خانه / اشعار شاعران بزرگ / اشعار ناصر خسرو

اشعار ناصر خسرو

مجموعه اشعار شعرای کهن(ناصر خسرو)

ناصرخسرو _هر چه دور از خرد همه بند است

هر چه دور از خرد همه بند است این سخن مایهٔ خردمند است کارها را بکشی کرد خرد بر ره ناسزا نه خرسند است دل مپیوند تا نشاید بود گرت پاداش ایچ پیوند است وهم جانت مبر به جز توحید کان دگر کیمیای دلبند است سخت اندر نگر موحد باش …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _گویند عقابی به در شهری برخاست

گویند عقابی به در شهری برخاست وز بهر طمع پر به پرواز بیاراست ناگه ز یکی گوشه ازین سخت کمانی تیری ز قضای بد بگشاد برو راست در بال عقاب آمد آن تیر جگردوز وز ابر مرو را به سوی خاک فرو خواست زی تیر نگه کرد پر خویش برو …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _ اگر بزرگی و جاه و جلال در درم است

اگر بزرگی و جاه و جلال در درم است ز کردگار بر آن مرد کم درم ستم است نداد داد مرا چون نداد گربه مرا تو را از اسپ و خر و گاو و گوسفند رمه است یکی به تیم سپنجی همی نیابد جای تو را رواق زنقش و نگار …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _ ای خردمند نگه کن که جهان برگذر است

ای خردمند نگه کن که جهان برگذر است چشم بیناست همانا اگرت گوش کر است نه همی بینی کاین چرخ کبود از بر ما بسی از مرغ سبک پرتر و پرنده‌تر است؟ چون نبینی که یکی زاغ و یکی باز سپید اندر این گنبد گردنده پس یکدگر است؟ چون به …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _جهانا چون دگر شد حال و سانت؟

جهانا چون دگر شد حال و سانت؟ دگر گشتی چو دیگر شد زمانت! زمانت نیست چیزی جز که حالت چرا حالت شده است از دشمنانت؟ چو رخسار شمن پرگرد و زردست همان چون بت ستانی بوستانت عروسی پرنگار و نقش بودی رخ از گلنار و از لاله دهانت پر از …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _این تخت سخت گنبد گردان سرای ماست

این تخت سخت گنبد گردان سرای ماست یا خود یکی بلند و بی‌آسایش آسیاست لا بل که هر کسیش به مقدار علم خویش ایدون گمان برد که «خود این ساخته مراست» داناش گفت «معدن چون و چراست این» نادانش گفت «نیست، که این معدن چراست» دانای فیلسوف چنین گفت ک«این …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _ای به خور مشغول دایم چون نبات

ای به خور مشغول دایم چون نبات چیست نزد تو خبر زین دایرات؟ خود چنین بر شد بلند از ذات خویش خیره خیر این نیلگون بی‌در کلات؟ یا کسی دیگر مر او را بر کشید آنکه کرسی‌ی اوست چرخ ثابتات؟ جسم بی صانع کجا یابد هگرز شکل و رنگ و …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _جز جفا با اهل دانش مر فلک را کار نیست

جز جفا با اهل دانش مر فلک را کار نیست زانکه دانا را سوی نادان بسی مقدار نیست بد به سوی بد گراید نیک با نیک آرمد این مر آن را جفت نی و آن مر این را یار نیست مرد دانا بدرشید و چرخ نادان بد کنش نزد یکدیگر …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _بلی، بی‌گمان این جهان چون گیاست

بلی، بی‌گمان این جهان چون گیاست جز این مردمان را گمانی خطاست ازیرا که همچون گیا در جهان رونده است همواره بیشی و کاست اگر هرچه بفزاید و کم شود گیا باشد، این پیر گیتی گیاست ولیکن گیا را بباید شناخت ازیرا سخن را درین رویهاست جهان گر یکی گوز …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _ آن بی تن و جان چیست کو روان است؟

