بیدل دهلوی

مجموعه اشعار بیدل دهلوی

سر سال از محرم آفریدند…! / بیدل دهلوی

باباطاهر

برای خاطرم غم آفریدند طفیل چشم من نم آفریدند چو صبح آنجا که من پرواز دارم قفس با بال، توام آفریدند گهر موج آورد، آیینه جوهر دل بی آرزو کم آفریدند وداع غنچه را گل، نام کردند طرب را ماتم غم آفریدند کف خاکی که بر بادش توان داد به …

ادامه نوشته »

غزلی برای زمستان از بیدل دهلوی

باباطاهر

تا دم تیغت به عرض جلوه عریان می‌شود خون زخم من چو رنگ ازگل نمایان می‌شود گر چمن زین رنگ می‌بالد به یاد مقدمت شاخ‌گل محمل‌کش پرواز مرغان می‌شود تا نشاند برلب تیغ تو نقش جوهری در دهان زخم عاشق بخیه دندان می‌شود ترک‌خودداری‌ست‌مشکل ورنه مشت‌خاک‌ما طرف دامانی ‌گر افشاند …

ادامه نوشته »

بیدل دهلوی / در خموشی همه صلح است‌

باباطاهر

در خموشی همه صلح است‌، نه جنگ است اینجا غنچه شو، دامن آرام به چنگ است اینجا چشم بربند،‌گرت ذوق تماشایی هست صافی آینه درکسوت زنگ است اینجا گر دلت ره ندهد جرم سیه‌بختی تست خانهٔ آینه بر روی‌ که تنگ است اینجا طایر عیش مقیم قفس حیرانی‌ست مگذر ازگلشن …

ادامه نوشته »

بیدل دهلوی / بسکه‌وحشت کرده‌است آزاد، مجنون‌مرا

باباطاهر

بسکه‌وحشت کرده‌است آزاد، مجنون‌مرا لفظ نتواندکند زنجیر،مضمون مرا در سر از شوخی نمی‌گنجد گل سودای من خم حبابی می‌کند شور فلاطون مرا داغ هم در سینه‌ام بی‌حسرت دیدار نیست چشم مجنون نقش پا بوده‌ست هامون مرا کو دم تیغی‌که در عشرتگه انشای ناز مصرع رنگین نویسد موجهٔ خون مرا ساز …

ادامه نوشته »

بیدل دهلوی / از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است

باباطاهر

از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است دیده هرجا باز می‌ گردد دچار رحمت است خواه ظلمت‌کن تصور خواه نور آگاه باش هرچه اندیشی نهان و آشکار رحمت است ذره‌ها در آتش وهم عقوبت پر زنند باد عفوم این‌قدر تفسیر عار رحمت است دربساط آفرینش جزهجوم فضل نیست چشم …

ادامه نوشته »

بیدل دهلوی / دام یک عالم تعلق‌گشت حیرانی مرا

باباطاهر

دام یک عالم تعلق‌گشت حیرانی مرا عاقبت‌کرد این در واکرده زندانی مرا محو شوقم بوی صبح انتظاری برده‌ام سرده‌ای حیرت همان در چشم قربانی مرا جوش زخم سینه‌ام‌،‌کیفیت چاک دلم خرمی مفت تو ای‌گل‌گر بخندانی مرا ای ادب‌، سازخموشی نیز بی‌آهنگ نیست همچو مژگان ساخت موسیقار حیرانی مرا مدّعمرم‌یک‌قلم‌چون شمع‌دروحشت‌گذشت …

ادامه نوشته »