خانه / اخبار

اخبار

در این عهد از وفا بوئی نمانده است

در این عهد از وفا بوئی نمانده است به عالم آشنارویی نمانده است جهان دست جفا بگشاد آوخ وفا را زور بازویی نمانده است چه آتش سوخت بستان وفا را که از خشک و ترش بویی نمانده است فلک جائی به موی آویخت جانم کز آنجا تا اجل مویی نمانده …

ادامه نوشته »

آگه نه‌ای که بر دلم از غم چه درد خاست

خاقانی

آگه نه‌ای که بر دلم از غم چه درد خاست محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست بر سینه داغ واقعه نقش‌الحجر بماند وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست هم سنگ …

ادامه نوشته »

اهل بر روی زمین جستیم نیست

اهل بر روی زمین جستیم نیست اهل بر روی زمین جستیم نیست عشق را یک نازنین جستیم نیست زین سپس بر آسمان جوئیم اهل زان که بر روی زمین جستیم نیست برنشین ای عمر و منشین ای امید کاشنائی همنشین جستیم نیست خرمگس برخوان گیتی صف زده است یک مگس …

ادامه نوشته »

کار گیتی را نوائی مانده نیست

خاقانی

کار گیتی را نوائی مانده نیست کار گیتی را نوائی مانده نیست روز راحت را بقایی مانده نیست زان بهار عافیت کایام داشت یادگار اکنون گیایی مانده نیست وحشتی دارم تمام از هرکه هست روشنم شد کشنایی مانده نیست دل ازین و آن گریزان می‌شود زانکه داند با وفایی مانده …

ادامه نوشته »

کار عشق از وصل و هجران درگذشت

خاقانی

کار عشق از وصل و هجران درگذشت کار عشق از وصل و هجران درگذشت درد ما از دست درمان درگذشت کار، صعب آمد به همت برفزود گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت در زمانه کار کار عشق توست از سر این کار نتوان درگذشت کی رسم در تو که رخش …

ادامه نوشته »

انصاف در جبلت عالم نیامده است

خاقانی

انصاف در جبلت عالم نیامده است انصاف در جبلت عالم نیامده است راحت نصیب گوهر آدم نیامده است از مادر زمانه نزاده است هیچکس کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است از موج غم نجات کسی راست کو هنوز بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است از ساغر زمانه …

ادامه نوشته »

پای گریز نیست که گردون کمان‌کش است

خاقانی

پای گریز نیست که گردون کمان‌کش است جای فزاع نیست که گیتی مشوش است ماویز در فلک که نه بس چرب مشرب است برخیز از جهان که نه بس خوب مفرش است چون مار ارقم است جهان گاه آزمون کاندر درون کشنده و بیرون منقش است با خویشتن بساز و …

ادامه نوشته »

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست

خاقانی

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست گوئی اندر کشور ما بر نمی‌خیزد وفا یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست خون به خون می‌شوی کز راحت نشانی مانده نیست خود به خود می ساز …

ادامه نوشته »

رویم ز گریه بین چو گلین کاه زیر آب

خاقانی

رویم ز گریه بین چو گلین کاه زیر آب از شرم روی توست رخ ماه زیر آب ماهی تنی و می‌کنی از اشک من گریز نه ماهیان کنند وطن گاه زیر آب نی نی توراست عذر که مشک و میی بهم نی مشک و می شود آنگاه زیر آب تخم …

ادامه نوشته »

ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب

خاقانی

ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب خاطر آسوده ازین گردش ایام بخسب به ریا خواب چو زاهد نبود بیداری چند جامی بکش از بادهٔ گلفام بخسب در هوای چمن ای مرغ گرفتار منال شب دراز است دمی در …

ادامه نوشته »

به یکی نامهٔ خودم دریاب

خاقانی

به یکی نامهٔ خودم دریاب به یکی نامهٔ خودم دریاب به دو انگشت کاغذم دریاب به فراقی که سوزدم کشتی به پیامی که سازدم دریاب درد من بر طبیب عرض مکن تو مسیح منی خودم دریاب کارم از دست شد ز دست فراق دست در دامنت زدم دریاب من از …

ادامه نوشته »

مست تمام آمده است بر در من نیم شب

خاقانی

مست تمام آمده است بر در من نیم شب مست تمام آمده است بر در من نیم شب آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع …

ادامه نوشته »

دل پیشکش تو جان نهاده است

خاقانی

دل پیشکش تو جان نهاده است دل پیشکش تو جان نهاده است عشقت به دل جهان نهاده است جان گر همه با همه دلی داشت با عشق تو در میان نهاده است تا نام تو بر زبان بیفتاد دل مهر تو بر زبان نهاده است اندک سخنی زبانت را عذر …

