خانه / اشعار شاعران بزرگ / خاقانی شروانی

خاقانی شروانی

مجموعه اشعار خاقانی شروانی

در این عهد از وفا بوئی نمانده است

در این عهد از وفا بوئی نمانده است به عالم آشنارویی نمانده است جهان دست جفا بگشاد آوخ وفا را زور بازویی نمانده است چه آتش سوخت بستان وفا را که از خشک و ترش بویی نمانده است فلک جائی به موی آویخت جانم کز آنجا تا اجل مویی نمانده …

ادامه نوشته »

آگه نه‌ای که بر دلم از غم چه درد خاست

خاقانی

آگه نه‌ای که بر دلم از غم چه درد خاست محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست بر سینه داغ واقعه نقش‌الحجر بماند وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست هم سنگ …

ادامه نوشته »

اهل بر روی زمین جستیم نیست

اهل بر روی زمین جستیم نیست اهل بر روی زمین جستیم نیست عشق را یک نازنین جستیم نیست زین سپس بر آسمان جوئیم اهل زان که بر روی زمین جستیم نیست برنشین ای عمر و منشین ای امید کاشنائی همنشین جستیم نیست خرمگس برخوان گیتی صف زده است یک مگس …

ادامه نوشته »

کار گیتی را نوائی مانده نیست

خاقانی

کار گیتی را نوائی مانده نیست کار گیتی را نوائی مانده نیست روز راحت را بقایی مانده نیست زان بهار عافیت کایام داشت یادگار اکنون گیایی مانده نیست وحشتی دارم تمام از هرکه هست روشنم شد کشنایی مانده نیست دل ازین و آن گریزان می‌شود زانکه داند با وفایی مانده …

ادامه نوشته »

کار عشق از وصل و هجران درگذشت

خاقانی

کار عشق از وصل و هجران درگذشت کار عشق از وصل و هجران درگذشت درد ما از دست درمان درگذشت کار، صعب آمد به همت برفزود گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت در زمانه کار کار عشق توست از سر این کار نتوان درگذشت کی رسم در تو که رخش …

ادامه نوشته »

انصاف در جبلت عالم نیامده است

خاقانی

انصاف در جبلت عالم نیامده است انصاف در جبلت عالم نیامده است راحت نصیب گوهر آدم نیامده است از مادر زمانه نزاده است هیچکس کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است از موج غم نجات کسی راست کو هنوز بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است از ساغر زمانه …

ادامه نوشته »

پای گریز نیست که گردون کمان‌کش است

خاقانی

پای گریز نیست که گردون کمان‌کش است جای فزاع نیست که گیتی مشوش است ماویز در فلک که نه بس چرب مشرب است برخیز از جهان که نه بس خوب مفرش است چون مار ارقم است جهان گاه آزمون کاندر درون کشنده و بیرون منقش است با خویشتن بساز و …

ادامه نوشته »

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست

خاقانی

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست گوئی اندر کشور ما بر نمی‌خیزد وفا یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست خون به خون می‌شوی کز راحت نشانی مانده نیست خود به خود می ساز …

ادامه نوشته »

رویم ز گریه بین چو گلین کاه زیر آب

خاقانی

رویم ز گریه بین چو گلین کاه زیر آب از شرم روی توست رخ ماه زیر آب ماهی تنی و می‌کنی از اشک من گریز نه ماهیان کنند وطن گاه زیر آب نی نی توراست عذر که مشک و میی بهم نی مشک و می شود آنگاه زیر آب تخم …

ادامه نوشته »

ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب

خاقانی

ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب خاطر آسوده ازین گردش ایام بخسب به ریا خواب چو زاهد نبود بیداری چند جامی بکش از بادهٔ گلفام بخسب در هوای چمن ای مرغ گرفتار منال شب دراز است دمی در …

ادامه نوشته »

به یکی نامهٔ خودم دریاب

خاقانی

به یکی نامهٔ خودم دریاب به یکی نامهٔ خودم دریاب به دو انگشت کاغذم دریاب به فراقی که سوزدم کشتی به پیامی که سازدم دریاب درد من بر طبیب عرض مکن تو مسیح منی خودم دریاب کارم از دست شد ز دست فراق دست در دامنت زدم دریاب من از …