آن بی تن و جان چیست کو روان است؟ که شنید روانی که بی‌روان است؟ آفاق و جهان زیر اوست و او خود بیرون ز جهان نی، نه در جهان است خود هیچ نیاساید و نجنبد جنبده همه زیر او چران است پیداست به عقل و زحس پنهان گرچه نه …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _ هر که گوید که چرخ بی‌کار است

هر که گوید که چرخ بی‌کار است پیش جانش ز جهل دیوار است کس ندید، ای پسر، نه نیز شنید هیچ گردنده‌ای که بی‌کار است چون نکو ننگری که چرخ به روز چون چو نیل است و شب چو گلزار است؟ بود و باشد چه چیز و هست چه چیز؟ …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _ ای پسر ار عمر تو یک ساعت است

ای پسر ار عمر تو یک ساعت است ایزد را بر تو درو طاعت است نعمت تخم است وزو شکر بار وین بر و این تخم نه هر ساعت است طاعت اگر اصل همه شکرهاست عمر سر هر شرف و نعمت است گرت همی عمر نیرزد به شکر بر تو …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _چون در جهان نگه نکنی چون است؟

چون در جهان نگه نکنی چون است؟ کز گشت چرخ دشت چو گردون است در باغ و راغ مفرش زنگاری پر نقش زعفران و طبر خون است وان ابر همچو کلبهٔ ندافان اکنون چو گنج لولوی مکنون است بر چرخ، همچو لاله به دشت اندر، مریخ چون صحیفهٔ پر خون …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _مر چرخ را ضرر نیست وز گردشش خبر نیست

مر چرخ را ضرر نیست وز گردشش خبر نیست عالم یکی درختی است‌که‌ش جز بشر ثمر نیست حصنی قوی است کورا دیوار هست و در نیست بازی است که‌ش تذروان جز جنس جانور نیست چون گربه جز که فرزند چیزی دگرش خور نیست آن راست نیکبختی کو را چنین پدر …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _از گردش گیتی گله روا نیست

از گردش گیتی گله روا نیست هر چند که نیکیش را بقا نیست خوشتر ز بقا چیز نیست ایرا ما را ز جهان جز بقا هوا نیست چون تو ز جهان یافتی بقا را چون کز تو جهان در خور ثنا نیست؟ گیتی به مثل مادر است، مادر از مرد …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _خرد چون به جان و تنم بنگریست

خرد چون به جان و تنم بنگریست از این هر دو بیچاره بر جان گریست مرا گفت کاینجا غریب است جانت بدو کن عنایت که تنت ایدری است عنایت نمودن به کار غریب سر فضل و اصل نکو محضری است گر آرایش بت ز بتگر بود تنت را میارای کاین …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _آنکه بنا کرد جهان زین چه خواست؟

آنکه بنا کرد جهان زین چه خواست؟ گر به دل اندیشه کنی زین رواست گشتن گردون و درو روز و شب گاه کم و گاه فزون گاه راست آب دونده به نشیب از فراز ابر شتابنده به سوی سماست مانده همیشه به گل اندر درخت باز روان جانور از چپ …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _شاخ شجر دهر غم و مشغله بار است

شاخ شجر دهر غم و مشغله بار است زیرا که بر این شاخ غم و مشغله بار است آنک او چو من از مشغله و رنج حذر کرد با شاخ جهان بیهده شورید نیارست با شاخ تو ای دهر و به درگاه تو اندر ما را به همه عمر نه …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _باز جهان تیز پر و خلق شکار است

باز جهان تیز پر و خلق شکار است باز جهان را جز از شکار چه کار است؟ نیست جهان خوار سوی ما، ز چه معنی خوردن ما سوی باز او خوش و خوار است؟ قافله هرگز نخورد و راه نزد باز باز جهان ره زن است و قافله‌خوار است صحبت …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _هر که چون خر فتنهٔ خواب و خور است

هر که چون خر فتنهٔ خواب و خور است گرچه مردم صورت است آن هم خر است ای شکم پر نعمت و جانت تهی چون کنی بیداد؟ کایزد داور است گر تو را جز بت‌پرستی کار نیست چون کنی لعنت همی بر بت‌پرست؟ آزر بت‌گر توی کز خز و بز …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست

بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست نیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست گر به ناکام تو بود این همه تقدیر، چرا به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟ چون شدی فتنهٔ ناخواستهٔ خویش؟ بگوی، راست می‌گوی، که …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _ باز جهان تیز پر و خلق شکار است

باز جهان تیز پر و خلق شکار است باز جهان را جز از شکار چه کار است؟ نیست جهان خوار سوی ما، ز چه معنی خوردن ما سوی باز او خوش و خوار است؟ قافله هرگز نخورد و راه نزد باز باز جهان ره زن است و قافله‌خوار است صحبت …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _هر که چون خر فتنهٔ خواب و خور است

هر که چون خر فتنهٔ خواب و خور است گرچه مردم صورت است آن هم خر است ای شکم پر نعمت و جانت تهی چون کنی بیداد؟ کایزد داور است گر تو را جز بت‌پرستی کار نیست چون کنی لعنت همی بر بت‌پرست؟ آزر بت‌گر توی کز خز و بز …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست

بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست نیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست گر به ناکام تو بود این همه تقدیر، چرا به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟ چون شدی فتنهٔ ناخواستهٔ خویش؟ بگوی، راست می‌گوی، که …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _ای باز کرده چشم و دل خفته را ز خواب،

ای باز کرده چشم و دل خفته را ز خواب، بشنو سؤال خوب و جوابی بده صواب: بنگر به چشم دل که دو چشم سرت هگرز دیده‌است چشمه‌ای که درو نیست هیچ آب چشمه است و آب نیست، پس این چشمه چون بود؟ این نکته‌ای است طرفه و بی‌هیچ پیچ …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _ی غریب آب غریبی ز تو بربود شباب

ای غریب آب غریبی ز تو بربود شباب وز غم غربت از سرت بپرید غراب گرد غربت نشود شسته ز دیدار غریب گرچه هر روز سر و روی بشوید به گلاب هر درختی که ز جایش به دگر جای برند بشود زو همه آن رونق و آن زینت و آب …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _این جهان خواب است، خواب، ای پور باب

این جهان خواب است، خواب، ای پور باب شاد چون باشی بدین آشفته خواب؟ روشنی‌ی چشم مرا خوش خوش ببرد روشنیش، ای روشنائی‌ی چشم باب تاب و نور از روی من می‌برد ماه تاب و نورش گشت یکسر پیچ و تاب پیچ و تابش نور و تاب از من ببرد …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _ای آنکه جز طرب نه همی بینمت طلب

ای آنکه جز طرب نه همی بینمت طلب گر مردمی ستور مشو، مردمی طلب بر لذت بهیمی چون فتنه گشته‌ای بس کرده‌ای بدانکه حکیمت بود لقب چون ننگری که چه می‌نویسد بر این زمین یزدان به خط خویش و به انفاس تیره‌شب؟ بنویسد آنچه خواهد و خود باز بسترد بنگر …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _ای روا کرده فریبنده جهان بر تو فریب،

ای روا کرده فریبنده جهان بر تو فریب، مر تو را خوانده و خود روی نهاده به نشیب این جهان را به جز از بادی و خوابی مشمر گر مقری به خدای و به رسول و به کتیب بر دل از زهد یکی نادره تعویذ نویس تا نیایدش از این …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _ ای شب تازان چو ز هجران طناب

ای شب تازان چو ز هجران طناب علت خوابی و تو را نیست خواب مکر تو صعب است که مردم ز تو هست در آرام تو خود در شتاب هرگز ناراست جز از بهر تو چرخ سر خویش به در خوشاب تو چو یکی زنگی ناخوب و پیر دخترکان تو …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _بر من بیچاره گشت سال و ماه و روز و شب