ادامه نوشته »

گر مدعی نه‌ای غم جانان به جان طلب

خاقانی

گر مدعی نه‌ای غم جانان به جان طلب گر مدعی نه‌ای غم جانان به جان طلب جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس برگ هوا بساز و نثار از روان طلب دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دل و …

ادامه نوشته »

سر به عدم درنه و یاران طلب

خاقانی

سر به عدم درنه و یاران طلب سر به عدم درنه و یاران طلب بوی وفا خواهی ازیشان طلب بر سر عالم شو و هم جنس جوی در تک دریا رو و مرجان طلب مرکز خاکی نبود جای تو مرتبهٔ گنبد گردان طلب مائدهٔ جان چو نهی در میان جان …

ادامه نوشته »

درد زده است جان من میوهٔ جان من کجا

خاقانی

درد زده است جان من میوهٔ جان من کجا درد زده است جان من میوهٔ جان من کجا درد مرا نشانه کرد درد نشان من کجا دوش ز چشم مردمان اشک به وام خواستم این همه اشک عاریه است اشک روان من کجا او ز من خراب دل کرد چو …

ادامه نوشته »

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا

خاقانی

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا باز هم در خط بغداد فکن بار مرا باجگه دیدم و طیار ز آراستگی عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم هم بدان منزل …

ادامه نوشته »

اری فی‌النوم ما طالت نواها

خاقانی

اری فی‌النوم ما طالت نواها اری فی‌النوم ما طالت نواها زمانا طاب عیشی فی هواها به جامی کز می وصلش چشیدم همی دارد خمارم در بلاها عرانی السحر ویحک ما عرانی رعاها الصبر ویلی ما رعاها به بوسه مهر نوش او شکستم شکست اندر دلم نیش جفاها بدت من حبها …

ادامه نوشته »

ای پار دوست بوده و امسال آشنا

خاقانی

ای پار دوست بوده و امسال آشنا ای پار دوست بوده و امسال آشنا وی از سزا بریده و بگزیده ناسزا ای سفته در وصل تو الماس ناکسان تا کی کنی قبول، خسان را چو کهربا چند آوری چو شمس فلک هر شبانگهی سر بر زمین خدمت یاران بیوفا آن …

ادامه نوشته »

اشعار سال نو ۱۳۹۶

دوبیتی‌ های عاشقانه

شعر درباره نوروز از سعدی شیرازی: برآمد باد صبح و بوی نوروز                  به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال          همایون بادت این روز و همه روز ****************** خیام نیشابوری: بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است بر طرف چمن …

ادامه نوشته »

شیخ مصلح الدین سعدی

سعدی

گلستان   شیخ مصلح الدین سعدی دیباچه   بِسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست …

ادامه نوشته »

گرنه عشق او قضای آسمانستی مرا

خاقانی

گرنه عشق او قضای آسمانستی مرا گرنه عشق او قضای آسمانستی مرا از بلای عشق او روزی امانستی مرا گر مرا روزی ز وصلش بر زمین پای آمدی کی همه شب دست از او بر آسمانستی مرا گرنه زلف پرده سوز او گشادی راز من زیر این پرده که هستم …

ادامه نوشته »

بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را

خاقانی

بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به خراج هر دو عالم، گهری فرست …

ادامه نوشته »

به زبان چرب جانا بنواز جان ما را

خاقانی

به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو به کران برد زمانه غم بی‌کران ما را به دو چشم آهوی تو که به دولت تو …

ادامه نوشته »

خاقانی

خاقانی

خاقانی افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شَروان – ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و …

ادامه نوشته »

ای رفته پی صید غزالان سوی صحرا

قاآنی

قاآنی »» قصاید  در مدح نواب شاهزاده فریدون میرزا فرمانفرما ای رفته پی صید غزالان سوی صحرا بازآ بسوی شهر پی صید دل ما گر تیر زنی بر دل ما زن نه بر آهو ور دام نهی در ره ماه نه نه به صحرا نه شهرکم از دشت و نه …

ادامه نوشته »

دوش‌که این‌گردگردگنبد مینا

قاآنی

دوش‌که این‌گردگردگنبد مینا –  در ستایش محمّد شاه قاآنی » قصاید دوش‌که این‌گردگردگنبد مینا آبله‌گون شد چو چهر من ز ثریا تند و غضبناک و سخت و سرکش و توس از در مجلس درآمد آن بت رعنا ماه ختن شاه روم شاهدکشمر فتنهٔ چین شور خلخ آفت یغما تاجکی از …

