خانه / اشعار شاعران بزرگ / امیر خسرو دهلوی

امیر خسرو دهلوی

اشعار امیر خسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی_بشکافت غم این جان جگرخواره ما را

دهلوی

بشکافت غم این جان جگرخواره ما را یا رب، چه وبال آمده سیاره ما را رفتند رفیقان دل صد پاره ببردند کردند رها دامن صد پاره ما را گر همره ایشان روی، ای باد، در آن راه زنهار بجویی دل آواره ما را شبها به دل از سوز جگر می …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_آورده ام شفیع دل زار خویش را

آورده ام شفیع دل زار خویش را پندی بده دو نرگس خونخوار خویش را ای دوستی که هست خراش دلم ز تو مرهم نمی دهی دل افگار خویش را مردم که نازکی و گرانبار می شوی جانم که بر تو می فگند بار خویش را از رشک چشم خویش نبینم …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _باز خدنگ شوق زد عشق در آب و خاک ما

باز خدنگ شوق زد عشق در آب و خاک ما نطع حریف پاک شد دامن چشم پاک ما هر طرفی و قصه ای، ورچه که پوشم آستین پرده رازکی شود دامن چاک چاک ما شاهد مست بی خبر خفته، چه دارد آگهی تا همه شب چه می رود بر دل …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_ای شهسوار، نرم ترک ران سمند را

ای شهسوار، نرم ترک ران سمند را بین زیر پای دیده این مستمند را تا مردمان ترنج نبرند و دست هم یوسف رخا، کشیده ترک ران سمند را سرو بلند را نرسد دست بر سرت این دست کی رسد به تو سرو بلند را پای گریزم از شکن گیسوی تو …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ای باد، برقع برفگن آن روی آتشناک را

ای باد، برقع برفگن آن روی آتشناک را وی دیده گر صفرا کنم آبی بزن این خاک را ای دیده کز تیغ ستم ریزی همی خون دمبدم یا جان من بستان ز غم، یا جان ده این غمناک را ریزی تو خون برآستان، شویم من از اشک روان کالو ده …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ای زلف چلیپای تو، غارتگر دینها

ای زلف چلیپای تو، غارتگر دینها وی کرده گمان دهنت، دفع یقینها کافر نکند با دل من آنچه تو کردی یعنی که در اسلام روا باشد از اینها زینسان که بکشتی به شکر خنده جهانی خواهم که به دندان کشم از لعل تو کینها از ناصیه ما نشود خاک درش …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ بگذشت و نظر نکرد ما را

بگذشت و نظر نکرد ما را بگذاشت ز صبر فرد ما را با این همه شاید ار بگوید پروانه چو شمع سرد ما را! ما بی خبر از نظاره بودیم جان رفت و خبر نکرد ما را گر دیده به خاک در نریزد از دور بس است گرد ما را …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ الا دمعی سارعت والهوا

الا دمعی سارعت والهوا وقد ذاب قلبی هو والنوا اسیرست ازان میر خوبان دلم به دردی که هرگز ندیدم دوا اذا اشرق الشمش من صدغه فنعم الهوا فی جناتی هوا دلم خون شد و ناید ار باروت بر این ماجرا چشمم اینک گوا ولی الموالی علی حبه و لکنه فی …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _مهر بگشای لعل میگون را

مهر بگشای لعل میگون را مست کن عاشقان مجنون را رخ نمودی و جان من بردی اثر این بود فال میمون را دل من کشته بقای تو باد چه توان کرد حکم بی چون را از درونم نمی روی بیرون که گرفتی درون و بیرون را نام لیلی برآید اندر …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ای صبا، بوسه زن ز من در او را

دهلوی

ای صبا، بوسه زن ز من در او را ور برنجد، لب چو شکر او را چون کسی قلب بشکند که همه کس دل دهد طره دلاور او را زان نمیرند کز نظاره رویش چشم پر شد غلام و چاکر او را کعبه گر هست قبله همه عالم چه خبر …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ گذشت عمر و هنوز از تقلب و سودا