ادامه نوشته »

مست تمام آمده است بر در من نیم شب

خاقانی

مست تمام آمده است بر در من نیم شب مست تمام آمده است بر در من نیم شب آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع …

ادامه نوشته »

دل پیشکش تو جان نهاده است

خاقانی

دل پیشکش تو جان نهاده است دل پیشکش تو جان نهاده است عشقت به دل جهان نهاده است جان گر همه با همه دلی داشت با عشق تو در میان نهاده است تا نام تو بر زبان بیفتاد دل مهر تو بر زبان نهاده است اندک سخنی زبانت را عذر …

ادامه نوشته »

گر مدعی نه‌ای غم جانان به جان طلب

خاقانی

گر مدعی نه‌ای غم جانان به جان طلب گر مدعی نه‌ای غم جانان به جان طلب جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس برگ هوا بساز و نثار از روان طلب دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دل و …

ادامه نوشته »

سر به عدم درنه و یاران طلب

خاقانی

سر به عدم درنه و یاران طلب سر به عدم درنه و یاران طلب بوی وفا خواهی ازیشان طلب بر سر عالم شو و هم جنس جوی در تک دریا رو و مرجان طلب مرکز خاکی نبود جای تو مرتبهٔ گنبد گردان طلب مائدهٔ جان چو نهی در میان جان …

ادامه نوشته »

درد زده است جان من میوهٔ جان من کجا

خاقانی

درد زده است جان من میوهٔ جان من کجا درد زده است جان من میوهٔ جان من کجا درد مرا نشانه کرد درد نشان من کجا دوش ز چشم مردمان اشک به وام خواستم این همه اشک عاریه است اشک روان من کجا او ز من خراب دل کرد چو …

ادامه نوشته »

اری فی‌النوم ما طالت نواها

خاقانی

اری فی‌النوم ما طالت نواها اری فی‌النوم ما طالت نواها زمانا طاب عیشی فی هواها به جامی کز می وصلش چشیدم همی دارد خمارم در بلاها عرانی السحر ویحک ما عرانی رعاها الصبر ویلی ما رعاها به بوسه مهر نوش او شکستم شکست اندر دلم نیش جفاها بدت من حبها …

ادامه نوشته »

ای پار دوست بوده و امسال آشنا

خاقانی

ای پار دوست بوده و امسال آشنا ای پار دوست بوده و امسال آشنا وی از سزا بریده و بگزیده ناسزا ای سفته در وصل تو الماس ناکسان تا کی کنی قبول، خسان را چو کهربا چند آوری چو شمس فلک هر شبانگهی سر بر زمین خدمت یاران بیوفا آن …

ادامه نوشته »

گرنه عشق او قضای آسمانستی مرا

خاقانی

گرنه عشق او قضای آسمانستی مرا گرنه عشق او قضای آسمانستی مرا از بلای عشق او روزی امانستی مرا گر مرا روزی ز وصلش بر زمین پای آمدی کی همه شب دست از او بر آسمانستی مرا گرنه زلف پرده سوز او گشادی راز من زیر این پرده که هستم …

ادامه نوشته »

بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را

خاقانی

بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به خراج هر دو عالم، گهری فرست …

ادامه نوشته »

به زبان چرب جانا بنواز جان ما را

خاقانی

به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو به کران برد زمانه غم بی‌کران ما را به دو چشم آهوی تو که به دولت تو …

ادامه نوشته »

خاقانی

خاقانی

خاقانی افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شَروان – ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و …

ادامه نوشته »

خاقانی _ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا

ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا به زیر زلف تو هر موی مسکنی است مرا برای آنکه ز غیر تو چشم بردوزم به جای هر مژه بر چشم سوزنی است مرا ز بسکه بر سر کوی تو اشک ریخته‌ام ز لعل در بر هر سنگ دامنی است …

ادامه نوشته »