ادامه نوشته »

به‌گردون تیره ابری بامدادان برشد از دریا

قاآنی

به‌گردون تیره ابری بامدادان برشد از دریا قاآنی »»»» قصاید به‌گردون تیره ابری بامدادان برشد از دریا جواهر خیز وگوهرریز وگوهربیز وگوهرزا چو چشم اهرمن خیره چو روی زنگیان تیره شده‌گفتی همه چیره به مغزش علت سودا شبه‌گون چون شب غاسق‌گرفته چون دل عاشق به اشک دیدهٔ وامق به رنگ …

ادامه نوشته »

دوشم ندا رسید ز درگاه‌کبریا

قاآنی

دوشم ندا رسید ز درگاه‌کبریا کای بنده‌کبر بهتر ازین عجز با ریا خوانی مرا خبیر و خلاف تو آشکار دانی مرا بصیر و نفاق تو برملا گر دانیم بصیر چرا می‌کنی‌گنه ور خوانیم خبیر چرا می‌کنی خطا ماگر عطاکنیم چه خدمت‌کنی به خلق خلق ارکرم‌کنند چه منت بری ز ما …

ادامه نوشته »

معرفی شاعر – قاآنی

قاآنی

میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی فرزند محمدعلی گلشن از شعرای نامدار عهد قاجار است. وی در سال ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز متولد شد، تحصیلات مقدماتی را در همان شیراز گذراند. او در اوان جوانی عازم مشهد شد تا در آنجا به ادامهٔ تحصیل بپردازد. در سفر به …

ادامه نوشته »

آرزوها

پروین اعتصامی

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن اشک را چون لعل پروردن …

ادامه نوشته »

آتش دل

پروین اعتصامی

به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر که هر که در صف باغ است صاحب هنریست بنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما را شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست جواب …

ادامه نوشته »

درباره ایرج میرزا

ایرج میرزا

ایرج میرزا (۱۲۵۱ خورشیدی تبریز – ۲۲ اسفند ۱۳۰۴ خورشیدی تهران) ملقب به «جلال‌الممالک» و «فخرالشعرا»، از جمله شاعران برجسته ایرانی در عصر مشروطیت (اواخر دوره قاجار و اوایل دوره پهلوی) و از پیشگامان تجدد در ادبیات فارسی بود. ایرج میرزا در قالب‌های گوناگون شعر سروده و ارزشمندترین اشعارش مضامین انتقادی، …

ادامه نوشته »

دوبیتی‌ های عاشقانه + جدید

دوبیتی‌ های عاشقانه

ترسم آخر زغم عشق تو دیوانه شوم، بیخود از خود شوم و راهی میخانه شوم، آنقدر باده بنوشم که شوم مست و خراب، نه دگر دوست شناسم نه دگر جام شراب. …………………………………………………………………. با تو این ترانه ها را عشق است                               رخش سرخ بادپا را عشق است عشق درگیر غروب را …

ادامه نوشته »

انوری _ جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا

جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم ترا زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی به خون جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا رخ گر به خون شویم همی، آب از جگر جویم همی در حال خود …

ادامه نوشته »

اوحدی _ نوبهارست و دل پر هوس و بادهٔ ناب

اوحدی

نوبهارست و دل پر هوس و بادهٔ ناب حبذا روی نگار و لب کشت و سر آب صبح برخیز و بر گل به صبوحی بنشین چون به آواز خوش مرغ درآیی از خواب عیش نیکوست کسی را که تواند کردن ای توانای خردمند، چه داری؟ دریاب اگر آن زلف تو …

ادامه نوشته »

ناصر خسرو – قصیده – ای قبهٔ گردندهٔ بی‌روزن خضرا

ناصر خسرو

ای قبهٔ گردندهٔ بی‌روزن خضرا با قامت فرتوتی و با قوت برنا فرزند توایم ای فلک، ای مادر بدمهر ای مادر ما چونکه همی کین کشی از ما؟ فرزند تو این تیره تن خامش خاکی است پاکیزه خرد نیست نه این جوهر گویا تن خانهٔ این گوهر والای شریف است …

ادامه نوشته »

گنجینه دل – رهی معیری

رهی معیری

چشم فروبسته اگر وا کنی درتو بود هر چه تمنا کنی عافیت از غیر نصیب تو نیست غیر تو ای خسته طبیب تونیست از تو بود راحت بیمار تو نیست به غیر از تو پرستار تو همدم خود شو که حبیب خودی چاره خود کن که طبیب خودی غیر که …

ادامه نوشته »