دهلوی

گذشت عمر و هنوز از تقلب و سودا نشسته ام مترصد میان خوف و رجا چو خاک بر سر راه امید منتظرم کزان دیار رساند صبا نسیم وفا برای کس چو نگردد فلک پی تقدیر عنان خویش گذارم به اقتضای قضا میان صومعه و دیر گر چه فرقی نیست چو …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ شناخت آنکه غم و محنت جدایی را

دهلوی

شناخت آنکه غم و محنت جدایی را بمیرد و نبرد سلک آشنایی را به اختیار نگردد کس از عزیزان دور ولی چه چاره کنم فرقت قضایی را مکن به شمع مه و مهر نسبت رخ دوست که فرقهاست بسی نور آشنایی را به تیغ پاره که از تن برند و …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ بهار پرده برانداخت روی نیکو را

دهلوی

بهار پرده برانداخت روی نیکو را نمونه گشت جهان بوستان مینو را یکی در ابر بهاری نگر، ز رشته صبح چگونه می گسلد دانه های لؤلؤ را سفر چگونه توان کرد در چنین وقتی ز دست چون بتوان داد روی نیکو را به باغ غرقه خونست لاله، دانی چیست؟ ز …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _شفاعت آمدم، ای دوست، دیده خود را

دهلوی

شفاعت آمدم، ای دوست، دیده خود را کز او مپوش گل نودمیده خود را رسید خیل غمت ورنه ایستد جانم کجا برم بدن غم رسیده خود را به گوش ره ندهی ناله مرا، چه کنم؟ چو ناشنیده کند کس شنیده خود را به رو سیاهی داغ حبش مکن پر رو …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _زهی بریخته بر لاله مشک سارا را

دهلوی

زهی بریخته بر لاله مشک سارا را شکسته رونق خورشید گوهر آرا را اگر ز روی تو شمع هدایتی نبود ز تیرگی که برون آورد نصارا را؟ به صیت حسن گرفت آن بت سمرقندی چو کشور دل ما خطه بخارا را به روز کشتن ازان غمزه مهلتی جستم ولی ندید …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_زمانه حله نو بست روی صحرا را

دهلوی

زمانه حله نو بست روی صحرا را کشید دل به چمن لعبتان رعنا را هوای گل ز خوشی یاد می دهد، لیکن چه سود چون تو فرامش نمی شوی ما را ز سرو بستان چندین چه می پرد بلبل مگر ندید جوانان سرو بالا را چو می خوری به سرم …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_ز دور نیست میسر نظر به روی تو ما را

دهلوی

ز دور نیست میسر نظر به روی تو ما را چه دولتی ست تعالی الله از قد تو قبا را از آنگهی که تو سلطان به ملک دل بنشستی نشاط و خواب به شبها حرام گشت گدا را ز تیغ کش به حضورم که پادشاه بتانی به دور باش فراقم …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _باز آرزوی آن بت چین می کند مرا

دهلوی

باز آرزوی آن بت چین می کند مرا معلوم شد که فتنه کمین می کند مرا می خواندم گدای خود و گویی آن زمان ملک دو کون زیر نگین می کند مرا از من مپرس کز چه دل دوست شد به باد در وی رکه بی دل و دین می …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_ آنکو شناخت گردش خورشید و ماه را

دهلوی

آنکو شناخت گردش خورشید و ماه را جوید برای خفتن خود خوابگاه را از عین اعتبار ببینم به گلرخت زیرا قیاس نیست درازی راه را ای سرفراز، تیغ اجل در قفا رسید سر راست دار، کج چه نهادی کلاه را مردم همه نگون شده جستند زیر خاک قامت ازان نکوست …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _هنگام آشتی ست بت خشمناک را

