خانه / اشعار شاعران بزرگ / ابوسعید ابوالخیر

ابوسعید ابوالخیر

مجموعه اشعار ابوسعید ابوالخیر

ابوسعید ابوالخیر _از کفر سر زلف وی ایمان میریخت

از کفر سر زلف وی ایمان میریخت وز نوش لبش چشمهٔ حیوان میریخت چون کبک خرامنده بصد رعنایی میرفت و ز خاک قدمش جان میریخت

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _میرفتم و خون دل براهم میریخت

میرفتم و خون دل براهم میریخت دوزخ دوزخ شرر ز آهم میریخت می‌آمدم از شوق تو بر گلشن کون دامن دامن گل از گناهم میریخت

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریخت

عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریخت زان برق بلا به خرمنم اخگر ریخت خون در دل و ریشهٔ تنم سوخت چنان کز دیده بجای اشک خاکستر ریخت

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _شیرین دهنی که از لبش جان میریخت

شیرین دهنی که از لبش جان گر شیخ به کفر زلف او ره می‌برد خاک ره او بر سر ایمان می‌ریخت کفرش ز سر زلف پریشان میریخت گر شیخ به کفر زلف او ره می‌برد خاک ره او بر سر ایمان می‌ریخت

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت

عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _دیشب که دلم ز تاب هجران میسوخت

دیشب که دلم ز تاب هجران میسوخت اشکم همه در دیدهٔ گریان میسوخت میسوختم آنچنانکه غیر از دل تو بر من دل کافر و مسلمان میسوخت

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _آنروز که آتش محبت افروخت

ابوسعید ابوالخیر

آنروز که آتش محبت افروخت عاشق روش سوز ز معشوق آموخت از جانب دوست سرزد این سوز و گداز تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت

ابوسعید ابوالخیر

مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت دیوانهٔ عشق تو سر از پا نشناخت هر کس بتو ره یافت ز خود گم گردید آنکس که ترا شناخت خود را نشناخت

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _تا پای تو رنجه گشت و با درد بساخت

ابوسعید ابوالخیر

تا پای تو رنجه گشت و با درد بساخت مسکین دل رنجور من از درد گداخت گویا که ز روز گار دردی دارد این درد که در پای تو خود را انداخت

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت

ابوسعید ابوالخیر

تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت افکند دلم برابر تخت تو رخت روزی بینی مرا شده کشتهٔ بخت حلقم شده در حلقهٔ سیمین تو سخت

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _ای آینه حسن تو در صورت زیب

ابوسعید ابوالخیر

ای آینه حسن تو در صورت زیب گرداب هزار کشتی صبر و شکیب هر آینه‌ای که غیر حسن تو بود خواند خردش سراب صحرای فریب

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _ای ذات و صفات تو مبرا زعیوب

ابوسعید ابوالخیر

ای ذات و صفات تو مبرا زعیوب یک نام ز اسماء تو علام غیوب رحم آر که عمر و طاقتم رفت بباد نه نوح بود نام مرا نه ایوب

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _بیطاعت حق بهشت و رضوان مطلب

ابوسعید ابوالخیر

بیطاعت حق بهشت و رضوان مطلب بی‌خاتم دین ملک سلیمان مطلب گر منزلت هر دو جهان میخواهی آزار دل هیچ مسلمان مطلب

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _کارم همه ناله و خروشست امشب

ابوسعید ابوالخیر

کارم همه ناله و خروشست امشب نی‌صبر پدیدست و نه هو شست امشب دوشم خوش بود ساعتی پنداری کفارهٔ خوشدلی دوشست امشب

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _ بر تافت عنان صبوری از جان خراب

ابوسعید ابوالخیر

بر تافت عنان صبوری از جان خراب شد همچو ر کاب حلقه چشم از تب و تاب دیگر چو عنان نپیچم از حکم تو سر گر دولت پابوس تو یابم چو رکاب

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _ در رفع حجب کوش نه در جمع کتب

ابوسعید ابوالخیر

در رفع حجب کوش نه در جمع کتب کز جمع کتب نمی‌شود رفع حجب در طی کتب بود کجا نشهٔ حب طی کن همه را بگو الی الله اتب