خاقانی _رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا

رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست برون از وهم ما و شما صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده جان‌های خلق در او رسته به جای گیا از …

ادامه نوشته »

خاقانی _خوش خوش خرامان می‌روی، ای شاه خوبان تا کجا

خوش خوش خرامان می‌روی، ای شاه خوبان تا کجا شمعی و پنهان می‌روی پروانه جویان تا کجا؟ ز انصاف خو واکرده‌ای، ظلم آشکارا کرده‌ای خونریز دل‌ها کرده‌ای، خون کرده پنهان تا کجا؟ غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا …

ادامه نوشته »

خاقانی _طبع تو دمساز نیست عاشق دلسوز را

طبع تو دمساز نیست عاشق دلسوز را خوی تو یاری‌گر است یار بدآموز را دستخوش تو منم دست جفا برگشای بر دل من برگمار تیر جگردوز را از پی آن را که شب پردهٔ راز من است خواهم کز دود دل پرده کنم روز را لیک ز بیم رقیب وز …

ادامه نوشته »

خاقانی _ای آتش سودای تو خون کرده جگرها

ای آتش سودای تو خون کرده جگرها بر باد شده در سر سودای تو سرها در گلشن امید به شاخ شجر من گلها نشکفند و برآمد نه ثمرها ای در سر عشاق ز شور تو شغب‌ها وی در دل زهاد ز سوز تو اثرها آلوده به خونابهٔ هجر تو روان‌ها …

ادامه نوشته »

گزیده ای از اشعار خاقانی شروانی و تفسیر اشعار درونی ان:

خاقانی شیروانی آخگیرم که دل درست ما نیست ر نام درست ما هست خاقانی را اگر سفیهی هنگام جدل زبان فروبست اینهم زعجایب خواص است که الماس بضرب سرب بشکست یا: حوری ازکوفه به کوری ز عجم دم همی‌داد و حریفی می‌جست گفتم ای کور دم حور مخور کو حریف …

ادامه نوشته »

گزیده ای از اشعار/خاقانی شروانی

خاقانیا چو آب رخت رفت در سؤال                         مستان نوال کس که وبال آشنای اوست بر خستگی دل مطلب مرهم قبول                            نه دل نه مرهمی که جراحت فزای اوست آن را که بشکنند نوازش کنند باز                            یعنی که چون شکست نوازش دوای اوست پنداری آن شتر که شکستند گردنش                    …

ادامه نوشته »

گزیده ای از اشعار/خاقانی شروانی

هان آمد برون                                 خوانچه زر ز آسمان آمد برون چهره آن شاهد زربفت پوش                                   از نقاب پرنیان آمد برون نقب در دیار مشرق برد صبح                                  خشت زرین ز آن میان آمد برون شاه انجم از قبای فستقی                                        همچو فستق ز استخوان آمد برون نعره مرغان بر …

ادامه نوشته »

گزیده ای از اشعار/خاقانی شروانی

صبحدم چون کله بندد آه دودآسای من                                                     چون شفق در خون نشیند چشم شب پیمای من مجلس غم ساخته است و من چو بید سوخته                                                             تا به من رواق کند مژگان می پالای من تیر باران سحر دارم سپر چون نفگند                                                             این کهن گرگ خشن بارانی از …

ادامه نوشته »

خاقانی شیروانی / ای آتش سودای تو خون کرده جگرها

ای آتش سودای تو خون کرده جگرها بر باد شده در سر سودای تو سرها در گلشن امید به شاخ شجر من گلها نشکفند و برآمد نه ثمرها ای در سر عشاق ز شور تو شغب‌ها وی در دل زهاد ز سوز تو اثرها آلوده به خونابهٔ هجر تو روان‌ها …

ادامه نوشته »

از غزلیات خاقانی شروانی

خوش خوش خرامان می‌روی، ای شاه خوبان تا کجا شمعی و پنهان می‌روی پروانه جویان تا کجا؟ ز انصاف خو واکرده‌ای، ظلم آشکارا کرده‌ای خونریز دل‌ها کرده‌ای، خون کرده پنهان تا کجا؟ غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا …

ادامه نوشته »