دهلوی

هنگام آشتی ست بت خشمناک را دل خوش کنیم لذت روحی فداک را از خشم بود تا به سر ابرویش گره من زان شکنجه ساخته بودم هلاک را خوش وقت آنکه گفت مرا پای من ببوس شرمنده وار بوسه زد این بنده خاک را جانا، مبر ز بنده از این …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_جان بر لب است عاشق بخت آزمای را

دهلوی

جان بر لب است عاشق بخت آزمای را دستورییی به خنده لب جانفزای را خون مرا بریز و زخونابه وا رهان خیریست، این بکن ز برای خدای را گفتی به مهر و مه نگر و ترک من بگوی این رو که داد مهر و مه خودنمای را؟ زان شوخ چون …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_دیدم بسی زمانه مردآزمای را

دهلوی

دیدم بسی زمانه مردآزمای را سازنده نیست هیچ امیر و گدای را جز باد و دم ترنم این تنگنای نیست چون غلغل تهی نفس تنگنای را چندین مکن دماغ به کافور و مشک، تر بر عاریت شناس کف عطرسای را در خود مبین به کبر که از بهر عکس کار …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران را

دهلوی

گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران را تو پیش چشم و آنگه جای گله زبان را تا دل ز من ببردی از ناله شب نخفتم ای دزد، بشنو آخر فریاد پاسبان را بگذشت از نهایت بی خوابی من، آری دشوار صبح باشد شبهای بیکران را اندیشه جهانی بر جان …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_ نوشین لبی که لعلش نو کرد جام جم را

دهلوی

نوشین لبی که لعلش نو کرد جام جم را هست از پیش خرابی درویش و محتشم را من خاک پای مستی کانجا که ریخت جرعه لغزید پای رندان صد صاحب کرم را گر در شراب عشقم از تیغ می زنی حد ای مست محتسب کش، حدیست این ستم را گفتی …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_آن شه به سوی میدان خوش می رود سوارا

دهلوی

آن شه به سوی میدان خوش می رود سوارا یا رب، نگاه داری آن شهسوار ما را غارت نمود زلفش بنیاد زهد و تقوی تاراج کرد لعلش اسباب پادشا را جولان کند سمندش چون سم او ببوسم کو بر زمین زمانی ننهد زناز پا را خواهم که در رکابش باشم …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ ای رخ زیبای تو آینه سینه ها

دهلوی

ای رخ زیبای تو آینه سینه ها روی ترا در خیال زین نمط آیینه ها غمزه مزن کان خیال تا به جگرها نشست تیغ بلارک دمید وای که بر سر سینه ها یاد توام می کند کار جواب هلاک خواب که بیند گدا حاصل گنجینه ها بس که ز رویت …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ طاقت دوری نماند عاشق دلتنگ را

دهلوی

طاقت دوری نماند عاشق دلتنگ را واگهیی کس نداد، آن پسر شنگ را گاه خرامیدنش یک نظری هر که دید پیش فرامش نکرد آن قد و آن رنگ را بنده نخواند کنون جز غزل نوخطان کاب دو چشمم بشست دفتر فرهنگ را اشک من گوژ پشت دید گه ناله چرخ …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ ای به بدی کرده باز چشم بدآموز را

دهلوی

ای به بدی کرده باز چشم بدآموز را بین به کمین گاه چرخ ناوک دلدوز را هر چه رسد سر بنه زانکه مسیر نشد نیکوی آموختن چرخ بدآموز را سوخته غم مدار دل به چنین غم، از آنک دل به کسی برنسوخت مرگ جگر سوز را پیر شدی کوژ پشت …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ وه که اگر روی تو در نظر آید

دهلوی

وه که اگر روی تو در نظر آید مرا عیش زخورشید و مه روی نماید مرا بسته تست این دلم با دگرانم مبند کاش که با دیگران دل بگشاید مرا جان من آن روز رفت کم رخت آمد به پیش یاربم آن روز پیش، پیش نیاید مرا روی نما شد …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_شاخ نرگس را ببرد اینک صبا