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _گه میگردم بر آتش هجر کباب

ابوسعید ابوالخیر

گه میگردم بر آتش هجر کباب گه سر گردان بحر غم همچو حباب القصه چو خار و خس درین دیر خراب گه بر سر آتشم گهی بر سر آب

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _مهمان تو خواهم آمدن جانانا

ابوسعید ابوالخیر

مهمان تو خواهم آمدن جانانا متواریک و ز حاسدان پنهانا خالی کن این خانه، پس مهمان آ با ما کس را به خانه در منشانا

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _ آن عشق که هست جزء لاینفک ما

ابوسعید ابوالخیر

آن عشق که هست جزء لاینفک ما حاشا که شود به عقل ما مدرک ما خوش آنکه ز نور او دمد صبح یقین ما را برهاند ز ظلام شک ما

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _ای دلبر ما مباش بی دل بر ما

ابوسعید ابوالخیر

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _ یا رب ز کرم دری برویم بگشا

ابوسعید ابوالخیر

یا رب ز کرم دری برویم بگشا راهی که درو نجات باشد بنما مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _ در دیده بجای خواب آبست مرا

ابوسعید ابوالخیر

در دیده بجای خواب آبست مرا زیرا که بدیدنت شتابست مرا گویند بخواب تا به خواب‌ش بینی ای بیخبران چه جای خوابست مرا

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _ تا درد رسید چشم خونخوار ترا

ابوسعید ابوالخیر

تا درد رسید چشم خونخوار ترا خواهم که کشد جان من آزار ترا یا رب که ز چشم زخم دوران هرگز دردی نرسد نرگس بیمار ترا

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _ در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا

ابوسعید ابوالخیر

در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا ور دل به خدا و ساکن میکده‌ای می نوش که عاقبت بخیرست ترا

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _ دی شانه زد آن ماه خم گیسو را

ابوسعید ابوالخیر

دی شانه زد آن ماه خم گیسو را بر چهره نهاد زلف عنبر بو را پوشید بدین حیله رخ نیکو را تا هر که نه محرم نشناسد او را

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _ ای دوست دوا فرست بیماران را

ای دوست دوا فرست بیماران را روزی ده جن و انس و هم یاران را ما تشنه لبان وادی حرمانیم بر کشت امید ما بده باران را

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _ تسبیح ملک را و صفا رضوان را

ابوسعید ابوالخیر

تسبیح ملک را و صفا رضوان را دوزخ بد را بهشت مر نیکان را دیبا جم را و قیصر و خاقان را جانان ما را و جان ما جانان را

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _ از زهد اگر مدد دهی ایمان را

ابوسعید ابوالخیر

از زهد اگر مدد دهی ایمان را مرتاض کنی به ترک دینی جان را ترک دنیا نه زهد دنیا زیراک نزدیک خرد زهد نخوانند آن را

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _پرسیدم ازو واسطهٔ هجران را

ابوسعید ابوالخیر

پرسیدم ازو واسطهٔ هجران را گفتا سببی هست بگویم آن را من چشم توام اگر نبینی چه عجب من جان توام کسی نبیند جان را

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _تا چند کشم غصهٔ هر ناکس را

ابوسعید ابوالخیر

تا چند کشم غصهٔ هر ناکس را وز خست خود خاک شوم هر کس را کارم به دعا چو برنمی‌آید راست دادم سه طلاق این فلک اطلس را

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _گر بر در دیر می‌نشانی ما را

ابوسعید ابوالخیر

گر بر در دیر می‌نشانی ما را گر در ره کعبه میدوانی ما را اینها همگی لازمهٔ هستی ماست خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _یا رب مکن از لطف پریشان ما را

ابوسعید ابوالخیر

یا رب مکن از لطف پریشان ما را هر چند که هست جرم و عصیان ما را ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم محتاج بغیر خود مگردان ما را

ادامه نوشته »

ابوسعید ابوالخیر _ هرگاه که بینی دو سه سرگردانرا

ابوسعید ابوالخیر

هرگاه که بینی دو سه سرگردانرا عیب ره مردان نتوان کرد آنرا تقلید دو سه مقلد بی‌معنی بدنام کند ره جوانمردان را

ادامه نوشته »