بر من بیچاره گشت سال و ماه و روز و شب کارها کردند بس نغز و عجب چون بلعجب گشت بر من روز و شب چندانکه گشت از گشت او موی من مانند روز و روی تو مانند شب ای پسر گیتی زنی رعناسب بس غرچه فریب فتنه سازد خویشتن …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _ به چه ماند جهان مگر به سراب

به چه ماند جهان مگر به سراب سپس او تو چون دوی به شتاب؟ چون شدستند خلق غره بدو همه خرد و بزرگ و کودک و شاب؟ زانکه مدهوش گشته‌اند همه اندر این خیمهٔ چهار طناب گر ندیدی طناب هاش، ببین جملگی خاک و باد و آتش و آب بر …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _ آن چیست یکی دختر دوشیزهٔ زیبا

آن چیست یکی دختر دوشیزهٔ زیبا از بوی و مزه چون شکر و عنبر سارا زو بوسه بیابی اگر او را بزنی کارد هر چند تو با کارد بوی آن تن تنها چون کارد زدیش آنگه پیش تو بیفتد مانند دو کاسه که بود پر ترحلوا

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _ ای پیر، نگه کن که چرخ برنا

ای پیر، نگه کن که چرخ برنا پیمود بسی روزگار برما پیمانهٔ این چرخ را سه نام است معروف به امروز و دی و فردا فردات نیامد، و دی کجا شد؟ زین هر سه جز امروز نیست پیدا دریاست یکی روزگار کان را بالا نشناسد کسی ز پهنا انجام زمان …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _ای کرده قال و قیل تو را شیدا

ای کرده قال و قیل تو را شیدا هیچ از خبر شدت به عیان پیدا؟ تا غره گشته‌ای به سخن‌هائی کاینها خبر دهند همی زانها! تا گوش و چشم یافته‌ای بنگر تا بر شنوده هست گوا بینا چون دو گوا گذشت بر آن دعوی آنگاه راست گوی بود گویا گر …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _خداوندی که در وحدت قدیم است از همه اشیا

خداوندی که در وحدت قدیم است از همه اشیا نه اندر وحدتش کثرت، نه محدث زین همه تنها چه گوئی از چه او عالم پدید آورد از لولو که نه مادت بد و صورت، نه بالا بود و نه پهنا همی گوئی که بر معلول خود علت بود سابق چنان …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _ خواهی که نیاری به سوی خویش زیان را

خواهی که نیاری به سوی خویش زیان را از گفتن ناخوب نگه‌دار زبان را گفتار زبان است ولیکن نه مرا نیز تا سود به یک سو نهی از بهر زیان را گفتار به عقل است، که را عقل ندادند؟ مر گاو و خر و اشتر و دیگر حیوان را مردم …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _پادشا بر کام‌های دل که باشد؟ پارسا

پادشا بر کام‌های دل که باشد؟ پارسا پارسا شو تا شوی بر هر مرادی پادشا پارسا شو تا بباشی پادشا بر آرزو کارزو هرگز نباشد پادشا بر پارسا پادشا گشت آرزو بر تو ز بی‌باکی تو جان و دل بایدت داد این پادشا را باژ و سا آز دیو توست …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _ای گشته جهان و دیده دامش را

ای گشته جهان و دیده دامش را صد بار خریده مر دلامش را بر لفظ زمانه هر شبانروزی بسیار شنوده‌ای کلامش را گفته‌است تو را که «بی مقامم من» تا چند کنی طلب مقامش را؟ بارنده به دوستان و یاران بر نم نیست غم است مر غمامش را چون داد …

ادامه نوشته »

ناصرخسرو _ حکیمان را چه می‌گویند چرخ پیر و دوران‌ها

حکیمان را چه می‌گویند چرخ پیر و دوران‌ها به سیر اندر ز حکمت بر زبان مهر و آبان‌ها خزان گوید به سرماها همین دستان دی و بهمن که گویدشان همی بی‌شک به گرماها حزیران‌ها به قول چرخ گردان بر زبان باد نوروزی حریر سبز در پوشند بستان و بیابان‌ها درخت …

ادامه نوشته »