دهلوی

شاخ نرگس را ببرد اینک صبا سهل باشد بردن از کوری عصا از خیال سبزه خاک بوستان چشم می دوزم که گردد توتیا تا عروس گل به دست آید مگر سیم را چون آب می ریزد صبا یار سیم اندام من آخر کجاست؟ یارب، او سیمرغ شد یا کیمیا؟ غنچه …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی _ باغم عشق تو می سازیم ما

دهلوی

باغم عشق تو می سازیم ما با تو پنهان عشق می بازیم ما در هوای وصل جان افروز تو پای بند درگه نازیم ما مردمی کن برقع از رخ برفکن تا دل و دین هر دو در بازیم ما یک زمان از سر بنه گردن کشی تا به گردون سر …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_ای جهانی بنده چون من مر ترا

دهلوی

ای جهانی بنده چون من مر ترا نیست چون من بنده دیگر ترا دل چو نطفه در رحم خون می خورد تا چرا زاد این چنین مادر ترا از برای آفت جان منست شانه گر ره می کند بر سر ترا لشکر فتنه بکش، عالم بگیر فتنه شد چون جملگی …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_هر که زیر پیرهن بیند مرا

دهلوی

هر که زیر پیرهن بیند مرا مرده اندر کفن بیند مرا خویش را من خود کسی دانم ولی یار اگر از چشم من بیند مرا آرزو دارم قصاص از دست دوست تا بدانسان مرد و زن بیند مرا بر سر راهش کشیدم زار زار بو که آن پیمان شکن بیند …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_قدری بخند و از رخ قمری نمای ما را

دهلوی

قدری بخند و از رخ قمری نمای ما را سخنی بگوی و از لب شکری نمای ما را سخنی چو گوهرتر صدف لب تو دارد سخن صدف رها کن، گهری نمای ما را به نظر ندیده ام من اثر دهان تنگت اگرت بود دهانی اثری نمای ما را منم اندر …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا گذری کن که ز غم راهگذر نیست مرا گر سرم در سر سودات رود نیست عجب سر سودای تو دارم غم سر نیست مرا ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_وه که سوز درونم خبری نیست ترا

وه که سوز درونم خبری نیست ترا در غمت مردم و با من نظری نیست ترا بر سر کوی تو فریاد که از راه وفا خاک ره گشتم و بر من گذری نیست ترا دارم آن سر که سرم در سر و کار تو شود با من دلشده هر چند …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_ای شده ماه نما دیده بدخوی مرا

ای شده ماه نما دیده بدخوی مرا دیده ای هیچگه آن ماه جفا جوی مرا نتواند که کسی را نکشد با آن روی واگذارید به من آن بت بدخوی مرا اره گر از پی آن روی نهندم بر سر شانه ای دانم کاو راست کند موی مرا گفتم این سر …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_گم شدم در سر آن کوی، مجویید مرا

گم شدم در سر آن کوی، مجویید مرا او مرا کشت شدم زنده، ممویید مرا عمری از گم شدنم رفت و نمی آیم باز چون چنین است، شما نیز مجویید مرا بر درش مردم و آن خاک بر اعضای منست هم بدان خاک در آرید و مشویید مرا عاشق و …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_در خم گیسوی کافر کیش داری تارها

در خم گیسوی کافر کیش داری تارها بهر گمره کردن پاکانست این زنارها پرده بردار از رخی کان مایه دیوانگیست کز دماغ عاقلان بیرون برد پندارها فتنه و جور است و آفت کار زار حسن تو حسن را آری بود اینگونه دست افزارها آشتی ده با لبم لب را که …

ادامه نوشته »

امیرخسرو دهلوی_گنج عشق تو نهان شد در دل ویران ما

گنج عشق تو نهان شد در دل ویران ما می زند زان شعله دایم آتشی در جان ما ای طبیب از ما گذر، درمان درد ما مجوی تا کند جانان ما از لطف خود درمان ما یوسف عهد خودی تو، ای صنم با این جمال می رسد شاهی ترا بر …

ادامه نوشته »