پامال تو شد خواه سرو خواهی جان و آنچه در دست من از توست همین پندار است از …

ادامه نوشته »