اقبال

مجموعه اشعار اقبال

اقبال لاهوری » رموز بیخودی

در شریعت معنی دیگر مجو غیر ضو در باطن گوهر مجو این گهر را خود خدا گوهر گر است ظاهرش گوهر بطونش گوهر است علم حق غیر از شریعت هیچ نیست اصل سنت جز محبت هیچ نیست فرد را شرع است مرقات یقین پخته تر از وی مقامات یقین ملت …

ادامه نوشته »

اقبال لاهوری » رموز بیخودی

عهد حاضر فتنه ها زیر سر است طبع ناپروای او آفت گر است بزم اقوام کهن برهم ازو شاخسار زندگی بی نم ازو جلوه اش ما را ز ما بیگانه کرد ساز ما را از نوا بیگانه کرد از دل ما آتش دیرینه برد نور و نار لااله از سینه …

ادامه نوشته »

اقبال لاهوری » رموز بیخودی

ملتی را رفت چون آئین ز دست مثل خاک اجزای او از هم شکست هستی مسلم ز آئین است و بس باطن دین نبی این است و بس برگ گل شد چون ز آئین بسته شد گل ز آئین بسته شد گلدسته شد نغمه از ضبط صدا پیداستی ضبط چون …

ادامه نوشته »

اقبال لاهوری » رموز بیخودی

در بهاران جوش بلبل دیده ئی رستخیز غنچه و گل دیده ئی چون عروسان غنچه ها آراسته از زمین یک شهر انجم خاسته سبزه از اشک سحر شوئیده ئی از سرود آب جو خوابیده ئی غنچه ئی بر می دمد از شاخسار گیردش باد نسیم اندر کنار غنچه ئی از …

ادامه نوشته »

اقبال لاهوری » رموز بیخودی

آنچنان قطع اخوت کرده اند بر وطن تعمیر ملت کرده اند تا وطن را شمع محفل ساختند نوع انسان را قبائل ساختند جنتی جستند در بئس القرار تا «احلوا قومهم دار البوار» این شجر جنت ز عالم برده است تلخی پیکار بار آورده است مردمی اندر جهان افسانه شد آدمی …

ادامه نوشته »

اقبال لاهوری » رموز بیخودی

تارک آفل براهیم خلیل انبیا را نقش پای او دلیل آن خدای لم یزل را آیتی داشت در دل آرزوی ملتی جوی اشک از چشم بیخوابش چکید تا پیام «طهرابیتی» شنید بهر ما ویرانه ئی آباد کرد طائفان را خانه ئی بنیاد کرد تا نهال «تب علینا» غنچه بست صورت …

ادامه نوشته »

اقبال لاهوری » رموز بیخودی

شاه عالمگیر گردون آستان اعتبار دودمان گورگان پایه ی اسلامیان برتر ازو احترام شرع پیغمبر ازو در میان کارزار کفر و دین ترکش ما را خدنگ آخرین تخم الحادی که اکبر پرورید باز اندر فطرت دارا دمید شمع دل در سینه ها روشن نبود ملت ما از فساد ایمن نبود …

ادامه نوشته »

اقبال لاهوری » رموز بیخودی

مرگ را سامان ز قطع آرزوست زندگانی محکم از لاتقنطوا ست تا امید از آرزوی پیهم است نا امیدی زندگانی را سم است نا امیدی همچو گور افشاردت گرچه الوندی ز پا می آردت ناتوانی بنده ی احسان او نامرادی بسته ی دامان او زندگی را یأس خواب آور بود …

ادامه نوشته »

اقبال لاهوری » رموز بیخودی

فرد را ربط جماعت رحمت است جوهر او را کمال از ملت است تاتوانی با جماعت یار باش رونق هنگامه ی احرار باش حرز جان کن گفته ی خیرالبشر هست شیطان از جماعت دور تر فرد و قوم آئینه ی یک دیگرند سلک و گوهر کهکشان و اخترند فرد می …

ادامه نوشته »

اقبال لاهوری » رموز بیخودی

منکر نتوان گشت اگر دم زنم از عشق این نشه بمن نیست اگر با دگری هست عرفی ای ترا حق خاتم اقوام کرد بر تو هر آغاز را انجام کرد ای مثال انبیا پاکان تو همگر دلها جگر چاکان تو ای نظر بر حسن ترسازاده ئی ای ز راه کعبه …

ادامه نوشته »

اقبال لاهوری » اسرار خودی

اقبال لاهوری » اسرار خودی پیکر هستی ز آثار خودی است هر چه می بینی ز اسرار خودی است خویشتن را چون خودی بیدار کرد آشکارا عالم پندار کرد صد جهان پوشیده اندر ذات او غیر او پیداست از اثبات او در جهان تخم خصومت کاشته‌ست خویشتن را غیر خود …

ادامه نوشته »

اقبال لاهوری » اسرار خودی

اقبال لاهوری » اسرار خودی زندگانی را بقا از مدعا ست کاروانش را درا از مدعا ست زندگی در جستجو پوشیده است اصل او در رزو پوشیده است رزو را در دل خود زنده دار تا نگردد مشت خاک تو مزار رزو جان جهان رنگ و بوست فطرت هر شی …

ادامه نوشته »

اقبال لاهوری » اسرار خودی

نیست در خشک و تر بیشهٔ من کوتاهی چوب هر نخل که منبر نشود دارکنم نظیری نیشابوری راه شب چون مهر عالمتاب زد گریهٔ من بر رخ گل ، آب زد اشک من از چشم نرگس خواب شست سبزه از هنگامه ام بیدار رست باغبان زور کلامم آزمود مصرعی کارید …

ادامه نوشته »

زندگی نامه اقبال لاهوری

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب هند به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات …

ادامه نوشته »