خانه / اشعار شاعران بزرگ / خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی

مجموعه اشعار خواجوی کرمانی

از غزل های معروف خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی : پیش صاحب‌نظران ملک سلیمان بادست بلکه آنست سلیمان که ز ملک آزادست آنکه گویند که برآب نهادست جهان مشنو ای خواجه که چون درنگری بر بادست هر نفس مهر فلک بر دگری می‌افتد چه توان کرد چون این سفله چنین افتادست دل درین پیرزن عشوه گر دهر …

ادامه نوشته »

از بهترین شعرهای خواجوی کرمانی

از بهترین شعرهای خواجوی کرمانی بگوئید ای رفیقان ساربان را که امشب باز دارد کاروان را چو گل بیرون شد از بستان چه حاصل زغلغل بلبل فریاد خوان را اگر زین پیش جان میپروریدم کنون بدرود خواهم کرد جان را بدار ای ساربان محمل که از دور ببینم آن مه …

ادامه نوشته »

شعری از خواجوی کرمانی

یکی از بهترین غزلیات خواجوی کرمانی : آب آتش میبرد خورشید شب‌پوش شما میرود آب حیات از چشمهٔ نوش شما شام را تا سایبان روز روشن دیده‌ام تیره شد شام من از صبح سحرپوش شما در شب تاریک خورشیدم در آغوش آمدی همچو زلف ار بودمی یک شب در آغوش …

ادامه نوشته »

بوی بهار از خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی : این بوی بهاراست که از صحن چمن خاست یا نکهت مشک است کز آهوی ختن خاست انفاس بهشت است که آید به مشامم یا بوی اویس است که از سوی قرن خاست این سرو کدام است که در باغ روان شد وین مرغ چه نام است که …

ادامه نوشته »

خواجوی کرمانی / مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را

خواجوی کرمانی : مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را در آبگون ساغر فکن آن آب آتش رنگ را جام صبوحی نوش کن قول مغنی گوش کن درکش می و خاموش کن فرهنگ بی‌فرهنگ را عامان کالانعام را در کنج خلوت ره مده الا ببزم عاشقان خوبان شوق …

ادامه نوشته »

خواجوی کرمانی / آن نقش بین که فتنه کند نقش‌بند را

آن نقش بین که فتنه کند نقش‌بند را و آن لعل لب که نرخ شکستت قند را پندم مده که تا بشنیدم حدیث دوست در گوش من مجال نماندست پند را چون از کمند عشق امید خلاص نیست رغبت بود بکشته شدن پای بند را آنرا که زور پنجهٔ زور …

ادامه نوشته »

خواجوی کرمانی / رام را گر برگ گل باشد

رام را گر برگ گل باشد نبیند ویس را ور سلیمان ملک خواهد ننگرد بلقیس را زندهٔ جاوید گردد کشته شمشیر عشق زانکه از کشتن بقا حاصل شود جرجیس را جان بده تا محرم خلوتگه جانان شوی تا نمیرد کی به جنت ره دهند ادریس را گرنه در هر جوهری …

ادامه نوشته »

خواجوی کرمانی / مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را

مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را در آبگون ساغر فکن آن آب آتش رنگ را جام صبوحی نوش کن قول مغنی گوش کن درکش می و خاموش کن فرهنگ بی‌فرهنگ را عامان کالانعام را در کنج خلوت ره مده الا ببزم عاشقان خوبان شوق شنگ را ساقی …

ادامه نوشته »

خواجوی کرمانی / دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا

دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا که نماندست کنون طاقت بیداد مرا راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست اشک ازین واسطه از چشم بیفتاد مرا هرگز از روز جوانی نشدم یکدم شاد مادر دهر ندانم به چه میزاد مرا دامنم دجلهٔ بغداد شد از حسرت آن که …

ادامه نوشته »

خواجوی کرمانی / یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا

یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا یاد باد آنکه ز نظارهٔ رویت همه شب در مه چارده تا روز نظر بود مرا یاد باد آنکه ز رخسار تو هر صبحدمی افق دیده پر از شعلهٔ خور بود مرا یاد …

ادامه نوشته »

خواجوی کرمانی / ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را

ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را می پرستانیم در ده بادهٔ گلفام را زاهدانرا چون ز منظوری نهانی چاره نیست پس نشاید عیبت کردن رند درد آشام را احتراز از عشق میکردم ولی بیحاصلست هر که از اول تصور میکند فرجام را من ببوی دانهٔ خالش بدام افتاده‌ام …

ادامه نوشته »

خواجوی کرمانی / ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را

ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را وین جامهٔ نیلی ز من بستان و در ده جام را چون بندگان خاص را امشب به مجلس خوانده‌ئی در بزم خاصان ره مده عامان کالانعام را خامی چو من بین سوخته و آتش ز جان افروخته گر پخته‌ئی خامی …

ادامه نوشته »

خواجوی کرمانی / مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا

مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا چون شدم صید تو بر گیر و نگهدار مرا اگرم زار کشی می‌کش و بیزار مشو زاریم بین و ازین بیش میازار مرا چون در افتاده‌ام از پای و ندارم سر خویش دست من گیر و دل خسته بدست آر مرا بی …

ادامه نوشته »